سلام دوستان.
قبلا قول داده بودم كه راجع به شهري كه توی یکی از پستها تعريفشو كرده بودم و من اونجا زندگي مي كردم و در قطب شمال بود واستون بنويسم.
چند روزه كه دارم مي نويسمش اميدوارم خوب شده باشه.سعي كردم چيزي رو از قلم نندازم.
توو اوج سرما توي يه روز خيلي قشنگ من وارد اون شهر شدم.از شهر جنوبي تا اونجا رو حدود 22 يا 23 ساعتي رو توي قطار بودم. تقريبا نزديكاي ظهر رسيده بودم.با اينكه همه بهم گفته بودن كه اونجا وحشتناكه و خيلي سرد ولي براي من خيلي قشنگ بود همش تصورش مي كردم.دوسش داشتم چون دوره ي جديدي از زندگيم رو مي خواستم تنهاي تنها شروع كنم.هر چند كه دختري نبودم كه به تنهايي عادت نداشته باشم ولي اون شهر برام معناي ديگري مي داد.بعدش هم من هميشه به دنبال چيزهايي هستم كه ناشناخته هستند برام و احساس اينكه توي قطب شمال بخوام زندگي كنم حسابي منو شارژ كرده بود.از شهر براتون بگم كه به محض ورود توجهم به مجسمه هاي يخي كه گوشه گوشه ي شهر بود جلب شد. همون روز رو با يكي از دوستاني كه پيدا كرده بودم توي قطار و ايراني بود به مركز شهر رفتيم.توي يه قسمت خيلي بزرگ فستيوال برف بود و از خيلي از كشوراي مختلف اومده بودن و داشتن با برف چيزاي قشنگ درست مي كردن.يه قسمت ديگه يه پيست بزرگ پاتيناژ درست كرده بودن كه بچه هاي مدرسه اي داشتن روش حركات نمايشي اجرا مي كردن و ما هم مونديم و نگاه كرديم.به نظرم خيلي قشنگ بود.جمعيت خيلي كم و مردمان خيلي خون گرمي داره اونجا.به دليل سرماي زياد جمعيت توي شمال سوئد تقريبا خيلي كمتر از جنوبه.چيز ديگري كه خيلي توجه منو جلب كرد اين بود كه همه ي مردم به هم سلام مي گن. حتي به من.اوايل به خودم شك مي كردم ولي بعد ها فهميدم كه كاملا طبيعي يه و همه به هم احترام مي زارن و سلام مي گن.توي اين شهري كه الان هستم هم همينطوره ولي جوونهايي هستند كه سلام نمي دن البته نه فقط به ما كه خارجي هستيم به همه حتي سوئدي ها.خلاصه اين برام خيلي جالب بود.الان هم گاهي اوقات به ايران فكر مي كنم اگه يكي رو نشناسي و سلام بگي فكر مي كنن يا اشتباه گرفتي و يا اينكه ديوونه هستي.!!!!
يه چيز ديگه كه اونجا كشفش كردم و واسم از همه چيز جالبتر بود اينه كه تا حالا من خونه اي نديدم كه حياطش ديوار داشته باشه مثل ايران.اكثرا يا نرده هاي خيلي كوتاه كه اگه پاتو بلند كني با يه قدم توو حياطشون هستي و يا شمشادهاي قشنگ.اين نكته به نظرم خيلي جالب اومد و خيلي قشنگ.اين شهر يه هتل خيلي معروف هم داره به اسم هتل يخي كه حتما ازش عكس مي زارم اينجا.تمام وسايل اين هتل از يخ و برف درست شده حتي تخت خواب و ليوان و لوستر و............. از همه جاي دنيا توريستهاي زيادي به اونجا مي رن و من هم خوشحالم كه تونستم توي اون مدت به اونجا برم و ببينم اونجا رو.پتوهاشون از پوست گوزن و اينكه هر ساله توي تابستون اين هتل خراب مي شه و مهندسين و طراحان دوباره مي سازنش و هر سال به يه شكل.
شفق قطبي هم خيلي اونجا ديده مي شه كه حتما ازش عكس مي زارم.البته اينجا هم هميشه قبل از شروع زمستان قابل ديدن هستش و اين تجربه هم از اون تجربه هايي هستش كه وقتي ديدمش از خوشحالي داشتم سكته مي كردم.
چيز ديگه هك كه خيلي قشنگه و به شهرشون حال و هواي قطبي مي داد وجود سورتمه هايي هستش كه با سگهاي قطبي و يا بعضا با گوزنهاي قطبي روونده مي شن كه خيلي خوشگل هستن و صاحبان اونا اغلب اهالي بومي اون منطقه هستند كه سامر ها هستند.و صنايع دستي خيلي خيلي قشنگي دارن كه بيشتر با شاخ گوزن درست مي شه و خيلي گرون قيمت هستن.
اينقدر چيز واسه گفتن هست كه فكر مي كنم توو حوصله ي خيلي ها نباشه.بعد ها دوست دارم بيشتر از مردمان اينجا بنويسم شايد ما بتونيم خيلي چيزهاي قشنگ رو ازشون ياد بگيريم.قصد توهين به كسي رو ندارم و فقط منظورم خودم و دايي نويد بود.(می دونم دایی نوید با من موافقه.حالا اگه دایی جون ناراحت شدی بهم بگو اسمت رو حذف کنم.)
آخه بعضي ها بهشون بر مي خوره ولي متاسفانه اين حقيقت داره و ما بايد خیلی چیزا رو از اين ها ياد بگيريم. 
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 23:17 توسط لاغر مردني
|
این عکس برگهای یه درخت سوزنیه.که دونه دونه یخ کردن. ولی اگه دقت کنید برفها برق می زنن که به خاطر عدم وجود آلودگی هواست.من که هیچ وقت توو ایران برف سفید ندیدم.حتی برفهامون هم قهوه ای می شن اینقدر که هوا آلوده است.


این هم ساعت:۱۲:۴۰ ظهره.بعضی از دوستان نوشتن که آدم دلش می گیره اینقدر زود هوا تاریک می شه یا پرسیدن که چطور تحمل میکنم. باید بگم که ای کاش توو ایران هم مثل اینجا همش شب بود ولی مردممون آرامش و امنیت داشتن. توی این ۲ سال شاید به اندازه ی انگشتای دستم هم صدای بوق ماشین نشنیدم و هیچ وقت دعوایی توو خیابون ندیدم.هیچ فقیری ندیدم و خیلی ها اینجا معنی استرس رو نمی فهمن.کاش ایران هم همیشه شب بود ولی .........................
+
نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت 22:10 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستای عزیزم.
توی پست قبلیم حرف تعارف شد و من یاد یه سریالی افتادم که چند وقت پیش یکی از کانالهای سوئدی نشون داد.فیلمش راجع به چند تا خانواده ی مهاجر بود از چند کشور مختلف که همگی توو یکی از شهرهای سوئد زندگی می کردند.از بین اونا یه خانواده ی هندی بود که واسه دختر دم بختشون خواستگار سوئدی اومده بود.یعنی مجبور بود بره خواستگاری وگرنه خانواده ی دختره قبول نمی کردند. خلاصه فیلم جالبی بود ولی چیزی که من خواستم بگم این بود که توو مراسم خواستگاری دختر هندی بود و پسر سوئدی اونجا بود به صرف ناهار.کمی از غذا خورد ولی به نظرش خیلی تند اومد و خیلی زود تشکر کرد که دیگه سیر شده ولی خانواده ی دختر اصرار می کردن که باید این غذا بخوره.از اونا اصرار و از پسر بیچاره انکار ولی یهو پدر دختر یه کلت از توو جیبش در آورد و پسر رو تهدید کرد که باید غذا بخوره.البته فیلمش کاملا طنز بود و من کلی خندیدم با دیدن این صحنه و فهمیدم که هستند کسانیکه از ما بیشتر تعارف دارند.
چند تا عکس مزارم و توضیحاتشون هم زیرشون می نویسم.

این عکس مال ۳ ماه پیش هستش که ساعت تقریبا ۱۰ شب بود و خورشید تازه غروب کرده بود.

این عکس مال دیروزه ساعت تقریبا ۲ بعد از ظهر.
از همه ی دوستان خوبم که برای گذاشتن این عکسها به من کمک کردن تشکر می کنم.راهنمایی همه گی بسیار مفید بود.
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 21:49 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان.راستش امروز که داشتم نظرات وبلاگم رو می خوندم دیدم که این قضیه ی آبگوشت توی بعضی از خونه های دوستان مشکل آفرین شده و به خاطر همین هم یه تصمیم خبیثانه گرفتم.
می خوام واستون قضیه ی سال نو رو تعریف کنم تا بدونید این لاغر مردنی عجب کدبانوی نمونه ای هستش .و دوست داره که فرهنگ ایرانی رو آموزش بده به دوستان سوئدی.
راستش دقیقا شب سال نو چون ۴ شنبه بود و وسط هفته من نتونستم که مهمونی بدم.و به همین خاطر چند شب بعدش دوستانمو به شام دعوت کردم و البته یه سفره ی ۷ سین خیلی خوشگلی هم انداخته بودم که اگه تنبلیم نیاد عکسش رو هم می زارم چون عکسش رو سی دی یه. البته خود شب سال نو رو هم رفتم خونه ی ۲ دوست عزیز ایرانی که البته سنشون بالاست و مثل پدربزرگ و مادربزرگم هستند و دلشون رو شاد کردم. .این عربها هم که دوستان این زوج بودند اومدند برای تبریک به ما و ما مجبور شدیم غذایی رو که من برای ۳ نفر درست کرده بودم بین ۷ نفر تقسیم کنیم ولی از اونجایی که خدا خیلی مهربونه هیچ کی گرسنه از اونجا نرفت.
ولی قضیه ی اصلی شب یکشنبه بود که من می خواستم غذاهای لذیذ ایرانی و فرهنگ غنی رو به رخ این سوئدی های مهربون بکشم.جای شما خالی بود همگی.براشون سنگ تموم گذاشتم و ۲ نوع غذا پختم.باقالی پلو با ماهیچه و خورشت فسنجون.این سوئدی ها هم حالا نخور کی بخور.البته من خیلی خوشحال بودم چون از غذای ما خیلی خوششون اومد و بعد هم که غذا اضافه اومد هر کدوم از مهمونها کمی سهمیه گرفتن.ولی آخر شب همشون دیدم که برام هدیه آوردن و من حسابی خجالت زده شدم. و البته کلی ذوق هم کردم.البته من هم اون شب دیگه زیادی ایرانی شده بودم و اینقدر تعارف میکردم و اصرار که باید بیشتر بخورن که خودم مونده بودم.البته اینا هم تعارف می کنن ولی در حد معقولش. یه بار وقتی داشتم خیلی تعارف می کردم پیش خودم فکر می کردم و یاد پدربزرگ عزیزم افتادم.که گاهی که خونشون بودیم و مهمون داشتن مثلا گوشت و مرغها رو به زور توی ظرف مهمونا می گذاشت و من و خواهرم و بهار دختر عمه ام کلی حرص می خوردیم و فکر می کردیم داره آبروی ما میره از اون تفکرات نوجوانی که فکر می کنن آبروشون همیشه در خطر هست و باید خیلی با کلاس باشن.خلاصه اون شب کارهای من دست کمی از پدربزرگ مهربونم نداشت و از تصور اینکه حالا یهو یه مقدار گوشت رو بزارم توو بشقاب یکی از این سوئدی ها کلی با خودم خندیدم.ولی خدا رو شکر کار به اینجا نکشید و ما شب عید خوبی داشتیم و کلی فخر فروختیم .و خیلی زیاد با سفره ی رنگین ایرانیمون پز دادیم.اونا هم جو زده شده بودن و عید ما رو به هم دیگه تبریک می گفتن.(البته این تیکه اش کاملا خود در آوردی بود و همه به من تبریک گفتن فقط.)
هر چی عکس می زارم توو صفحه غیر عادی بزرگه نمی دونم چکار کنم اندازهشون کوچیکتر بشه هر وقت یادم دادید من هم واستون عکس می زارم.
+
نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 17:1 توسط لاغر مردني
|
این مطلب هم از همون سایت ایرانیان انگلستان پیدا کردم و کلی هم خندیدم.شما هم حالشو ببرید.
۱ - خاله
معناي لغوي: خواهر مادر
معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.
غذاي مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.
زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.
چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.
۲- عمه
معناي لغوي: خواهر پدر
معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.
نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: عمته... ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...
غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليك).
زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.
مشاغل كاذب: Match-Making.
چهره هاي معروف: عمه ليلا.
ترجيع بند: دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام!)
داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.
۳- دايي
معناي لغوي: برادر مادر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.
غذاي مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.
زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.
چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون. (دایی جان نوید. این قسمت هم خودم اضافه کردم.از یادآوری ممنونم دایی جونم)
ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.
سعي كنيد حتمن حداقل يك دايي داشته باشيد.
۴- عمو
معناي لغوي: برادر پدر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.
غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.
زير شاخه ها: زن عمو: يك زن خوشگل كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.
مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي.
چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.
داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.
+
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 22:26 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستای خوبم.
دیشب خونه ی یکی از دوستام دعوت بودم.یه خانم سوئدی که منو برای شام دعوت کرده بود و آبگوشت سوئدی درست کرده بود.البته عمرا آبگوشتشون به خوشمزه گی آبگوشت های خودمون باشه ولی در هر صورت چون می دونست من خوشم می یاد من رو هم گفت برم خونشون.نمی دونید چقدر حرص می خوردم اولش و داشتم فکر می کردم که چه حالی می داد اگه الان یه تلیت (تریت) درست و حسابی درست می کردم واسه خودم.ولی واقعا ضایع بود و تصمیم گرفتم که بی خیال بشم.ولی آخه اصلا حال نمی داد.بالاخره دلمو زدم به دریا و بعد از کلی مقدمه چینی که ما یه غذا داریم که البته خوشمزه تر و تقریبا شبیه همین غذلی شماست و از این حرفا ...ولی ما راستش کمی نون توی ابش خورد می کنیم و می خوریم و با چنان شور و اشتیاقی حرف می زدم که فکر کنم دلش واسم سوخت و گفت که اجازه دارم این کار رو بکنم.اگه دلم می خواد.من هم گفتم که اون هم باید حتما امتحان کنه و ما دیشب در اوج نا باوری یه تلیتی زدیم توو رگ.که البته اون کم خورد ولی گفت که بد نبود.و با چشای از حدقه در اومده تمام مدت داشت منو نگاه می کرد.البته این اولین چیزی نبود که از من یاد گرفته بود.و تقریبا عادت داره به این اتفاقهای از نظر خودش جالب.البته این دوستم یه خانم ۵۲ سالس که از وقتی من باهاشون رفت و آمد دارم خیلی زیاد به من لطف کردن که توی زندگیم شاید هرگز نتونم محبتهاشونو جبران کنم و از داشتنشون خیلی خوشحالم.آدمای خیلی ساده و در عین حال با اصالت و اینقدر رو راست و مهربون که آدم تعجب می کنه.
هر چند که چند تا جمله ی ایرانی بهش یاد دادم ولی هرگز نمی تونه اینا رو بخونه ولی بهش می گم مرسی و امیدوارم بتونم یه ذره مهربونیاشونو جبران کنم.
+
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 23:4 توسط لاغر مردني
|
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست ذلف یار رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
مولانا
پی نوشت: دوستان عزیزم نوشتن که شعر نزارم و بیشتر در مورد خودم بنویسم ولی باید بگم من اشعاری رو که خیلی دوست دارم اینجا می زارم و فکر می کنم این هم گوشه ای از خاطرات می تونه باشه.و برای من ارزش دارن.شاید خیلی ها خوندن خاطرات با مزه و شاید گاهی بی مزه رو به شعر ترجیح می دن ولی برای من این اشعار گوشه هایی از زندگیم هستند. ولی حتما سعی می کنم که از خودم بیشتر بنویسم.از همه ی دوستام هم تشکر می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 23:57 توسط لاغر مردني
|
سلام.دیشب داشتم توی یکی از سایتها به اسم ایرانیان انگلستان چرخ میزدم یه هو سرم گیج رفت خوردم زمین. .نه شوخی کردم ولی یه مطلب دیدم که خوشم اومد.چند روز پیش راجع بهش تو بی بی سی خونده بودم که اندونزی طرح ماشین اسلامی داده.من مطلب رو می زارم خودتون قضاوت کنید:
بنا به خواست امت مسلمان، اين كاركردها هم بايد به خودروي اسلامي اضافه بشه
1- خودرو هنگام حركت بايد صلوات بفرسته
2- سرعت كه از 80 بالاتر رفت، آيت الكرسي بخونه
3- وقت رد كردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله"
4- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه"
5- وقت سوار كردن دوست دختر – دوست پسرها صيغه محرميت بخونه
6- وقت پياده شدن بگه "صدقالله العظيم..."
7- در ماه مبارك رمضان از صبح تا غروب در باكش رو باز نكنه و نشه بهش بنزين زد. اما از غروب تا صبح هر چي بهش بنزين بزني باكش پر نشه.
8- وقت اذان، هر جا كه بود ترمز كنه و شروع كنه به نماز خوندن. به ويژه در جاهاي پر ترافيك كه با ماشينهاي ديگه، نماز جماعت بخونن.
9- اگر ماشين نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشين روش به يه طرف ديگه قرار بگيره.
10- اگر لازم شد براي ماشين نامحرم بوق بزنه، ميل لنگش بره توي بوقش كه صداي بوقش عوض بشه.
11- اگر ماشين ديگهاي خلاف كرد، در راستاي امر به معروف و نهي از منكر، خودش رو بكوبه به اون.
12- بوي گلاب بده.
13- رو به قبله پارك كنه.
14- رو به قبله آب روغن پس نده.
15- بعد از گرفتن بنزين، غسل كنه.
16- ضمنا بايد جا براي 110 جلد كتاب مجلسي (اسمش چي بود؟) و نهجالبلاغه و تفسيرالميزان و چيزاي ديگه هم داشته باشه.
17- يك صندلي مخصوص براي سوار كردن آخوند.
18- يك در مخصوص كه اقليتهاي مذهبي فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمنا صندلي اونها هم بايد از صندلي بقيه جدا باشه (متاسفم كه اين رو مينويسم!)
19- ... ديگه باقيش رو خودتون بنويسين!
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 23:58 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبید؟من هم خوبم مرسی.
حدود ۲ سال پیش که به سوئد اومدم اوایل توو یه شهر بزرگ در جنوبش زندگی می کردم ولی بعد از تقریبا ۲ ماه از اونجا به یه شهر دیگه نقل مکان کردم.شهری که رفتم در شمالی ترین قسمت سوئد قرار داره و جیزی شاید بیشتر از ۳۰۰ کیلو متر بالاتر از مدار قطبی در قطب شمال است. یه شهر خیلی خوشگل که گوشه و کنارش پر بود از مجسمه های زیبای یخی و سورتمه هایی که روی برف میرفتن در حالیکه چندین سگ یا چند تا گوزن اونا رو می کشیدن.در مورد شهرش بعدا توو یه پست دیگه مفصلتر می گم .اون چیزی که امروز می خوام تعریف کنم مال اون موقعست که من تازه رفته بودم و همه جا واسم عجیب و غریب بود.و همچین سرمایی رو توو زندگیم نمی تونستم حتی تصور کنم.همونطوری که می دونید توو قطب شمال تقریبا ۶ ماه روز داریم و ۶ ماه شب. و من از شانس بد دقیقا توو اون ۶ ماه شبش اونجا بودم.سرمای هوا گاهی به ۵۰- هم میرسید. اونجا با چند تا خانواده ی ایرانی هم دوست شدم که بعدش خیلی بهمون خوش می گذشت.ما ایرانی ها از اونجاییکه همچین سرمایی رو هرگز نداشتیم طبیعتا لباسهای مخصوص هم نداشتیم و من مثلا اینقدر لباس می پوشیدم که دستام مثل مجسمه ی حضرت مسیح می شد در حالیکه به صلیب کشیدنش و نمی تونستم حرکتشون بدم و در دو طرفم صاف وای میستادن و پاهام هم حسابی باد میکرد و می تونستم قدمهایی در حد مورچه ای بر دارم که در نوع خودش بی نظیر بود.خلاصه من توو این شهر ۳ روز توو یه پیتزایی کار کردم البته بی مزد و مواجب .این پیتزایی ۴۰ دقیقه از خونه ی ما دور بود و من هر ۳ روز مجبور بودم توو اون سرما این مسیر رو برم و بیام.روز سوم هوا خیلی بد شده بود و من در حالیکه یه پیتزای خیلی گنده توو دستام بود داشتم بر میگشتم خوونه با حدود ۱۰۰ کیلو لباس که تنم بود. شدیدا برف می بارید و باد می یومد و سرما رو چندین برابر می کرد و شب هم بود.البته به خاطر سفیدی برفها همه چیز قابل دیدن بود.خلاصه وسطای راه دیدم که دستام دیگه حس نداره و مجبور شدم پیتزامو توو یه سطل آشغال بندازم و فقط برم خوونه.احساس خواب آلودگی بهم دست داده بود . و بعضی اوقات هم می نشستم و خیلی دلم می خواست همونجا بخوابم ولی می دونستم که اگه این کار رو بکنم می میرم و به هر جون کندنی که بود پا می شدم و به راهم ادامه می دادم. راه ۴۰ دقیقه ای اون شب برای من حدود ۲ ساعت طول کشید و من وقتی رسیدم خونه تمام موهای سرم و ابروها و مژه هام از شدت سرما یخ کرده بودن.و مستقیم رفتم توو حموم و مدت ۱ ساعتی توو آب داغ فقط دراز کشیدم. این دفعه از گرما حالت تهوع بهم دست داد و رضایت دادم و اومدم بیرون.این رو نمی تونم هیچ وقت فراموش کنم.از ترس جونم دیگه سر کار نرفتم. البته صاحبش هم آدم عوضی بود.یه عرب اهل مصر که تا یه دختر تنها دیده بود فکر می کرد می تونه هر غلطی بکنه.ولی من دیگه هرگز نرفتم اونجا و هر قدر این آقا اصرار کرد فایده نداشت.ولی این مسئله باعث شد من به لباسام فکر کنم.سوئدی ها زیاد لباس نمی پوشیدن و یخ هم نمی کردن ولی ما مثل مجسمه می شدیم از لباس زیاد.بعدها دیدم و فهمیدم که اینا لباسهای مخصوص دارن که خیلی هم نازکه و زیر لباس هاشون می پوشن و خیلی گرم هستن و اینجا با این آب و هوا ازشون محافظت می کنن. الان من هم از اون لباسها خریدم و لی قیافه ی خودم رو هرگز نمی تونم فراموش کنم در حالیکه یه عالمه لباس تنم بود و داشتم می ترکیدم.خودتون یه لاغر مردنی رو با یه عالمه لباس تصور کنید.
پ . ن: نمی دونم این چه گیر مسخره ای یه که من به اون قالب خوشگله دادم. دیگه هرگز برش نمی گردونم.فقط ۲ روز حالش خوبه بعدش داغونش می کنن.این یارو آقا نیما دیگه کی بود؟ باید حالمونو می گرفت حتما امروز؟
+
نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 22:5 توسط لاغر مردني
|
۲ سال گذشت.۲ سال شده که خونواده ام رو ندیدم.خواهر گلم .بابای عزیزم خاله جونم و ............. خیلی ها که اینجا جاش نیست اسم ببرم.واقعا این ۲ سال چه گذشت به من.چه روزهایی که از فرط ناراحتی دوست داشتم بمیرم و چه روزها که از خوشحالی خانواده من هم از راه دور خوشحال بودم و حسرت نبودن در کنارشون رو می خوردم. بعضی وقتا فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم.چقدر فهمم نسبت به وقنی ایران بودم رشد کرده .چقدر تجربه کردم.چقدر خدا شروع کرد به نشون دادن محبتاش بهم.چقدر همه ی آدما رو دوست دارم....................... وقتی داشتم می یومدم اینجا همه بهم می گفتن :ناراحت نباش .عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. و من این رو اینجا با همه ی وجودم درک کردم هر چند که فاصله ی زیاد با خانواده به خصوص خواهرم خیلی برام سخت بوده ولی می دونم که اون هم داره طعم خوشبختی رو کنار همسرش می چشه و چقدر شوهرشو دوست دارم.
یادمه سالگرد فوت مادرم بود.وحشتناک ترین روز زندگیم دوست داشتم خواهرم بود خالم بود و حداقل می تونستم بغلشون کنم.می شد برم سر خاکش و....................... اون موقع ها بود که به خودم می گفتم واقعا چه کار کنم آیا امروز زنده می مونم؟الان اما زنده ام آدمی دلش سنگ تر از این حرفاست که نتونه تحمل کنه.من هم هر قدر که احساساتی باشم و دل رحم ولی باز هم می گذره روزگار و تحمل می شه. این روزها رو می گذرونم به امید روزی که ببینمشون و بتونم با تمام وجود لمسشون کنم.خواهر عزیزم دوست دارم و به امید دیدنت لحظه شماری می کنم.بابام هم که جای خود داره.و البته خاله ی گلم.
چشامو می بندم و می رم ایران.سر خاک مامان و مادرش که رفتنش ضربه ی بدی بهم زد.دستای مهربونشون رو می بوسم و بعدش هم می رم پیش خانواده و می بینمشون.و.................. چه رویای قشنگی..................
راستی دلم گرفته بود حسابی منو ببخشین اگه ناراحتتون کردم.بعضی از روزا آدم اجازه داره دلش بگیره.
به امید دیدار.
پ . ن:به خدا ما توو ایران که بودیم هزار و یک مشکل داشتیم.از اونجا هم خیر ندیدیم.اگه گاهی اوقات دلمون بگیره یه چیزی بگیم که گناه نکردیم. با اینکه من خیلی قوی هستم و شجاع ولی گاهی اوقات دلم می شکنه.می دونم ۲ تا دوست اینجا پیدا کردم میام درد دلمو اینجا می گم.ولی به خدا همش دارم سعی می کنم خوشحال باشم.تازه دارم کتابهای خوب هم می خونم تحت تاثیر جو اون کتابا کلی شاد شدم.این خونه نشینی و وبلاگ بازی این درد سر ها رو هم داره.حالا دوستای خوبم شما ما رو ببخشید که گاهی غمناک می زنیم.و تحمل بفرمایید ولی قول می دیم که شورشو در نیاریم.احترام به خود رو حال کردید؟(ما=من)  
+
نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 20:1 توسط لاغر مردني
|
سلام.خوبید؟می دونیم که اکثر ما توو کوچیکی کتک خوردیم ولی خوب هستند کسانی هم که نخوردند و خوشبخت بودن.ولی من جز این استثنا نبودم و تقریبا زیاد کتک نوش جونم کردم.
نکه من خیلی مظلوم بودمممممم
بچه گیمو دوست ندارم اصلا. ولی چند تا خاطره ی خوب هم دارم از اون موقع ها امروز یکیشو می گم:
کلاس ۳ ابتدایی بودم و دختر عمه ام ۱ سال و نیم از من کوچیکتر ه و ما خیلی صمیمی بودیم و هستیم ولی خب بد جنس هم بودیم البته گاهی اوقات.یه پسر عمو هم دارم که ۱۰ ماه از من کوچیک تره و خیلی اون موقع ها مظلوم بود.خلاصه ما عید ها و تعطیلات رو پیش هم بودیم اکثرا چون بد بختانه هر کدوم توی شهری جداگانه زندگی می کردیم.من و بهار دختر عمه ام توو مدرسه خیلی شاگردهای زرنگی بودیم ولی آزاد پسر عموم خیلی تنبل.ما هم توو عید ها که همدیگر رو می دیدیم به آزاد در درس و مشق کمک می کردیم. اون موقع اون شده بود همکلاسی بهار چون کلاس دوم رو رد شده بود .ما هم چون خیلی مهربون بودیم همیشه پیک نوروزی آزاد رو براش حل می کردیم ولی در عوض اون میبایست نوکر تام الا ختیار ما میبود. .البته اون بیچاره هم قبول می کرد چون اگه پیکش رو حل نمی کرد باباش کتکش می زد و اون اصلا دوست نداشت کتک بخوره. ما یه عموی مجرد هم داشتیم که سیگار می کشید.یکی از روزهای زیبای عید بود و آزاد در اختیار ما. من و بهار نقشه کشیدیم که از سیگارهای عمو جان کش بریم و بکشیم ولی میبایست یه همدست هم داشته باشیم.به همین خاطر آزاد رو صدا کردیم.
ما:آزاد
آزاد:بلههههههههههههههههههههههه؟
ما:بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آزاد اومد.
ما: تو باید با ما بیای بریم سیگار بکشیم.
آزاد: نهههههههههههههههههههههههههههه.تو رو خدا.من دوست ندارم.می ترسم.
ما:باشه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و با صدای بلند:عمو علیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آزاد:باشه باشه.تو رو خدا به بابام نگید که پیک نوروزیم رو حل کردید.من می یام.
ما: عمو علیییییییییییییییییییییییییییی نیاااااااااااااااااااااااااااا
خلاصه ما رفتیم توو یه خونه خرابه نزدیک خونهی مادر بزرگ و سیگار کشیدیم و آزاد رو هم تهدید کردیم که اگه نکشه بد بخت می شه. و اون بیچاره هم کشید. بعد از چند دقیقه که برگشتیم خونه عمه کوچیکه صدامون کرد که بریم خوراکی بخوریم و ما خیلی خوش حال شدیم و ۳ تایی رفتیم توو خونه.عمو مجرده هم نشسته بود. یک دفعه عمه کوچیکه با فریاد:
واییییییییییییییی پیمان الهی بمیری که دوباره سیگار کشیدی......اه خفه شدیم از دست تو
عمو پیمان:نه به خدا سیگار نکشیدم.تو هم شورشو در آوردی ....................
همینطور که داشتن دعوا می کردن ما هم داشتیم از ترس سکته می کردیم و آزاد بیچاره که کم مونده بود خودشو خیس بکنه.تصمیم گرفتیم بریم توو حیاط و اونجا خوراکی هامونو بخوریم در حقیقت می خواستیم قضیه لو نره که عمه وسطی گفت:واستید ببینم.
ما:نههههههههههههههههههههههه
عمه:بیاید نزدیک ببینم.جه بوی بدی می دید
ما:نههههههههههههههههههههههههههههههههه و آزاد هم گریه رو شروع کرده بود و بدین ترتیب بود که اون روز من و بهار یکی یه دست کتک خوردیم ولی آزاد ۲ دست.چون از باباش هم کتک خورد .
ولی ما با خواهش و التماس به عمه ها گفتیم که قضیه رو به والدینمون لو ندن و اونها هم به حرفمون گوش دادن.
البته آزاد بیچاره تا وقتی من توو ایران بودم همچنان مورد سواستفاده قرار می گرفت ولی بیشتر موقع ها از رو مهربونی.ما هم که آخر مهربونننننننننننننننننننن. حسابی ازش کار می کشیدیم و به دست باباش می سپردیمش گاهی اوقات که کتک نوش جون بکنه.
من که نبودم ایران بدون اجازه ی ما ازدواج کرد البته باید بگم که بهار خیلی سال پیش از ایران اومده بیرون.خلاصه آزاد جان شنیدم الان خیلی زی زی هم شده. 
ولی از صمیم قلبم واسش آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم ما رو ببخشه به خاطر بد جنسی هامون.
پ . ن: آخ جون قالبم درست شد.
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 23:57 توسط لاغر مردني
|
ای غزل ترین من در کتاب زندگی!
گم نمی کنم تو را در شتاب زندگی!
بی تو لحظه هایم از طعم تیرگی پرند!
با تو کرده ام عزیز ! انتخاب زندگی
زندگی لبا لب از شعر ناب چشم توست
تو همیشه با منی ای شراب زندگی!
روزهای عمر من بی تو پر کسالتند
تشنه ی شب توام ای تو آب زندگی!
آسمان من فقط سهم بال ناز توست
گم نمی کنم تو را در شتاب زندگی!
حبیب عنبری
+
نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني
|
وقتی کوچولو بودیم بابام واسه من وخواهرم یه دوچرخه ی خوشگل خرید.اونموقع ها ما توی یه روستای کوچیک زندگی می کردیم که پدرم به خاطر شغلش اونجا منتقل شده بود.خلاصه ما خیلی اون دوچرخه رو دوست داشتیم.و بعد از مدتی هم یاد گرفتیم که برونیمش.یه روز که داشتیم نوبتی دوچرخه سواری می کردیم و نوبت من بود کمی دورتر از خونه من خوردم زمین و اثرش هنوز روی پام مونده و با اینکه من کلا دختر مظلومی بودم رفتم به همه گفتم که خواهرم منو هول داده....... خودم هم نمی دونم چرا این دروغ رو گفتم ولی فکر می کنم که به کمی محبت از طرف همگی احتیاج داشتم و با خراب کردن خواهرم نمی دونم چقدر تونستم جلب توجه کنم ولی می دونم زیاد نبوده اگه هم بوده مدت دار نبوده. الان هم هر وقت فکرشو می کنم ناراحتی وجدان می گیرم....البته اونموقع ها من فقط ۷ سالم بود به خدا.....
خلاصه ما بعد از اون دوچرخه هرگز صاحب دوچرخه نشدیم تا من اومدم اینجا.یعنی بعد از ۱۷ یا ۱۸ سال رفتم دوچرخه خریدم.اون هم با چه مکافات و آبرو ریزی.چون اینجا تقریبا همه دوچرخه دارن و بلدن. و من هر دوچرخه ای رو انتخاب می کردم یا زیادی بلند بود.یا وسطش میله داشت که من احساس می کردم اگه بیوفتم با این میله نمی تونم جونم رو نجات بدم یا اینکه ترمز نمی تونستم توو سرازیری ها بگیرم و مجبور می شدم کلی چرخ بزنم تا یه جای کاملا مسطح گیر بیارم خلاصه صاحب مغازه ها رو حسابی کلافه و گیج می کردم و آبروی همراهم رو هم که شوهر دوستم بود و سوئدی هستش و بیچاره قصد کمک کردن داشت رو هم برده بودم البته من هم در اوج نا باوری بد نبودم ولی خیلی خوردم زمین تا خوب مسلط شدم بهش. وقتی به دوستم که سوئدی هستش گفتم دلیل اینکه خوب بلد نیستم و اون آبروریزی ها به خاطر اینه که ما دختر ها توو ایران اجازه ی دوچرخه سواری نداریم طرف داشت سکته ی قلبی و مغزی رو با هم می زد چون اصلا براش قابل هضم نیست همچین مسئله ای.
خلاصه باید بگم الان اینقدر خوب شدم توو دوچرخه سواری که حتی روی یه عالمه یخ هم امروز روندم.آخه بعد از برف باریدن اینجا هوا خیلی سرد شد و به ۱۵- رسید و الان هم همه جا فقط یخ شده.
خلاصه واسه ی خودم جالبه وقتی دوچرخه سواری می کنم کلی ذوق می کنم........
+
نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 23:58 توسط لاغر مردني
|
خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند
رهی معیری
من خودم واقعا به این شعر اعتقاد دارم و سعی می کنم بهش عمل کنم.
و واقعا هم از پر چونه گی ضربه خوردم.یا شاید بهتر باشه بگم که از اعتماد بی جا به دیگران خیلی ضربه خوردم.وگرنه مگه یه لاغر مردنی بیچاره که نمی تونه زیاد روده دراز باشه.راستش من اصلا زیاد حرف نمی زنم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..............................................
................................................................
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 23:57 توسط لاغر مردني
|
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
رهي معيري
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني
|
تازه اومده بودم به این شهر کوچولو و زبان هم در حد افتضاح بلد بودم.۲ تا همخونه ی روس دارم که اون زمان ۳ تا بودن و یکیشون که یه پیر زن بود از من خوشش نمی آمد ولی بعدها ازدواج کرد با یه مرد سوئدی و از این خونه رفت.ولی بر می گردم به اصل موضوع. شاید فقط ۲ روز بود که اومده بودم و تووی اتاقم رو تختم ولو بودم و داشتم کتاب آموزش زبان سوئدی می خوندم و در حسرت دیدار یک ایرانی بودم و فکر می کردم چطوری یه ایرانی پیدا کنم که کمی کمکم کنه.خلاصه توو حال و هوای خودم بودم و چون تنها هم بودم زیاد لباس تنم نبود.و داشتم کمی چرت هم می زدم.یهو دیدم یه نفر مرد با صدای نکره اومد پشت اتاقم و در می زد و می گفت"کمپیس . کمپیس" به معنی دوست.من هنوز به حال خودم نیومده بودم که دیدم خیلی شیک مثل گاو(البته بلا نسبت گاو) در اتاق رو باز کردن و این "کمپیس " محترم اومد داخل اتاق.فقط نمی دونم چطوری لحاف رو کشیدم رو پاهام .خلاصه دیدم بله یه آقای ایرانی اومد توو و گفت"شلام ملیکم" دقیقا مثل یک معتاد.اول جا خوردم نمی دونستم داره شوخی می کنه یا جدی داره حرف می زنه؟؟؟؟ خلاصه دیدم نه بابا این همینطوری حرف می زنه.یه پسر در حدود ۲۶.۲۷ ساله.خلاصه کمی سلام و احوال پرسی کردیم و در اوج نا باوری دیدم که برام شکلات قلب آورده و فکم خورد به زمین وفکر کردم همه رو برق می گیره ما رو..... خلاصه به خودم اومدم دیدم نمی تونم از جام پا شم و برم حداقل چایی بیارم با شکلاتاش کوفتش کنه.مجبور شدم برای چند دقیقه عذرش رو بخوام.خلاصه شلوار پوشیدم و اون هم بعدش اومد و چایی شو خورد .ازش سئوال پرسیدم در مورد زبان و اون می گفت که ۵ سال اینجاست و فکر می کنه به ۳ جمله بیشتر احتیاج نداره" سلام.خداحافظ و حالت چطوره" با همون صدای قشنگ و دلنشینش که من خیلی دوست داشتم همون لحظه بعد از سخنرانیش بشقاب جلو دستش رو توو حلقش فرو کنم تا صدای غاز بده.خلاصه همش چرند گفت و بلف زد و من هم خیلی ترسیده بودم و از داشتن یه هموطن با این شخصیت و کلاس و ادب داشتم بالا می آوردم.به بهانه های مختلف از اتاق بیرون می رفتم ومی رفتم توو دستشویی کلی می زدم توو سرم و مو هامو می کندم که ای خدا این دیگه کیه و کاشکی زودتر برهیه دفعه که بر گشتم توو اتاق دیدم موبایلم دستشه و می گه که با موبایلم به موبایل خودش زنگ زده که شماره منو داشته باشه و بعدش هم یه لبخند دلبرانه زد که من می خواستم خودم رو از طبقه ی ۷ ام پرتاب کنم پایین.............. واقعا عصبانی شدم ولی جرات حرف زدن نداشتم و فقط مثل احمقها بر و بر نگاهش می کردم .خلاصه ایشون تشریف بردن و من تا چند ساعت در حالت کپ مغزی شدید قرار داشتم.و باورم نمی شد که این یه حقیقت باشه. فرداش با زنگ موبایلم بیدار شدم و دیدم که خودشه و داره منو به یه قهوه دعوت می کنه.نمی دونم چطوری یه فر ریز بهش دادم و قضیه رو پیچوندم و بعدش هم مجبور شدم که شماره موبایلم رو عوض کنم.بعدها فهمیدم ای بابا .باند قاچاق مواد مخدر توو دست داداشمون بود و ما بی خبر.خلاصه اولین بر خورد با هم وطن واقعا واسم خاطره انگیز شد.البته ایشون اصلا تنها نبود و طی تحقیقات گسترده ی بنده در آینده معلوم شد که اینا۵ یا ۶تا ایرانی و افغانی هستن که این شغل شریف رو دارن و پلیس هم علاقه ی زیادی بهشون داره و خیلی بهشون سر می زنه.با خودم می گم خدایا این دیگه کی بید؟؟؟بعدها هر وقت منو میدید توو بیرون یه جوری نگام میکرد که خوف می کردم.فکر کنم خودشو کلی لعنت کرده که واسم شکلات خریده بود.و حتما انتظار داره که پسش بدم.البته من هم چون اصلا شکلات دوست نداشتم همون موقع بخشیدمش به این روسها.خلاصه خدا رو شکر خطر رفع شد.
البته ایرانیهای نازنین هم کم نداریم مثل همین ترانه و سروناز( شماره حسابم رو بعدا تقدیم مکنم.قابل توجه ترانه و سروناز) و من خوشحالم که بهدها خوباشون رو هم یافتم.
ولی خدایی شانس اوردم.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 23:58 توسط لاغر مردني
|
بوی باران
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها ! ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها !
خوش به حال غنچه های نیمه باز ! ،
خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !
خوش به حال جام لبریز از شراب !
خوش به حال آفتاب ! .
فریدون مشیری
پ.ن:بی ربط بود ولی من خیلی مشیری رو دوست دارم و این شعر رو هم همینطور.
پ. ن : باز هم قالب وبلاگم قاط زد و من مجبور شدم عوضش کنم.شاید هکم کردن نامردا. همش زیر سر این انگلیسیهاست.
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 23:24 توسط لاغر مردني
|
دوستای خوبم سلام.همونطوری که می بینید قالب وبلاگم رو عوض کردم ولی به خدا من اون قالب رو بیشتر دوست داشتم.نمی دونم چرا خود به خود خراب شد.از دیشب هر چی می یومدم و وبلاگم رو می دیدم همش درست باز نمی شد و فقط یه صفحه ی سفید زشت بود.و دیشب اینقدر بهش فکر کردم که خوابش رو هم دیدم.ولی فکر می کردم ایراد از نت باشه چون به نظرم عادی نیست که یهو قالب وبلاگ بپره.خلاصه تا امروز که اومدم و دیدم که دوست خوبم ترانه ازم توو قسمت نظرات پرسیده که چرا قالبم رو عوض کردم و اونجا بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده.البته هنوز هم درست و حسابی متوجه نیستم ولی در هر صورت مجبور شدم قالب رو عوض کنم و برای این کار یه امداد همگانی شد و با کمک مونا و ترانه موفق شدم بالاخره ولی فکر کنم حسابی حرص اون دو تا بنده خدا رو در آوردم.ببخشید جوجوها.
راستی چی شد که قالب خوشگلم پر؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 22:9 توسط لاغر مردني
|
پارسال برای یه دوره ی آموزش و همینطور آموزش زبان رفتم واسه یه رستوران دور از جوون شما خر حمالی کردم.منظورم اینه که کار کردم بی مزد و مواجب.البته خیلی غذاهای جالب و بعضا غذاهای بد مزه یاد گرفتم که بپزم.خب زبان هم خوب بلد نبودم.(البته الان هم تکمیل نیستم).یه روز آقای آشپز به من گفت که برم و براش کدو ها رو از یخچال بزرگ بیارم.راستش من اصلا متوجه منظرش نشدم ولی از بس اون روزا می گفتم که معنی کلمات رو نمی دونم احساس کردم که دیگه ضایعه اگه باز بپرسم.خلاصه رفتم توو یخچال بزرگ(آخه یه اتاق)و فقط می دونستم چیزی که می خاد با "س" شروع می شه.دیدم یه دبه ی خیلی بزرگ خیار و ماست که خودم چند ساعت قبل درست کرده بودم اونجاست.نمی دونید با چه بد بختی ورش داشتم و رفتم پیشش در حالی که از سنگینیش حتی قیافه ی آشپز باشی رو نمی دیدم و کمرم حسابی خم شده بود.فقط فهمیدم که یه نفر داره با صدای بلند بهم می خنده و البته در اوج ناباوری من هم اصلا ناراحت نشدم و خودم کلی خندیدم وقتی ماجرا رو فهمیدم ولی می دونم قیافم خیلی اونموقع تماشایی شده بود.ولی چیزی که خیلی برام جالب بود و هست اینه که در تمام اون ۳ ماهی که اونجا بودم حتی یک روز احساس نکردم که رئیسی هم وجود داره.من همون کارهایی رو می کردم که رئیسم انجام میداد.آشپزی می کردم.ظرف می زاشتم توو ظرفشویی و آخر سر نظافت.دقیقا مثل رئیس و بقیه ی کسانی که اونجا کار می کردن.و این واسم جالب بود واقعا چون از اینکه توی رستوران کهر می کردم احساس حقارت نداشتم.این قضایا گذشت تا تقریبا ۶ ماه پیش.یه آقای ایرانی که رستوران داشت رو می شناختم و ازش راجع به کار پرسیدم و اون هم خیلی مهربون گفت که برای من کار داره و خوشحال می شه من واسش کار کنم.من هم رفتم.ولی متاسفانه دقیقا جو رستورانهای ایران اونجا حاکم بود. رئیس روی صندلی تووی بالکن خوشگلش می نشست و با بشکن زدن کارگر ها رو صدا می کرد و دستور می داد.هر روز جنگ بود بین یه عده عرب و فارس و کرد و سوئدی.که متاسفانه هیچ کدوم زحمت نمی دن زبان یاد بگیرن.خلاصه به همه کس بی احترامی می شد و من تصمیم گرفتم از اونجا برم بیرون.البته با قهر اومدم بیرون.و وقت رفتن گفتم الان می فهمم که چرا خیلی از رستورانها که مهاجرین ادارشون می کنن موفق نیستن.به خاطر اینکه نتونستن قبول کنن که هیچ برتری نسبت به دیگران ندارن و رئیس و کارگر حداقل در یه رستوران فرقی ندارن.من خیلی چیزا توو رستوران سوئدی یاد گرفتم ولی اینجا هیچ چیز و واقعا متاسفم که رئیسم ایرانی بود.
متاسفانه اینطوریه دیگه.واقعیت ها رو باید دونست.طرفداری کورکورانه نمی تونم بکنم چون خودم همه چیز رو لمس کردم.ولی فکر کنم این آقا ایرانیه منو نفرین کرده چون هنوز کار درست و حسابی گیر نیاوردم.
امیدوارم بتونم از غم نامه نویسی فاصله بگیرم ولی می دونم که طنز نویسی هم بلد نیستم.پس نتیجه ی اخلاقی اینکه فقط می نویسم از واقعیات.
دایی ناصر گل در این راه قول داده کمکم کنه.مگه اره دایی؟
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 2:17 توسط لاغر مردني
|
ديشب اولين برف زمستاني باريد و وقتي از خواب بيدار شدم همه جا سفيد بود و زيبا.ولي دلم گرفت. وقتي بچه بودم يه روز با خواهرم وقتي خيلي برف اومده بود رفتيم برف بازي و خيلي خوشحال بوديم. وقتي از پدر راجع به زمستان و برف پرسيديم گفت كه از زمستون خيلي بدش مي ياد.ما تعجب كرديم و اون واسمون تعريف كرد و گفت كه به آدمهايي كه خونه ندارن و يا توان گرم كردن خونه و خريد لباس مناسب واسه خانواده رو ندارن فكر مي كنه.مثل بچه گيهاي خودش.اون موقع حالمون گرفته شد ولي خيلي زود فراموشش كرديم.بعدها وقتي بزرگتر شديم(هم من و هم خواهرم) هر كسي پرسيد چه فصلي رو دوست داري ما مي گفتيم فقط از زمستون بدمون مي ياد.حرف پدر خيلي توو روحيه ي ما تاثير داشت.يادمه اون موقعه ها پدرمون توان مالي خوبي نداشت ولي من و خواهرم هميشه لباسهاي گرم داشتيم در صورتي كه خودش خيلي وقتا در حاليكه جوراباش از برف و بارون خيس بود مي يومد خونه. خدا رو شكر مي كنم الان همه چيز داره و مزد زحمتهاشو گرفت.دلم خيلي براش تنگه و دوستش دارم.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد تگرگي نيست ، مرگي نيست صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهاي بلور آجين زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
مهدي اخوان ثالث
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 15:42 توسط لاغر مردني
|
با آن دف و جنون و هیاهوی خود بخوان
در خلسهیی عیان شده ، یاهوی خود بخوان
این دشت ، این قُرُق همه در انحصار توست
ببر مرا به صیدِ خود ، آهوی خود بخوان
شعر سیاهِ مرگ مرا با صدای خوش
ای برکهی قرق شده با قوی خود بخوان
فصل عبور داغ دلت را به من بده
در گرمسیرِ سال پرستوی خود بخوان
تا اینکه زین همه عطشم کم کنی کمی
یک شب مرا به خلوت و پهلوی خود بخوان
ای ذره ذره نور خدا در وجود تو
آغوش باز کن و مرا سوی خود بخوان.
وحید طلعت
+
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 23:28 توسط لاغر مردني
|
دوستان خوبی اینجا پیدا کردم که از این بابت خیلی خوشحالم و واقعا که این وبلاگ هم واسه خودش عالمی داره.دیشب خونه ی یکی از دوستانم بودم که ۲ تا دختر ناز داره و به اصرار بچه ها اونجا موندم دیشب و کلی خندیدیم.من هم بچه شده بودم.البته می گم بچه که یکیشون ۱۳ و اون یکی ۱۵ سالش بود.ولی دنیای عجیبی دارن.پیش خودم فکر کردم من که هم سن اینا بودم چقدر از زندگی حالیم بود. می فهمم که "کم".مادرم که وقتی خیلی کوچولو بودم فوت کرد.نا مادری هم که با ما سر سازگاری نداشت.پدر هم که فشار زندگی داشت کمرش رو خم می کرد و خیلی عصبی بود.من بودم و خواهرم که ۲ سال از من بزرگتره.ما هم که تحت تاثیر دیگران .............. روابط خوبی نداشتیم. راستی که چه زندگیی داشتیم.الان اما خدا رو شکر با خواهر عزیزم روابط خیلی خوبی داریم و من عاشقانه دوستش دارم و آرزوم خوشبختی و شادیش است.آخه متاسفانه زندگی از ما هم آدمای عصبی ساخته که خودمون با تمام وجود سعی در بهبودمون داریم.الان فرسنگها دور از همشون تنها اینجا نشستم و خیلی دلم تنگ می شه ولی از خیلی جهات هم احساس خوشبختی می کنم.دوری سخته ولی خوبی هم داره"دوری و دوستی".واسه من که اینطوریه.خلاصه خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی الان باید برم مهمونی خونه ی یکی از دوستای ایرانیم که مامانش اومده از ایران پیشش و همدیگر رو بعد از ۵ یا ۶ سال دیدن.مامانش بوی ایران میده.زودی می یام با یه عالمه حرف.(دوست خوبم آقا ناصر حالا فکر می کنی من می خوام اینجا رو ماتم سرا کنم ولی قول می دم از خوبی های اینجا هم بعدا بیشتر بگم.)
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:43 توسط لاغر مردني
|
در پی اعلام این نکته که تا کنون ۶۵۰۰۰ شرکت تجاری ایرانی در دبی ثبت شده اند یکی از ایرانیان گفت:ما ایرانیها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم.محل شرکت تجاری و مرکز خریدمان در دبی است.استعدادمان در تهران کشف شده اما نبوغمان در اروپا شکوفا می شود.برای تحصیل به فرانسه و لندن می رویم اما چون از کار در اروپا خوشمان نمی آید در ایالات متحده آمریکا کار می کنیم.و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم.
برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجتس پخش می شود و در خرم آباد دریافت می شود.فیلمهایمان را در بیابانهای ایران می سازیم اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه ی فیلمسازی می گیریم.
در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم.مهمترین مقالات سیاسیمان در اوین نوشته می شود اما در پاریس خوانده می شود.در واشنگتن نامزد انتخابات می شویم اما صلاحیتمان در تهران رد می شود بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم بر گزار کنیم.در هلند عضو پارلمان و در اسرئیل رئیس جمهور می شویم.در تهران با حکومت مخالفت می کنیم در عراق با حکومت می جنگیم اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم.
در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود.در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم اما در آنتالیا می رقصیم.در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم حقوق زنانمان در مشهد نقض می شود اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنیم.
ولیعهدمان در آمریکاست . ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند.رئیس جمهور سابقمان در پاریس زندگی می کنند رئیس قوه قضائیه مان متولد عراق است.در عوض نخست وزیر عراق در ایران زندگی می کرد و رئیس جمهور اسرائیل متولد ایران است.در ایران زندگی می کنیم در ترکیه تفریح می کنیم در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران بر می گردیم.
ابراهیم نبوی
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 15:6 توسط لاغر مردني
|
متاسفانه قیصر امین پور شاعر بسیار خوبمون امروز صبح در گذشت.
'دستور زبان عشق'
دست عشق از دامن دل دور باد! ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست! باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را در كف مستي نميبايست داد
قیصر امین پور
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 13:15 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان عزیز
من پانته آ هستم ۲۶ سالمه و تو یکی از کشورهای اسکاندیناوی زندگی می کنم.یه شهر کوچولو در شمال کشور و ۲ سال می شه که از ایران اومدم بیرون.
اولین باره که وبلاگ می زنم و به همین خاطر هم خواستم خودی نشون بدم و بگم که آره دیگه من هم اهل شعر و این جور چیزا هستم ولی باید اعتراف کنم که تا حالا حتی ۱ جمله ی شعر نما هم از ذهنم تراوش نکرده . خلاصه یه دختر معمولی هستم.حدود ۱ سال و نیم پیش با پسری دوست شدم که به امید خدا قراره با هم عروسی کنیم.در مورد اسم وبلاگ هم باید بگم که همیشه دوست داشتم که وبلاگ داشته باشم چندین بار اومدم وبلاگ باز کنم بعد از کلی فشار آوردن به مغزم بالاخره اسمی رو انتخاب می کردم ولی در اوج ناباوری همیشه می فهمیدم که اسم تکراریه و پشیمون می شدم تا اینکه همین ۲ شب پیش وقتی می خواستم بخوابم و اصلا هم توو فکر وبلاگ نبودم الکی چیزی توو ذهنم گفت لاغر مردنی.و من هم از خیر خواب گذشتم و سریع به فکر وبلاگ افتادم و وقتی اسم رو زدم این بار در اوج خوش باوری اسم تکراری از آب در نیومد و من شدم " لاغر مردنی".
البته خودم لاغر هستم ولی نه از نوع مردنی.
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 0:54 توسط لاغر مردني
|
قسمتی از بهترین بهترین من:
خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من
فریدون مشیری
+
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 16:19 توسط لاغر مردني
|
چشمان تو تنها دلیل قاصدک بود!
روزی اصالت در دو چشمت مردمک بود در این حوالی رنگ چشمان تو تک بود
راز بقا را می شد از چشم تو فهمید رازی که شب بر بالهای شاپرک بود
در جستجوی نا کجا آبادها من چشمان تو تنها دلیل قاصدک بود!
سوزی وجودم سالهای سال سوزاند ـ سوزی که تنها در نوای نی لبک بود ـ
از دستها ، از چشمها بیزار بودم؛ وقتی که دستان صداقت بی نمک بود
حالا هزاران سال بعد از چشمهایت؛ پی میبرم در هر نگاهت صورتک بود!
وحید طلعت
+
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 14:41 توسط لاغر مردني
|
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
سلام دوستان عزیز.من برای شروع این شعر رو انتخاب کردم چون واقعا دوستش دارم. می دونم شما هم دوستش دارید.
+
نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 23:20 توسط لاغر مردني
|
|