ذوستان عزیز سلام. امیدوارم خوب باشید.من به گوتنبرگ مسافرت کردم خونه ی بستگان عزیز.دلم واسه ی همگی تنگ شده . الان زیاد نمی تونم بنویسم به همین خاطر به عکسهایی از ایران بسنده می کنم.عکاس من نیستم البته. . دوست پسرم از توحال (با ۳ نقطه) عکس گرفته.


ت.ن: نوشتن با این کیبورد خیلی سخته واسم.مطالبتون رو می خونم ولی متاسفانه نمی تونم نظر بدم.امیدوارم ببخشید.و به شکلکها بسنده می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 2:48 توسط لاغر مردني
|





سلام دوستان گلم. این ها چند تا عکس از سوئد. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اگه نتونم بیام توی نت چند روزی خیلی دلم واستون تنگ می شه. بد جوری به همگی و لطفهاتون عادت کردم.از حالا ناراحتم. از همگی تشکر می کنم به خاطر این مدت. البته سعی می کنم زود بیام ولی آدم از یک دقیقه ی دیگه اش خبر نداره. براتون بهترین آرزوها رو دارم و دوستتون دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 22:57 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.قبلا قول داده بودم از سفره ی ۷ سینم عکس بزارم. امیدوارم شما هم فکر کنید قشنگ بوده. آخه خودم فکر می کردم خیلی قشنگه.
پس فردا دارم می رم به مسافرت به همین خاطر زیاد وقت نمی کنم که پست طولانی بنویسم. همش این روزا مشغول جمع کردن وسائل و خرید کادو بودم. ولی به شما عزیزان حتما سر می زنم.



+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 22:30 توسط لاغر مردني
|
امروز تولد یکی از دوستان ایرانی بود و من هم رفتم خونه شون . یه دختر که ۱۵ سالش شده امروز.امیدوارم مبارک باشه تولدش و هم اینکه موفق باشه.این دختر خوب یه خواهر داره که ۱۶ سالشه و امروز صبح رفته بود مسافرت و به همین خاطر این دوست کوچولوی ما همش بی تابی می کرد.خواهرش هنوز نرسیده دلش واسش تنگ شده بود در صورتیکه تا وقتی پیش هم هستند مثل سگ و گربه هستند ولی می بینیم که عمیقا همدیگر رو دوست دارن و این خیلی طبیعیه. یاد خودمون افتادم.من و خواهرم و دختر عمه ام.ما هم دقیقا همینطوری بودیم. تا پیش هم بودیم روزای اول خوب بودیم بعدش دعوا ها و قهر ها و لوس بازی ها و گریه ها شروع می شد ولی وقت وداع باید یکی می یومد و ساعتها گریه های ما رو تحمل می کرد و تا روزهای بعد از جدایی حسابی ناراحت بودیم و کمتر شیطونی می کردیم.البته من و خواهرم هم خیلی وقتها مثل الان به دست تقدیر از هم جدا شدیم و وقت وداع همون حال رو نسبت به همدیگه داشتیم.خلاصه با اینکه بچگی مو اصلا دوست ندارم اما ما سه نفر با هم خاطره های خوب هم داریم. بازیهای عجیب و غریب می کردیم و شیطونیهای جالب و ........... خلاصه اتفاقهای جالب کم نداشتیم. حتما چند نمونه اش رو بعدها تعریف خواهم کرد.

از راست به چپ: دختر عمه و من.تولد ۶ سالگی من.

خواهرم سمت راست و چپ هم که منم.نمی دونم چند سالمه ولی فکر کنم یک ساله باشم یا دو.

این هم هر سه نفرمون با هم.از راست به چپ: خواهرم دختر عمه و من. تولد ۵ سالگی دختر عمه ام.
گاهی توی دلم می گم : یادش به خیر ولی سریع پشیمون می شم و دوست ندارم حتی ثانیه ای به اون روزهای زشت برگردم. روزهایی که بزرگی و فهم و شعور مثل سیلی محکمی خودش رو به صورتهای نحیف و کوچولوی ما می کوباند و ما چه زود بزرگ شدیم.
دلم واسه دو تاشون تنگ شده.به امید دیدار با همه ی عزیزان.
+
نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 23:17 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.امروز رو کلا خونه نبودم تا همین حالا. راستش امروز رفتم کمک کردم به همون رستوران سوئدیه که قبلا واسشون کار کرده بودم.دیشب زنگ زد و گفت اگه می تونم امروز برم اونجا. این روزا به خاطر نزدیک شدن سال نو خیلی سفارش غذا دارن.خلاصه من امروز توی یه شهر دیگه بودم و کار کردم.آخه اینا دو تا رستوران دارن و اون شهر هم ۴۰ دقیقه با اتوبوس راهه.خلاصه از ساعت ۷ صبح تا ۵:۳۰ داشتم کار می کردم و چون اتوبوس ساعت ۶:۱۰ می اومد رفتم مرکز شهر و کمی چرخ زدم. و از بابانوئل ها کمی عکس گرفتم.ولی امروز خیلی خسته شدم و تازه باید بشینم واسه سفر هم وسائلم رو جمع و جور کنم و اتاقم رو که انگار بمب خورده توش رو هم اگه خدا بخواد کمی مرتب کنم. آخه وحشتناک شده.نمی دونم چرا گاهی اینقدر تنبلیم می یاد واسه جمع و جور کردن ولی بعدش که حسابی گند خورد به همه جا مثل این دیوونه های وسواسی اتاق رو مرتب می کنم.حالا توی این قحطی وقت که باید مسافرت برم زده به سرم که اتاقم رو هم با وسواس زیاد تمیز کنم. عقل که نباشد جان در عذاب است.

بابانوئلهای لاغر مردنی ( مثل من)

بابانوئل های توپولی مثل ناصر( )

از این آدم برفی ها هم یکی واسه خودم خریدم آخه احساس کردم یه ذره خنگن.
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 22:3 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان.امروز اصلا از صبح که پا شدم روی دنده ی چپم بودم.حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم و الان هم ندارم و کلا حتی حوصله ی حرف زدن یا جر و بحث هم ندارم.نمی دونم چه مرگم شده.فقط از صبح تا خالا اخمام توی همه و کاملا معلومه که امروز روزم نبود.ولی در عین بی حالی خیلی فکر هم کردم یعنی تمام مدت همش توی فکر بودم و به همه چیز فکر کردم. چند روز پیش مادربزرگ دوست پسرم فوت کرد. که من واقعا ناراحت شدم و کلا روی مسئله ی مرگ خیلی حساسم.کلی واسش دلم سوخت و گریه کردم. وقتی زنگ زدم ایران که به خانواده شون تسلیت بگم . همش به خودم یادآوری می کردم که نباید هر دعایی رو به زبون بیارم مثل خیلی ها که چند تا جمله رو یاد گرفتن و هر کسی که فوت می کنه به بستگانش می گن. یکی از این جمله ها که من نمی دونم روی چه حسی ما به کارش می بریم اینه:: ایشاللا آخرین غمتون باشه" به نظر من این حرف خیلی مسخره هستش و ما در حقیقت به طور غیر مستقیم آرزوی مرگ می کنیم واسه کسانیکه این حرف رو بهشون می زنیم و میگیم که ایشاللا غمی نبینی و این فقط در صورتی امکان پذیره که نفر بعدی که می ره خود همون فردی باشه که ما این آرزو رو براش کردیم.خلاصه نمی دونم که من از فکر کردن زیاد این چرت و پرت ها به مغزم می یاد یا اینکه واقعا مسخره است اگه آدم اینطوری دعا کنه.خلاصه اصلا نمی دونم چی می گم و اصلا هم حوصله ندارم نوشته هامو دوباره بخونم.در هر صورت من با کلی کلنجار رفتن با خودم تونستم از گفتن اون جمله ی کذایی جلوگیری کنم.


این دو تا عکس رو هم امروز که بیرون بودم گرفتم.فقط دو تا جاده که نمی دونم به کجا می خورن. زندگی ما هم مثل این جاده هاست. تهش معلوم نیست به کجا می خوره. به اون آسمون صورتی یا ؟؟؟؟؟؟ نمی دونم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 19:59 توسط لاغر مردني
|
اولين بابانوئل دنيا توي فنلاند به دنيا اومد. و كارخونه ي بابانوئل سازي توي شهري به اسم " راوانيه مي" در شمال فنلاند قرار داره.هر چند الان بدلهاي بابانوئل به وفور در همه جاي دنيا هست ولي بابانوئل اين شهر اولين بوده. اين بابانوئل هر ساله اسباب بازي ميليونها بچه رو توي سراسر دنيا مي سازه و سوار سورتمه ي خودش مي شه كه گوزنها اون رو مي كشند و به خونه ي تك تك بچه هاي دنيا( به غير از كشورهاي اسلامي) مي ره و كادوهاشونو از دودكش خونه ها زير درخت كريسمس براشون مي زاره. بچه ها هر ساله ميليونها نامه به بابانوئل مي نويسند و به آدرسش كه همون شهر در شمال فنلاند هست مي فرستند و آرزوهاشونو واسه ي بابانوئل مي نويسن. اين نامه ها هر چند سال يك بار به صورت كتابي چاپ مي شه كه خيلي خوندنيه. اين بابانوئل حتي وب سايت هم داره . هر چند كه ما اجازه ي فرستادن نامه به اون رو نداريم ولي ما هم " عمو نوروز " و " حاجي فيروز" داريم و اين خيلي خوبه ولي اي كاش ما هم به اين فرهنگ ديرينه بيشتر بها مي داديم .ترسم از اينه كه كم كم اين شخصيتها به تاريخ سپرده بشن. راستي چه خوب مي شد اگه اونا هم وب سايت اختصاصي بزنن. جالب مي شه ها.


منبع عكسها:http://forum.persiantools.com
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 23:58 توسط لاغر مردني
|
دوستان خوبم سلام.امروز براي ميليونيوم بار توو اين خراب شده هوس همبرگر و چيزبرگر كردم. و دوستم رو دعوت كردم كه با هم بريم بيرون و توي يك ساندويچ فروشي ساندويچ بخوريم.ولي خداييش قدر ساندويچ ها و پيتزاي ايران رو بدونيد كه اينجا خيلي بدمزه هستند. اين همه مي گن: مك دونالد و برگر كينگ و ماكس و هزار كوفت و زهر مار ديگه. كه توي همه ي دنيا و يا اروپا شعبه دارند و هزار جور چرت و پرت ..... ولي واقعا كه قابل مقايسه با ساندويچ هاي خودمون نيستن.
من دلم ساندويچهاي هايدا و بوف رو مي خواد. و يه عالمه جاهاي ديگه كه ساندويچ و پيتزاي خوشمزه دارن.
اين هم كه چند تا عكس چون خوشتون اومده بود.

غروب آفتاب از پنجره ي خونه.


+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:53 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.امشب با هزار بدبختی اومدم ویندوز نصب کنم ولی اینقدر گند زدم که حد و حساب نداره و حسابی خواهر و شوهر خواهرم رو توی ایران کلافه کردم.خلاصه کامپیوترم یه عالمه مشکل داره. به همین خاطر امشب رو به چند تا عکس اکتفا می کنم چون حسابی قاط زدم.و از دست گیج بازیهای خودم عصبانی هستم. 




دو تا عکس اول کاملا مربوط می شه به هنرمندی اینجاب و خودتون البته متوجه شدید.
دو تا عکس دوم هم همینطور ولی باید توضیح بدم که امروز و از پنجره ی اتوبوس از مناظر بدیع عکس گرفتم. عکس اولش یعنی سومی یک دریاچه هست که یخ زده و دومی هم فقط یه جایی هست که عکس گرفتم و شما می تونید به طلوع آفتابش نگاه کنید. ساعت ۱۰و نیم و تازه طلوع.
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني
|
امروز برای دیدن دختر دوستم که از استکهلم اومده بود پیش مامانش رفتم خونشون که با هم چایی بخوریم. یکدفعه دخترش گفت که وقتی داشته می یومده اینجا توی هواپیما یه کتابی دیده و خریده که توجهش رو جلب کرده. کتاب رو آورد و نشونم داد . کتاب اسمش: "ایران من " بود از شیرین عبادی و من کلی افتخار کردم که اون یک ایرانیه و سوئدی ها دارن این کتاب رو می خونن و اون هم داشت افتخار می کرد که شیرین عبادی که موفق شده جایزه ی صلح نوبل رو بگیره یک وکیل هستش چون خودش هم وکیل . خلاصه امروز من و سارا (دختر دوستم ) کلی به شیرین عبادی افتخار کردیم. (یک سوئدی و یک ایرانی ) ذوق کردن اون واسم خیلی جالب بود.و برای من هم که واقعا جای افتخار داره وقتی که یکی از هموطنانم موفق به دریافت این جایزه می شه. اون هم توی این مملکت و با وجود این همه مشکل. برای شیرین عبادی موفقیت بیشتر رو از خدا خواهانیم. در ضمن فردا توی سوئد جشن خیلی بزرگی هست برای اهدا جوایز نوبل. این جشن که با شرکت خانواده های اشراف و بزرگان هر ساله در استکهلم برگزار می شه واقعا دیدنیه. البته اهدا جایزه ی صلح نوبل در نروژ صورت می گیره .به زودی توی یک پست حتما راجع به تاریخچه ی نوبل خواهم نوشت مفصلا.
+
نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 22:50 توسط لاغر مردني
|

دوستان عزیز سلام.این روزها اینجا حسابی حال و هوای کریسمسی به خودش گرفته و تقریبا همه جای شهر رو تزئین کردن و بابا نوئل ها هامه جا به چشم می خورن همینطور درختهای خوشگل. واسه ی من که این موقع خیلی سخت می شه چون واسه ی من حال و هوای عید خودمون رو داره. مردم توی خیابونا می لولند و همش در فکر خریدن کادو و تزئینات واسه سال نو هستند . خیلی ها از هفته ی دیگه تعطیلاتشون شروع می شه و خلاصه حال و هوای سال نو . من هم با اجازه ی شما می رم مسافرت واسه ی کریسمس و خونه نیستم.عمه ها و عموم و کلا فامیلها اینترنت دارن ولی شاید توی اون مدت نتونم هر روز آپ کنم. البته معلوم نیست شاید هم پرروتر از این حرفها بودم
پ . ن: حدود ۱۰ روز دیگه می رم مسافرت و تقریبا ۳ هفته اونجام.
پ . ن ۲: عکسها زیاد قشنگ نیستن . ببخشید. بعدا سر فرصت عکسهای بهتر و زیاد تر می گیرم و میزارم.اینا خیلی هول هولی شد. ولی از هیچی که بهتره.

+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 23:40 توسط لاغر مردني
|
امروز داشتم با یکی از دوستان سوئدی صحبت می کردم. که یدفعه از سردی هوا شروع کرد به گله کردن.
خودش اهل جنوبی ترین شهر سوئده و ۲۰ سال پیش به خاطر همسرش به اینجا نقل مکان کرده. و گفت: من که ۲۰ سال پیش اومدم اینجا جمعیت اینجا ۲۶۰ هزار نفر بود و الان بعد از ۲۰ سال شده: ۲۵۰ هزار نفر .یعنی ۱۰ هزار نفر کمتر و گفت که تخمین زده تا ۴۰۰ سال دیگه هیچ موجود زنده ای اینجا زندگی نخواهد کرد.و بعدش هم گفت که هوای اینجا سرده و همیشه تاریکه و خلاصه حسابی شاکی بود.
البته حرفش که درست نیست چون باید بگم که شهری که من قبلا اونجا بودم و در شمالیترین قسمت سوئده به خاطر داشتن بزرگترین معدن سنگ آهن دنیا یکی از پیشرفته ترین شهرهای اروپاست. و نیروی کاری که توی اون معدن مجهز کار می کنه هر ساله داره افزایش پیدا می کنه. این معدن ۲۰۰۰ متر تا زیر زمین رفته و همچنان دارن به حفرش ادامه می دن.و ۳۵۰ هزار کیلومتر زمین آسفالت شده داره تا به قعر برسه. واسه ی من که خیلی جالبه. پ . ن : منظورم شمال سوئد بود كه جمعيتش اينقدر است.
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني
|
یادمه تقریبا سال اولی بود که اومده بودم اینجا و به خاطر اینکه مدرسه رو تازه شروع کرده بودم و با سوئدی ها هم ارتباط زیادی نداشتم زبانم در حد خیلی افتضاح بود. ولی نمی دونم چه اصراری بود که می خواستم خیلی خوش برخورد باشم و گاهی اگه پیر زن یا پیرمردی گیر آوردم باهاشون حرف بزنم.آخه ماشاللا این سوئدی های پیر دست ما ایرانی ها رو توو پر حرفی از پشت بستن. خلاصه یه روز واسه خودم رفته بودم بیرون و می خواستم از یه فروشگاه خرید کنم. موقع برگشتن دیدم یه پیرمردی همینطور منو نگاه می کنه و می خنده و البته اصلا هم دندون نداشت توی دهنش و لباش به لثه هاش چسبیده بود .من هم حس انساندوستیم گل کرد و با یه لبخند بهش سلام هم گفتم و اون اومد و شروع کرد به حرف زدن. با بد بختی کمی متوجه شدم که اسمم رو می پرسه و اینکه پرسید از کدوم کشور اومدم و من هم جواب دادم.بعدش گفت : آیییییییییییی تو چقدر خوب سوئدی حرف می زنی.
من هم دیگه توو یه قسمتی از بدنم عروسی شده بود. بعد یهو دیدم پیرمرد شروع کرد به حرف زدن و تند و تند گازش رو گرفته و همینطوری داره می گه.داشت از خودش می گفت ولی من فقط شاید ۱۰ ٪ حرفاشو فهمیدم.و فقط مثل ابله ها سرم رو تکون می دادم و قیافه ی کاملا جدی به خودم گرفته بودم که یعنی من کاملا می فهمم. هر وقت می خندید من هم می خندیدم و خلاصه همش دعا می کردم که تموم بشه سخنرانیش و من بتونم فرار کنم.وسط حرفاش گاهی سئوال هم می کرد و من می گفتم بله بله و اگر اخم می کرد و ناراحت می شد می گفتم منظرم نه بود.خلاصه یه فیلمی داشتم باهاش.آخر سر هم اومد نزدیک گوشم و توی گوشم گفت ::: بوس بوس
من نیم متر پریدم عقب و شکه شده بودم.و فقط فرار کردم خونه.خدا می دونه چی می گفته به من و من چه جوابهایی می دادم.
الان هم گاهی می بینمش فقط می خنده و نگاه عاشقانه به من می ندازه . ولی واقعا درس گرفتم که الکی از این اداها در نیارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 23:24 توسط لاغر مردني
|
شفق های قطبی در اثر برخورد ذرات پر انرژی با جو زمین صورت می گیرد. این ذرات پر انرژی معمولا الکترون هایی هستند که در اثر فعالیت های خورشید به سمت زمین می آیند و سپس به وسیله میدان های مغناطیسی زمین به دو قطب منحرف می شوند
اولین بار که شفق قطبی رو دیدم با یکی از دوستان ایرانیم بودم و ساعت ۳ شب بود و داشتیم از خونه ی اونا به خونه ی من می آمدیم.یه دفعه آیلین افتاد زمین و من هم که خندم گرفته بود داشتم قش قش بهش می خندیدم.در حین خنده یه دفعه دیدم آسمون داره حرکت می کنه و موجهای خیلی خوش رنگی توی آسمون بوجود اومده. تقریبا مثل آدمهای دیوانه فقط مبهوت زیبایی این پدیده شده بودم که اصلا نمی دونستم چیه.حالا دیگه آیلین هم دردش رو فراموش کرده بود و مات شده بود.
خدایا چه عظمتی بود.بعد از اون همیشه توی آسمون به دنبالشون بودم و خیلی مواقع موفق شدم ببینمشون.یه بار هم عکس گرفتیم با دوست پسرم ازشون. امیدوارم لذت ببرید.



فقط می تونم بگم که:خدایا عظمتت رو شکر می گم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 20:9 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.
امروز یکی از دوستانم ساعت ۵ زنگ زد و گفت که می خواد کمی پیاده روی کنه و من هم اگه دوست داشته باشم می تونم برم باهاش.من هم که از خدا خواسته رفتم.با اینکه هوا سرده ولی بعد از چند دقیقه آدم دیگه سردش نیست چون داره راه می ره و حرف میزنه.خلاصه نمی دونید من با چه ولعی نفس می کشیدم.هوای کاملا پاک و تمیز.نا خودآگاه یاد ایران افتادم و اون روزهایی که به خاطر آسم توی میدون ولی عصر چند دفعه به سر حد مرگ رسیده بودم از بس هوا آلوده بود.ولی اینجا واقعا حتی یک بار هم احساس خفگی نکردم.امیدوارم هر چه زودتر این ماشینهای فرسوده رو جمع کنند از توی ایران و ما ایرانیها هم هوای تمیز و پاک داشته باشیم.
+
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 21:59 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.چند وقت پیش یکی از عزیزان از ایران برام کلی کتاب قشنگ فرستاد.و من رو حسابی توی این مدت سرگرم کرد.یکی از بهترین کتابهایی که خوندم رمان کوچکی بود به اسم: روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور.خیلی قشنگ بود به نظرم.ولی کتاب دیگه ای که برام اومده و مشغولم به خوندنش : ۴ اثر از فلورانس اسکاول شین هستش که واقعا تاثیر مثبتی روی من گذاشته و خوندنش رو به همه ی دوستان خوبم توصیه می کنم.فکر می کنم آدم باید توی همه ی زندگیش به این کتاب گاه گاهی مراجعه کنه.این کتاب در مورد دید مثبت و تاثیر کلام مثبت توی زندگی همه ی آدمهاست. شاید خیلی هاتون خونده باشینش ولی به بقیه هم توصیه می کنم بخوننش.برای من که خوب بوده .
امیدوارم واسه شما هم تاثیر داشته باشه.
+
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:26 توسط لاغر مردني
|
با توجه به کامنت دایی نوید باید بگم که من چیزی نگفتم که شما با من مخالف باشید.خودم دیروز وقتی داشتم این پست رو می نوشتم به افغانیهای عزیز خیلی فکر کردم.ولی با توجه به جنایات وحشتناکی که افغانی ها توی ایران انجام دادن می دونم که ما خاطره ی خوبی از اونها نداریم.البته خوب و بد همه جا هست ولی اگر اون جنایتها رو که اونا توی ایران با دختر ها و زنان ما کردند ما هم اینجا با سوئدی ها می کردیم مطمئنن خیلی وضعیت اسفباری اینجا داشتیم.خودمون رو توجیه نمی کنم ولی نمی شه روی حقیقت هم چشم پوشی کرد.
همیشه هم گفتم یکی از کشورهایی که توی دنیا بیشترین نژادپرست رو داره ایران است به خاطر برخورد زشت و دور از انسانیت با افغانها. ولی من خانواده هایی رو می شناسم که خیلی هم با افغانها رابطه ی خوب و درستی دارن حتی در حدی که همه ی مال و اموالشون رو به یک افغانی سپردن و به خودمون که کم هم دزد و عوضی نداریم اعتماد نکردن. من اینجا دوستان خیلی خوبی دارم که افغانی هستند و براشون خیلی ارزش قائل هستم و خودم هیچ وقت توی ایران این اجازه رو به خودم ندادم که برخورد بد باهاشون داشته باشم ولی بوده لحظاتی که مثلا توی یک کوچه ی تاریک با یک مرد افغانی به صورت اتفاقی تنها بودم و مجبور بودم مسیر زیادی رو برم که اون هم هم مسیر من بوده ولی تا به مقصد برسم هزاران بار فاتحه ی خودم رو از ترس جونم خوندم و واقعا داشتم سکته می کردم.دلیلش هم کاملا واضحه. می دونم دختر ها منو درک می کنند. ولی باز هم با تمام اینها من به شخصه برخورد دور از احترامی باهاشون نداشتم.از دولتمون چه انتظاری داریم ؟؟؟؟ وقتی برای منی که مذهبم شیعه نیست نژادپرستی می کنند؟؟؟؟؟ انتظار داریم برای افغانی ها خوب باشن؟؟؟؟ خوبه که آدم بدونه کجا بوده و چطور زندگی می کرده.منی هم که مسلمونم ولی مذهبم شیعه نیست رو جز اقلیتهای مذهبی به حساب می یارن و از خیلی از مزایایی که دیگران برخوردارند حق استفاده نداریم.پدرم بزرگترین مثال برای منه.اون اجازه پیدا نکرد که تحصیلاتش رو به پرفسورا برسونه چون مذهبش شیعه نبود. حالا بیچاره افغانی که از یه کشور بد بخت و فقیر اومده که اون هم اگه از بدبختی نبود نمی اومد ایران.من صمیمانه به دوستان افغانی و نیمه افغانی که توی ایران هستن ادای احترام می کنم و از اینکه اونا حقوق اولیه ی انسانیت رو در ایران دریافت نمی کنن متاسفم.
در مورد برخورد نژادپرستانه که دیروز براتون نوشتم هم باید بگم که این برخورد به من نبود بلکه به تمام خارجی هایی بود که اینجا زندگی می کنند .
هنوز هم سوئد رو دوست دارم و این باعث نشده که نظرم راجع بهشون تغییر کنه .ولی وقتی آدم این جور چیز ها رو هم می بینه غمگین می شه.دلم از سنگ نیست که بتونم گاهی اوقات به خودم هزارن توهین رو ببینم ولی ازش به سادگی بگذرم.ای کاش ایران هم مثل سوئد بود و این همه اختیارات و امکانات در اختیار ملت بود من بهترین ها رو واسه ایران و هموطنهام می خوام. اونوقت شاید ما هم کمی مهربونتر بودیم با خارجی ها.اون وقت شاید کسی مجبور نبود وطنش رو با هزاران خاطره و خانواده ودوستانش بزاره و ازش فرار کنه.
+
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 21:55 توسط لاغر مردني
|
امروز بعد از ۲ سال طعم تلخ نژادپرستی رو چشیدم.و از خودم بدم اومد از اینکه به خاطر مسائل فرهنگی و اجتماعی و هزار تا کوفت دیگه مجبور شدم از ایران بیام بیرون از اینکه توی کشورم ماشاللا اینقدر امنیت داریم که همه دارن فرار می کنند بیزارم. ناراحتم و قلبم شکسته.
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 23:21 توسط لاغر مردني
|
چه واژه ی مقدسیست این نام.پدر . پدر. پدر
مرسی به خاطر تمام زحمتها و تلاشهایت و مرسی که هستی و مرسی که دوستم داری.
پدر مهربونم دستهای زحمت کشت رو با همه ی وجودم می بوسم.
این آهنگ رو که روی وبلاگم گذاشتم به تو تقدیم می کنم چون همیشه علیرضا افتخاری رو دوست داشتی و داری.
دوستت دارم و دلم واست تنگه.
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم از دوری صياد دگر تاب ندارم رفتست قرارم چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی بر دل بنشانی چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی وای از شب تارم در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم از ديده ره کوی تو با عشق بشويم با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی خوش جلوه نمايی ای برده امان از دل عشاق کجايی تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند جز گرد و غبارم جز گرد و غبارم
آهنگ صیاد از آلبوم صیاد از علیرضا افتخاری
+
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 14:44 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.
قبل از هر چيز بايد بگم كه به خاطر درخواست دوستان مي خوام كمي راجع به سوئد بنويسم. و در اين كار دوست عزيزي خيلي بهم كمك كرد كه از گفتن اسمش معذورم به خواست خودش ولي خيلي ازش ممنونم براي كمك.همينطور از منابعي استفاده كردم كه در آخر متن مي نويسم.
سوئد كشوري است در شمال قاره ي اروپا و جزو كشورهاي اسكانديناوي است.جمعيتش حدود 9 ميليون نفر هست كه تقريبا 1 ميليون و نيم انها رو مهاجرين تشكيل مي دهند.پايتختش كه يكي از زيباترين شهر هاي دنياست استكهلم است و به جرات مي تونم بگم كه ايراني ها حتي توي كوچكترين دهات سوئد هم يافت ميشوند.
سوئد و نروژ در زمانهاي نه چندان دور در حقيقت يك كشور بودن ولي در نهايت بدون جنگ و خونريزي به دو كشور مجزا تبديل شدند.البته قسمتهاي زيادي از فنلاند امروزي هم جزو سوئد بوده كه به خاطر بي لياقتي پادشاهان وقت به فنلاند بخشيده شده.سوئديها تا 100 سال پيش هم كشور خيلي فقيري بودن و مردمش دسته دسته با كشتي به آمريكا مهاجرت مي كردند براي يافتن كار و داشتن زندگي بهتر.عمده محصولاتشان در اون زمانها سيب زميني بوده و در قسمتهاي شمالي سوئد كه زمين به خاطر سرما قابليت كشت نداشته مردم بيشتر سيب زميني و گوشت گوزن و خوك مي خوردند.اما از حدود 100 سال پيش سوئدي ها به اصلاح مملكت پرداختند و موفق شدند كه كشورشون رو به يكي از بهتري كشورهاي دنيا تبديل كنند.
زنان سوئدي در سال 1921 حق راي بدون شرط و شروط و مساوي با مردان را بدست آوردند و مي شه گفت كه اولين قدم بزرگ در راه آزادي و برابري ميان زنان و مردان در كشورشان را برداشتند.و امروز طبق راي سازمان جهاني WEF براي سومين سال متوالي كشور سوئد از لحاظ موفقيت در امر برابري بين زن و مرد در رتبه ي اول دنيا قرار گرفت.كه جاي افتخار داره براشون.
مردم سوئد ماليلت زيادي به دولت پرداخت مي كنن .حداقل 33 % از كل حقوقشون رو و هر چه كه درآمد بالاتر باشه ميزان ماليات هم بيشتر مي شه و براي در آمدهاي بالا به 50 % هم مي رسه .ولي در عوض خدمات و امكانات زيادي كه در اختيار مردم قرار مي دن باعث مي شه كه مردم از اين وضع گله و شكايتي نداشته باشن.به عنوان مثال تحصيلات در همه جاي سوئد براي تمام بچه ها رايگانه و همه ي بچه ها از امكانات برابر استفاده مي كنن.دندان پزشكي و دكتر هم تا 18 سال كاملا رايگان و علاوه بر اين بچه ها تا سن 18 سالگي ماهانه حقوقي معادل 1000 كرون(واحد پول سوئد) كه تقريبا برابر با 130000 تومان است از دولت مي گيرند.كلا به بچه ها خيلي زياد اهميت مي دن و حتي اگر پدر و مادري با بچه بد رفتاري كنند بچه ها مي تونن با زنگ زدن به پليس از حقشون دفاع كنن و گاهي اگه اين بد رفتاري ها زياد باشه ممكنه بچه رو از والدين بگيرن و به خانواده ي ديگري بسپارن.درس خواندن و رفتن به مدرسه تا 9 سال براي همه اجباريه و الان در سوئد هيچ كسي بي سواد نيست.براي ريشه كردن بي سوادي هم روش جالبي داشتن كه الان به شكل يك رسم در اومده و هر ساله براي فارغ التحصيلان از مدرسه جشني گرفته مي شه كه از خيلي از جشنها و گاهي از عروسي هاشون مهمتره براشون و همه ي اعضاي خانواده براي جشن فارغ التحصيلي دور هم جمع مي شن و حسابي جشن مي گيرن .دولت هم جشنهاي زيادي براشون برگزار مي كنه كه خيلي ديدنيه.دختران با پيراهنهاي سفيد و كلاه هاي سفيد و پسر ها با كت و شلوار فرم در تمام شهر دور مي زنن و خوشحال از پايان مدرسه به جشن و پايكوبي مشغول مي شن.با اين روش مردم رو به درس خوندن تشويق كردن و البته موفق هم بودن.
سوئدي ها كلا كتاب زياد مي خونن و اكثرا به زبان انگليسي مسلط هستند.
همه ي آدمهاي جامعه از شخصيت اجتماعي برخوردارند .چه پزشك باشن چه مهندس و چه نظافت چي و يا گارسون رستوران.هيچ كسي رو به خاطر شغلش مصخره نمي كنن و در عوض اينقدر آدم رو تشويق مي كنن كه به آدم تلقين مي شه كه خيلي فرد مهميه.
همه ي افراد چه پزشك و چه مستخدم مي تونه ويلا داشته باشه و ماشين و خونه .اونهايي كه در آمد كمتري دارن مي تونن از وامهاي قابل پرداخت با توجه به حقوقشون استفاده كنن و تمام امكاناتي كه ديگران دارند رو داشته باشند.فقير هم اينجا وجود داره البته فقط در شهرهاي بزرگ و اونها هم يا الكلي هستند يا معتاد و خودشون نمي خوان از از امكانات استفاده كنند.
در سوئد بچه ها رو از سنين پايين به كار كردن تشويق مي كنند و به عنوان كار آموز از 13 سالگي با توجه به رشته ي تحصيلي گاهي اوقات كار مي كنن و كلا تقريبا همه كار مي كنند و به ندرت زني خانه دار پيدا مي شه.و زن ومرد هر دو مخارج زندگي رو تامين مي كنند ولي هستند افرادي هم كه علاقه اي به كار كردن ندارند ولي دولت زندگيشونو در حد متوسط تامين ميكنه و امكانات زندگي رو در اختيارشون قرار مي ده مثل خونه و حقوق كمي براي غذا خوردن و لباس.
آدمهاي زياد مذهبي نيستند و فكر مي كنم خيلي به موفقيتشون كمك كرده.
دوران بازنشستگي سوئدي ها خيلي مهمه و اونا از دولت خيلي كمك مي گيرند تا جاييكه حداقل 2 بار در سال به كشورهاي گرم مسافرت مي كنن .البته سوئدي ها اكثرا به خاطر سرماي كشورشون زياد به كشورهاي گرمسير دنيا سفر مي كنن و تقريبا همه اينقدر درآمد دارند كه از عهده ي اين مسافرتها بر بيان.
تصادف خيلي كمه توي سوئد . صداي بوق ماشين خيلي خيلي به ندرت شنيده مي شه.مردم آرام رانندگي ميكنن و آلودگي هوا هم وجود نداره.
نظام سوئد پادشاهيه. ولي شاه و خانواده هيچ دخالتي در امور كشور ندارند و فقط مثل دكور هستند. اين هم عكس خانواده يسلطنتي سوئد:

پادشاه کارل گوستاو

ملکه سیلویا

پرنسس ویکتوریا

پرنسس مادلین

پرنس کارل فیلیپ
ادامه دارد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 23:1 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.
توجه کردین که آدم که هر چی بزرگ می شه گاهی پدر مادرشون خاطراتی از بچگیشون توی جمع تعریف می کنن که خیلی بعضی وقتا اعصاب خورد کن هستن؟
خب من هم همینطور بودم.خیلی کوچولو که بودم شدیدا پر خور بودم و خیلی توپولی (بر عکس الان) البته هنوز هم غذا زیاد می خورم ولی چون خیلی تحرکم زیاده لاغر هستم.گاهی خودم هم تعجب می کنم که ای خدا این همه غذا رو چطوری خوردم؟؟؟
یادمه وقتی که ۶ سالم بود و ما با مادر بزرگم و پدر بزرگم زندگی می کردیم.یه روز قبل از اومدن پدرم از سر کار ما نهارمون رو خورده بودیم و من و خواهرم داشتیم با هم بازی می کردیم. من با شنیدن صدای بابام زود دویدم و رفتم پیشش و البته پدرم با یکی از دوستانش بود و می خواستن با هم نهار بخورن و من قبل از اونا سر سفره نشسته بودم و منتظر غذا.
وقتی هم شروع کردیم به غذا خوردن من چند بار بشقابم خالی شد و پرش می کردم و می خوردم.
بابام ازم سئوال کرد که پانی جان تو مگه غذا نخورده بودی؟ و من با دهان پر می گم که: بابا تازه این بشقاب چهارمی هست که دارم می خورم.
خلاصه این قضیه ی ۴ تا بشقاب تا قبل از اینکه از ایران هم بیام بیرون همچنان بعضی وقتا ازش یاد می شد و من وقتی کوچیک تر بودم خیلی احساس حقارت می کردم وقتی می شنیدم ولی بعدها خودم واسه دوستام تعریف می کردم و خیلی ها از تعجب شاخ در می آوردن که پس چطور اینقدر لاغری؟؟؟
خودم هم نمی دونم ولی می دونم که اگه من استعداد چاقی داشتم الان با جرثقیل هم نمی شد من رو جا به جا کرد.

سمت راستی که داره می ترکه من هستم و پشت سرم خواهرم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:47 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.اول از پام بگم که رفتم دکتر ولی وقت نداشتن و من با این پای بیچاره باید تا روز جمعه مدارا کنم.ولی نگران نباشید خوب می شم آخه من کمی جون سختم.
دوباره واستون چند تا عکس می زارم از هتل یخی.امیدوارم خوشتون بیاد.البته بدون این دایی احمد دوستان خوبم توو ایران شاید عکسا رو نمی دیدن و به همین خاطر از همین جا ازش تشکر می کنم.



این عکسها همون طوری که دیدید در قسمت بار بود.و فقط ودکای سوئدی سرو می شه.
در مورد سئولات مجید شر باید بگم که زبان سوئدی شباهت زیادی به انگلیسی داره و از محصولات خیلی معروفشون به اریکسون و ماشین ولوو اشاره می کنم.ایشاللا بعدا مفصلا در باره اش می نویسم.
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستان خوبم.حدود دو هفته پیش یک روز که حسابی جو زده شده بودم و دوچرخه سواری می کردم روی برف و یخ .آنچنانان خوردم زمین که اگه با مخ فرود اومده بودم حتما می مردم ولی با زانو سقوط کردم و پام شدیدا ضرب دید.دو روز بعدش که پام خیلی درد گرفته بود رفتم دکتر و اون هم فقط با دست زدن و کمی فشار دادن استخونها تشخیص داد که پام نشکسته ولی اگه تا دو هفته ی دیگه هنوز درد داشتم برم پیشش. امروز رفتم خرید بکنم که دوباره خوردم زمین البته این بار پام لیز خورد چون دوچرخه ی عزیزم رو کنار گذاشتم.و این بار هم دوباره با همون زانوی فلجم خوردم زمین و آه از نهادم بلند شد. حسابی دست و پا چلفتی شدم و وقتی راه می رم اصلا حواسم به خودم نیست. وقتی بچه بودیم پسر عمه های لوس و نچسبم اگه می خوردیم زمین و پامون درد می گرفت مثلا شوخی می کردن و می گفتن که:اشکال نداره پای یه گوسفند یا بز رو می بریم و می زاریم جای پای تو.
امروز یاد این حرف افتاده بودم و خودم رو با پای یه بز تصور می کردم و می خندیدم توو خیابون.که دوباره کم مونده بود چپه بشم.خداییش امروز خیلی خنگ و دست و پا چلفتی بودم.اه اه اه.
تا حالا دیده بودید یک نفر اینقدر خودشو تحویل بگیره؟؟؟؟
این هم چند تا عکس دیگه واسه قشنگی.



عکسها از فستیوال برف.زمستان ۸۵
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 22:21 توسط لاغر مردني
|
دوستان خوبم سلام.امیدوارم همگی خوب باشید.دوباره چند تا عکس از اون شهری که قبلا توصیفش کردم واستون گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد.کمی هم توضیح زیرشون می زارم.مال سال ۸۵.

این گوزن خوشگل هم یه سورتمه بهش وصل بود و مال بومی های اونجا بود یعنی سامر ها.

این هم فستیوال برف بود و از کشور ایتالیا.

این هم خب همون طوری که می دونید درب ورودی هتل یخی هستش که رئی درش پوست گوزن و دستگیره ها هم شاخش هست.

این هم یکی از مجسمه های برفی خیلی قشنگ بود.
امیدوارم لذت برده باشید.
پی نوشت: دوستان عزیزم عکس ها رو از نظر هنر مندی سازنندگانش نگاه کنید. به نظر من که خیلی قشنگن و کسانیکه این مجسمه رو ساختن خیلی هنر مند بودن.لطفا از دادن نظرات بی ربط اکیدا خودداری کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 23:2 توسط لاغر مردني
|
سلام دوستای خوبم. هر چند خیلی دیر وقت ولی آپ می کنم.به خاطر اختلاف ساعت با ایران گاهی خیلی دیر می شه.ببخشید.
چیز دیگری که من خیلی دوست دارم اینجا پنجره های این سوئدی هاست.وقتی توو خیابونی و رد می شی اگه به پنجره ها نگاه کنی می بینی که ۹۹٪ شون پشت پنجره یه عالمه گلدون گذاشتن و یه لامپی هم روشنه.یا چراغ خواب یا لامپهای مخصوص پنجره.و وسایل تزئینی.واستون عکس چند تا پنجره رو میزارم که مال خونه ی دوستمه.



من احساس خوبی دارم و این پنجره ها رو دوست دارم.شما اما شاید نه. پي نوشت: مرسي از دايي نويد براي تذكر در مورد غلط املايي.و همين طور متلك پروني ياسمين عزيز. :)
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 23:58 توسط لاغر مردني
|
در تمام طول تاریکی سیرسیرکها فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتنک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خک و در آن دایره سیار نورانی شبتاب دقدقه در سقف چوبین لیلی در پره غوکها در مرداب همه با هم ‚ همه با هم یکریز تا سپیده دم فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ ... در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید.
فروغ فرخزاد


+
نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 23:3 توسط لاغر مردني
|



سلام دوستای عزیز. اینا هم چند تا عکس از هتل یخی که قول داده بودم.اگه خوشتون اومد بعدا باز هم عکس می زارم براتون.
پی نوشت: دوستان خوبم با عرض پوزش عکسا یه ذره بزرگتر از کادرم شدند اگه اشکالی تووی دیدنشون هست حتما بگید که درستش کنم.آخه الان دیگه حوصله ندارم.امیدوارم هیچ مشکلی نباشه.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 23:31 توسط لاغر مردني
|
|