تبليغاتX
لاغر مردني

لاغر مردني

لاغر مردني

سلام دوستان خوبم.

من از همون بچگی عاشق این بودم که یه روزی از ایران بیام بیرون و شاید یکی از بزرگترین آرزوهای تمام زندگیم همین بود.البته به جز من خواهرم و دختر عمه ام هم بودند و ما ۳ تا واقعا توی یه دنیای دیگه بودیم. حتی توی بازی هامون وقتی هنوز هیچ کدوم به مدرسه نمی رفتیم همیشه جای دیگه ای به غیر از ایران بودیم . اکثر اوقات می رفتیم توی جارو برقی (مثلا) و توی هند ما رو می انداختند بیرون. حتی تا مدتها جو هندی بودن ما رو گرفته بود و همیشه چندین تا دامن رو طبقه طبقه می پوشیدیم و بعد از هر کلمه ای هم می گفتیم " کرتاهه" و دستامونو به هم می چسبوندیم و زیر گلو می زاشتیم و تقریبا تا کمر خم می شدیم. خلاصه ما ۳ تا همیشه مثل عقده ای ها توی بازی ها و حرکاتمون ادای این خارجی ها رو در می آوردیم و گاها هم انگلیسی صحبت می کردیم ولی خب در همون حد " هلو " و " هاو آر یو" و ... و چیزهایی هم که نمی دونستیم از خودمون کلمات عجیب غریب می گفتیم و بعدش واسه همدیگه ترجمه می کردیم.

یه بار هم یه کار خیلی عجیب کردیم که تا الان هم کسی ازش خبر نداره و به صورت یک راز سر به مهر همیشه بین خودمون ۳ نفر باقی موند. ولی از اونجاییکه کسی از بستگان من از وجود وبلاگم خبری نداره واسه شما می گم. من کلاس ۳ دبستان و خواهرم ۵ دبستان و دختر عمه ام هم اول دبستان بودیم. خونه ی عمه ام در غرب ایرانه و تابستون بود و ما دور هم جمع بودیم. یک روز حوالی ظهر به جز ما سه نفر کسی خونه نبود و ما تصمیم گرفتیم بریم خارج توی همون هفته. و وقتی رسیدیم خارج زنگ بزنیم به خانواده و اطلاع بدیم که ما حالمون خوبه و رسیدیم و باعث افتخار فامیل بشیم.

تقریبا سر کوچه ای که خونه ی عمه ام اونجا بود اداره ی گذرنامه بود و من شدم نگهبان و خونه موندم و خواهرم و دختر عمه ام رفتن و با رئیس اونجا حرف زدن و گفتن که ما می خوایم تا آخر هفته ایران رو به مقصد نیویورک ترک کنیم.

توی ادره کلی به بچه ها خندیده بود این جناب رئیس ولی خیلی مودبانه فقط گفته بود که باید با پدر و مادرشون بیان اونجا چون هنوز به ۱۸ سال نرسیدن. و اینطور شد که تمام رویای ما اون روز نقش بر آب شد. البته ما زیاد دلسرد نشدیم و می خواستیم از طریق مرزهای غربی کشور از ایران فرار کنیم ولی خوشبختانه نمی شد چون غیبت ۱۰ دقیقه ای ما باعث نگرانی خانواده می شد و اون شهر مرزی هم از ما خیلی دور بود.

از ما سه نفر فقط الان خواهرم ایرانه و من و دختر عمه ام در آرزوی مسافرت کردن به ایرانیم ولی این هم از خاطراتی بود که ما هرگز به کسی نگفتیم و هیچ کسی از اعضای خانواده ازش خبر نداره. ولی خودمون ۳ تا گاهی با یادآوریش کلی می خندیم. واقعا چقدر بچه ها راز دارن.

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 23:56 توسط لاغر مردني |


روي دفتر هاي مدرسه ام       روي نيمكت ام        روي ماسه         روي برف

روي گل بوته ها           روي خاطره هاي كودكي ام           نام ترا مي نويسم

روي همه صفحه هاي خوانده شده                 روي همه صفحه هاي سفيد

روي سنگ روي خون                    نام ترا مي نويسم

روي شگفتي شب ها      روي نان سفيد روزها          روي فصول دلدادگي

روي درياچه سرخوش مهتاب    روي كشتزارها روي افق     روي بالهاي پرندگان

روي هر نفس سپيده روي دريا      روي اسفنج ابرها      روي دانه هاي عرق طوفان

روي باران سنگين كسالت آور      روي چيزهاي براق     روي ناقوس رنگها

روي حقيقت ساده            نام ترا مي نويسم

روي چراغي كه روشن است      روي چراغي كه خاموش    روي خانه هاي باز يافته ام

روي شعله هاي سرخ آتش    روي پناهگاه هاي ويران شده     روي ديوارهاي دلتنگي ام

روي درگاه خانه ها       روي چيز هاي خودي       روي غيبت نا خواسته

روي تنهايي برهنه            نام ترا مي نويسم

روي همه بدن هاي موزون    روي پيشاني دوستانم    روي هر دستي كه دراز مي شود

نام ترا مي نويسم                  آزادي

روي لبان در انتظار مانده        روي گام هاي مرگ بر فراز سكوت     

 نام ترا مي نويسم

روي گذرگاه هاي بيداري     روي راه هاي گشوده     روي مكان هاي پر ازدحام

نام ترا مي نويسم

و با قدرت يك كلمه   زندگي ام را دوباره آغاز مي كنم      زاده شده ام ترا بشناسم

نام ترا بر زبان بياورم            آزادي

دوست عزیزم نوید مرسی از دعوتتون.

برای همه ی دوستان در بند خواهان آزادی هستیم.

من هم از عده ای از دوستان دعوت می کنم که به این کمپین جواب همدلی بدهند.

نیلوفر گلم و ساحره گلم و پرنسس عزیزم و ترانه عزیزم و ریغو ی عزیز و اطلس گلم و ناهید عزیز ومحسن عزیز و امیر مهدی عزیز و شادی گلم

برای اطلاعات بیشتر یا اعلام حمایت خویش به کمپین 10 بهمن مراجعه فرمائید.

 

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 19:46 توسط لاغر مردني |



من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 23:33 توسط لاغر مردني |


دوستان خوبم سلام.

امروز به خونه ي يكي از دوستان رفته بودم. يك زن (خانم ف) و شوهر كه به تازگي به خونه ي جديدشون نقل مكان كردن. البته يكي ديگه از دوستان (خانم ميم) و دخترش هم بودن. يك قضيه براشون اتفاق افتاده بود كه باعث بوجود اومدن دلخوري و سو تفاهم شده بود كه البته حل شد. ولي قضيه از اين قرار بود كه خواهر يكي از دوستان(خانم ن ) ايراني از استكهلم اومده بوده پيشش و اين خانمي كه ما امروز خونه شون بوديم( خانم ف ) به رسم مهمان نوازي تصميم مي گيره كه اونا رو به خونشون دعوت كنه.

خواهر خانم ن اون روز در منزل خانم ميم بوده و تلفني با خانم ف حرف مي زنه و البته اونا هرگز همديگر رو نديدن و خانم ف از روي لطف مي خواد دعوتشون كنه. و كلي تعارف مي كنه و در آخر كه مكالمه تموم مي شه خواهر خانم ن بعد از خداحافظي به خواهرش و دوستاني كه اونجا بودن مي گه:: اه اين خانم ف چقدر حرف مي زنه و حالمون رو بهم زد. و اين در حالي بود كه خانوم ف هنوز تلفن رو قطع نكرده بود و اين فرمايش رو شنيده بود. از طرف ديگر خانم ميم و دوستان ديگه در مورد موضوعي جداگانه صحبت مي كردند و در جواب حرفي كه يكي از مهمانهايش مي زنه مي گه: آره دخترهاي من هم همينو مي گن. و از شانس بد خانوم ف بلافاصله بعد از شنيدن اون حرفهاي زشت اين حرف رو هم مي شنوه و خيلي خيلي از خانوم ميم ناراحت مي شه و فكر مي كنه كه منظور خانم ميم به اون بوده و .............

ولي اين وسط طفلك خانوم ميم كه با كلي قسم و ........... مي تونه خانوم ف رو از اشتباه در بياره و ايشون رو متقاعد بكنه كه مسئله چيز ديگري بوده و اين فقط سوتفاهم بوده. ولي من خودم رو جاي خانم ف گذاشتم شايد من هرگز نمي تونستم باور كنم كه قضيه چيز ديگه اي بوده و شايد برخوردم خيلي تند و زننده مي بود. ولي چه خوبه كه ما اين صبوري و انصاف رو از بزرگترها ياد بگيريم.

این عکسها هم مال هوای بد امروزه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوبم. امروز هم گذشت مثل تمام روزهايي كه رفتن و هرگز بر نمي گردن. براي من كه امروز يه روز معمولي بود بدون اتفاق خاصي. تنها كاري كه كردم علاوه بر باز كردن چمدان سفر و مرتب كردنشون اين بود كه يه عالمه لباس كثيف داشتم كه تا همين الان هم تموم نشده شستنشون. و اينكه اين سريال مدار صفر درجه رو كه چندي پيش توي ايران نشون داده بود رو به اتمام رسوندم و همه ي قسمتهاشو ديدم. از ديروز تا حالا 5 قسمتش رو ديدم تا بالاخره تموم شد. نمي دونم چي بگم در موردش . خيلي فيلم قشنگي بود ولي آيا واقعا ارزش داشت كه من توي اين مدت كه اين فيلم رو ديدم هزاران كيلو اشك بريزم؟؟؟ البته خيلي به دانستني هام اضافه شد ولي خيلي خيلي زياد هم آب غوره گرفتم. ديشب كه داشتم سكته ي مغزي و قلبي رو همزمان با هم مي كردم. امروز كه قسمت آخرش ...........

در هر صورت اين فيلم رو به توصيه ي ترانه ي عزيز ديدم و پشيمون هم نيستم. بايد يه خسته نباشيد به سازندگانش بگيم.

و اما چند تا عكس از آخرين روز سال 2007 كه توي همه جاي سوئد ساعت 5 بعد از ظهر شهرداري يه جشن آتيش بازي به راه مي اندازه كه خيلي ها مي رن و نگاه مي كنن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 23:45 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان. امیدوارم روزها و شبهای خوبی رو داشته باشید . امروز توی یکی از سایتها خوندم که مردم عزیزمون توی کاشمر شدیدا با مشکل کمبود گاز و وسایل گرم کننده مواجه شده اند. ناصر و آسیه و نیوشا و محسن عزیز آرزو می کنم که هر چه زودتر همه چیز به حالت طبیعی در بیاد و شما عزیزان جور ناعدالتی ها و ولخرجی ها و دزدی های بعضی ها رو نکشید.

چند وقتی که توی گوتنبرگ بودم یک شب به شهر بازی رفتیم. البته خیلی از وسایل بازی به خاطر سرما کار نمی کردن( به خاطر اینکه مناسب هوای سرد و فصل زمستان نبودند) ولی جمعیت خیلی زیادی اونجا بودن چون تماشا کردن و قدم زدن و در بازیهای کوچیک هم شرکت کردن خالی از لطف نیست به خصوص که با تزیناتی که انجام داده بودن اونجا همه محسور زیبایی اونجا شده بودن. عکسها خوب نمی تونن زیبایی اونجا رو نشون بدن ولی از هیچی بهتره فکر کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 21:53 توسط لاغر مردني |


دوستان خوبم سلام. نمی دونم چرا دیگه این دوستان وبلاگ نویس ما چندان دل و دماغی واسه نوشتن ندارن. نمی دونم چی شده دیگه مثل قبلا فعال نیستن. امتحانات هم که یا تموم شده یا به عقب افتاده و همه هم که از سرما توی خونه ها نشستن و بیرون هم که نمی شه رفت. پس جریان چیه؟؟؟؟ یکی می گه رفته مسافرت درون خودش!!! یکی از سرما رفته خونه ی مادر بزرگش !!!! بقیه چی؟؟؟؟؟ شماها کجایید؟؟؟؟؟؟ گاهی اوقات به یاد حرف یکی از دوستان می افتم که وقتی داشتیم در همین مورد حرف می زدیم خیلی جدی گفت: می گم پانی شاید گاز که قطع شده اینترنت هم قطع کردن.

من هم کلی خندیدم ولی الان می بینم همچین هم بی راه نگفته.

راستی اگه اینجا هم مثل ایران تا کمی برف می یومد تعطیل می کردن فکر کنم اینجا فقیرترین کشور دنیا بود. چون فقط ۲ ماه یا ۳ ماه همه جا باز بود که اون هم تابستونه و اتوماتیک تعطیله. اینجا پارسال یه بار به ۴۰- هم رسید ولی مردم خیلی راحت رفتن سر کار و زندگیشون. اون هم به خاطر سیستم های درست گرمایی و مصالح درست در ساختن خونه ها و ساختمونهاست. یادمه ایران وقتی سرد می شد با کلی لباس توی خونه و بخاریه نفتی و گازی و شومینه و هزار تا شوفاژ و........ اگه کمی ازشون فاصله می گرفتی یخ می کردی . حتی گاهی جورابات می سوختن ولی باز هم سردت بود ولی اینجا فقط با شوفاژ که اصلا هم زیاد داغ نیست اینقدر همه ی خونه گرمه که گاها گوشه ی پنجره باید باز باشه. وگرنه احساس خفگی بهت دست می ده از گرما. آرزو می کنم کاش ما هم کشوری پیشرفته داشتیم. به امید اون روز.

این سگها رو هم همینطوری توی خیابون دیدم ازشون خوشم اومد و عکس گرفتم. خیلی خوشگلن مگه نه؟؟؟؟

پ.ن: امروز تولد عشقم بود. تولدت مبارک.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني |


وقتی داشتم برمی گشتم از مسافرت از شیشه ی هواپیما همش بیرون رو نگاه می کردم. هوا اونجا تقریبا همش ابری و بارونی بود ولی وقتی هواپیما بلند شد و به بالای ابرا رسیدیم مناظر واقعا زیبایی بود که کلام از بیان زیباییش قاصره.اميدوارم از عكسهايي كه گرفتم شما هم لذت ببريد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوبم. قبل از هر چیزی باید از همه ی شما عزیزانی که این مدت منو فراموش نکردید و بهم سر می زدید تشکر می کنم.

راستش جای شما ها خالی تعطیلات خیلی خوش گذشت و برای من که نزدیک ۱ سال و نیم بود بستگانم رو ندیده بودم واقعا تنوع بزرگی بود و بهش احتیاج داشتم. الان هم حسابی خستگی ها در رفته و امیدوارم بتونم مثل سابق اینجا باشم و شما دوستان خوب نتی رو داشته باشم.

توی این مدت به سر و صدای بچه ها و شلوغی و ......... حسابی عادت کرده بودم و الان که برگشتم یه جورایی زود دلم واسشون تنگ شد ولی خوب دیگه تا چند روز دیگه به این محیط و سکوت اینجا هم دوباره عادت می کنم. توی این چند وقته اتفاق زیاد افتاد یکی از بدهاش این بود که بی نظیر بوتو رو کشتن و من خیلی ناراحت شدم و حتی به حدی که کم مونده بود بزنم زیر گریه ولی فکر کردم که حتما خانواده ام فکر می کنن من خل شدم به همین خاطر هم بی خیال شدم ولی جدا مرگش متاثرم کرد.

اتفاق خوب هم زیاد افتاد و یکیش اینکه بعد از ۱ سال و ۱ ماه ترانه ی عزیزم رو دیدم. ( وبلاگ آه پروانه های همیشه) و همینطور بچه هاشو که واقعا خیلی خوب بود . البته اونا توی یه شهر دیگه زندگی می کنن و من رفتم پیششون و کلی هم از قبل خودم رو واسه دست پخت خارق العاده ی ترانه آماده کرده بودم و حتی سفارش داده بودم که واسم قورمه سبزی بپزه ولی متاسفانه شب قبل از سفرم به شهر ترانه حسابی مریض شدم و تونستم تا حد ممکن کته و ماست بخورم توی همون ۲ روزی که اونجا بودم. هر چند که بد شانسی بود ولی کلی هم بهمون خوش گذشت و یه عالمه حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم.و در کل اینکه دیدارها تازه شد و این بیشترین اهمیت رو داشت.

می دونم ایران هم حسابی سرد شده و یه عالمه برف اومده. دوست داشتم که سیستم گرمایی ایران هم مثل اینجا خوب بود و یا حداقل با کمبود گاز مواجه نمی شدن مردممون. خیلی از این سرمای لعنتی بیزارم. امیدوارم خونه های مردممون مثل دلاشون  گرم باشه. داشتم فکر می کردم به خیابون خوابها. امیدوارم حداقل مساجد توی این وضعیت درهاشو باز کنه به روی این قشر بدبخت جامعه که متاسفانه تعداد کودکانش هم کم نیست. به امید خدا..............................

این دو تا کوچولو هم پسر عمه هام هستن.

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 23:22 توسط لاغر مردني |


آبي دريا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهي ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
براي عشق تازه ،
اجازه بي اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سايه ها ، قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا ، قدغن
براي خواب تازه ،
اجازه بي اجازه...
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو ، زنده باد زندگي
براي شعر تازه ،
اجازه بي اجازه...
از تو نوشتن ، قدغن
گلايه كردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن
براي روز تازه ،
اجازه بي اجازه...

شهريار قنبري
doostane aziz salam.merci az hamegi be khatere lotfhatoon.delam vase hamegi tang shode .

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 4:31 توسط لاغر مردني |


 

سنت درخت كريسمس، به آلمان قرن شانزدهم ميلادي و زماني كه مسيحيان، درختان تزيين شده را به خانه هاي خود آوردند، برمي گردد. همچنين در آن زمان عده اي هرم هايي از چوب مي ساختند و آنرا با شاخه هاي درختان هميشه سبز و شمع تزيين ميكردند.

به تدريج رسم استفاده از درخت كريسمس در بخشهاي ديگر اروپا نيز طرفداراني پيدا كرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملكه ويكتوريا (Queen Victoria) با آوردن درخت كريسمس به كاخ ويندسور (Windsor) و تزيين آن با شمع، شيريني، ميوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چيزي مد روز مبدل كرد.

واضح است كه خانواده هاي ثروتمند انگليسي به سرعت از اين مد پيروي كردند و با ولخرجي تمام به تزيين درخت ميپرداختند. در سالهاي 1850، اين تزيينات شامل عروسك، لوازم خانه مينياتوري، سازهاي كوچك، جواهرات بدلي، شمشير و تفنگ اسباب بازي، ميوه و خوراكي بود.

بسياري از آمريكاييهاي قرن نوزدهم، درخت كريسمس را چيزي غريب مي دانستند و اولين درخت كريسمس در آمريكا، مربوط به سال 1830 است كه آنهم توسط ساكنان آلماني پنسيلوانيا به نمايش گذاشته شده بود. اين درخت براي جلب كمكهاي مردمي براي كليساي محلي برپا شده بود. در سال 1851، چنين درختي در محوطه خارجي يك كليسا برپا شد اما وجود آن براي ساكنان اين قصبه بسيار توهين آميز و نوعي بازگشت به بت پرستي به شمار مي آمد و آنها خواستار جمع كردن تزيينات شدند.

در حدود سالهاي 1890، لوازم تزييني كريسمس از آلمان وارد ميشد و درخت كريسمس به تدريج در ايالات متحده محبوبيت ميافت. جالب است كه اروپاييان از درختان كوچكي كه حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده مي كردند در حالي كه آمريكاييان درختي را مي پسنديدند كه تا سقف خانه برسد.

در اوايل قرن بيستم، آمريكاييان درخت هاي كريسمس را بيشتر با لوازم تزييني دست ساز خودشان تزيين مي كردند اما بخشهاي آلماني/آمريكايي همچنان به استفاده از سيب، بلوط، گردو و شيرينيهاي كوچك بادامي ادامه ميدادند.

كشف برق، به ساخته شدن چراغهاي كريسمس انجاميد و امكان درخشش را براي درختان به ارمغان آورد. پس از آن ديدن درختان كريسمس در ميدان شهرها به يك منظره آشناي اين ايام مبدل شد و تمام ساختمانهاي مهم-چه شخصي و چه دولتي- با برپا كردن يك درخت، به اسقبال تعطيلات كريسمس ميرفتند.

در تزيين درختهاي كريسمس اوليه، به جاي مجسمه فرشته در نوك درخت، از فيگورهاي پريهاي كوچك- به نشانه ارواح مهربان- يا زنگوله و شيپر- كه براي ترسانيدن ارواح شيطاني به كار مي رفت- استفاده ميشد.

در لهستان، درخت كريسمس با مجسمه هاي كوچك فرشته، طاووس و پرندگان ديگر و تعداد بسيار زيادي ستاره، پوشيده ميشد. در سوئد، درخت را با تزيينات چوبي كه با رنگهاي درخشان رنگ آميزي شده اند و فيگورهاي كودك و حيوانات از جنس پوشال و كاه تزيين ميكنند. دانماركيها، از پرچمهاي كوچك دانمارك و آويزهايي به شكل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده ميكنند. مسيحيان ژاپني بادبزنها و فانوسهاي كوچك را ترجيح ميدهند.

تزيين درخت در اوكراين نيز بسيار جالب است، آنها حتما در تزيين درخت خود از عنكبوت و تار عنكبوت استفاده ميكنند و آنرا خوش يمن ميدانند، زيرا بنا بر يك افسانه قديمي، زني بي چيز كه هيچ وسيله اي براي تزيين درخت و شاد كردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب ميرود و هنگام طلوع خورشيد متوجه ميشود كه درخت كريسمس خانه اش با تار عنكبوت پوشيده شده است و اين تارها با دميدن خورشيد به رشته هاي نقره مبدل شده اند.
 

افسانه هاي درخت كريسمس

افسانه هاي بسياري درباره پيدايش درخت كريسمس وجود دارد. يكي از آنها داستان سنت باني فيس (Saint Boniface - يك راهب انگليسي كه كليساي مسيحي را در فرانسه و آلمان سازماندهي كرد) است.

او در يكي از سفرهاي خود به گروهي از بت پرستان برميخورد كه به دور درخت بلوط بزرگي گرد آمده بودند و ميخواستند كودكي را براي خدايي به نام تور (Thor)، قرباني كنند. باني فيس براي نجات جان كودك و جلوگيري از اين رسم وحشيانه، درخت تنومند را با يك ضربه مشت خود بر زمين مي اندازد. در جاي اين درخت، يك نهال كوچك صنوبر ميرويد. اين قديس به بت پرستان ميگويد كه اين صنوبر كوچك، درخت زندگي و نماد زندگي جاويدان حضرت مسيح است.

يك افسانه ديگر مي گويد كه مارتين لوتر (Martin Luther)، بنيان گذار مكتب پروتستان، در شب كريسمس از ميان جنگلي مي گذشت. او در حين راه رفتن محو زيبايي هزاران ستاره كه از ميان شاخه هاي درختان هميشه سبز جنگل مي درخشيدند شده بود و آنچنان تحت تاثير اين زيبايي قرار گرفته بود كه درخت كوچكي را بريد و براي خانواده اش برد.در آنجا براي به وجود آوردن منظره جنگل، درخت را با شمع هاي كوچكي بر تمام شاخه ها، آراست.

قصه ديگر درباره هيزم شكن فقيري است كه سالها پيش، در شب كريسمس به كودك گرسنه و گمشده اي بر ميخورد و با وجود فقر فراوان، براي كودك غذا و سرپناهي محيا مي كند. هنگام صبح، هيزم شكن بيدار شده و درخت درخشان و زيبايي را در پشت در منزل خود مي بيند. آن كودك گرسنه، در واقع حضرت مسيح بوده و درخت زيبا را به عنوان هديه اي به مرد نيكوكار در آنجا گذاشته بوده است.

عده اي سرچشمه پيدايش درخت كريسمس را، "نمايش بهشت" (Paradise Play) مي دانند. در قرون وسطا، زماني كه اكثر مردم بي سواد بودند، براي آموزش داستانهاي مذهبي به آنان از نمايش استفاده ميكردند. يكي از اين نمايشها، نمايش بهشت بود كه درباره پيدايش آدم و حوا و داستان رانده شدن آنها از بهشت صحبت ميكرد و همه ساله در 24 دسامبر اجرا ميشد.

اجراي نمايش در زمستان، يك مشكل كوچك داشت و آن نياز به يك درخت سيب بود اما درختان سيب در زمستان باري نداشتند، با يك تغيير كوچك، مشكل حل شد و آن آويختن سيب به شاخه هاي درخت هميشه سبزي چون صنوبر، بود. درختهاي مزين به گويهاي رنگين، درواقع نوادگان اين درختهاي نمايشي هستند.
 

تزيين درخت كريسمس

اين روزها، با ورود به هر مغازه اي، با انواع تزيينات درخت كريسمس، با جنس ها، قيمت ها و شكلهاي مختلف روبرو ميشويم. چيزي كه زماني يك رسم ساده خانوادگي بوده، اكنون به صنعتي چندين ميليارد دلاري تبدبل شده است.

مانند اكثر آداب و رسوم كريسمس، اين رسم هم از درهم آميختن روميان باستان و مذهب فراگير مسيحيت به وجود آمده است. مسيحيان اوليه اعتقاد داشتند كه درختان خاصي خارج از فصل خود و در شب كريسمس، به خاطر تولد مسيح، گل ميدهند.

اين اعتقاد با يك رسم رومي كه عبارت از آراستن خانه با شاخه هاي سبز در شب سال نو بود، درهم آميخت و رسم آراستن يك درخت هميشه سبز را به طوري كه تداعي كننده گل دادن آن باشد، به وجود آورد.

طبيعي است كه درختان كريسمس در ابتدا به شكل ديگري و گاهي كاملا متفاوت از انواع امروزي آن تزيين ميشده اند و تزيينات اوليه تقريبا به طور كلي دست ساز يا خوردني بوده اند.

انواع آجيل، ميوه، شيريني و كاغذهاي رنگي معمول ترين لوازم آرايش درخت بوده اند، در حالي كه اكنون، يك درخت معمولي با تركيبي از مواد تزييني خريداري شده و خانگي تزيين ميشود و رشته چراغهاي كوچك و رنگين جاي شمع را گرفته است.اما شيوه تزيين شدن درخت اهميت ندارد، مهم اين است كه اين درخت هنوز هم نماد يك رسم ريشه دار براي گردهمايي خانوادگي، رد و بدل كردن هداياي مختلف و ابراز محبت خالصانه اي است كه شايد در طول سال زماني براي ابراز آن وجود نداشته باشد.


ايرانيان انگلستان

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 20:20 توسط لاغر مردني |