تبليغاتX
لاغر مردني

لاغر مردني

لاغر مردني

امشب مي خوام مست بشم عاشق يک دست بشم
بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم
يه جون نا قابلي هست بذارفداي تو بشه
بيفته زير قدمات تاخاک پاي تو بشه

کهنه شراب کهنه شراب امشب بال و پرم بده
حرف نگفته خيليه جرات بيشترم بده
امشب مي خوام حرف بزنم خنده کنم گريه کنم
لطفي کن اي ساقي و مي چندين برابرم بده


امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم
امشب تو اين سينه دلي خوشا براحوال دارم

حاشیه ۱: نمی دونم چطوره که خوابهای من اکثرا موزیکال هستن هرچند که زیاد هم به موزیک گوش نمی دم. امروز که از خواب بیدار شدم همش دارم این رو زمزمه می کنم.

حاشیه۲: دفعه ی قبل که دوست پسرم اومد اینجا تقریبا ۶ ماه پیش بود و چند روز  قبل از اومدنش همش این آهنگو می خوندم.دلم تنگیده واسش.. اصلا نمی دونم کی قراره باز هم ببینمش. واسم دعا کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:56 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز.

راستش چند وقت پیش که راجع به کار حرف زدم یادم رفت خبر بدم که چی شده. که به درخواست دوستی کمی توضیح می دم. راستش جوابش نه است. توی این مدت خیلی دنبالش بودم و هستم ولی همش می گفتن باید صبر کنم. من هم به پیشنهاد دوستی می خواستم دوباره به عنوان کارآموز بی مزد و مواجب براشون کار کنم. به همین خاطر رفتیم پیش مسئول کارم. ولی اون در اوج ناباوری ازم خواهش کرد که مفت کار نکنم. و گفت قبلا به اندازه ی کافی مفت کار کردم و اگه کمی دیگه هم صبر کنم برام کار درست می کنه. البته این خانم به من خیلی ارادت داشت و از اینکه دوستانه با من برخورد کرد خیلی خوشحالم. ولی امروز صبح که خواب بودم  با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و صاحب رستورانی بود که قبلا واسشون کارآموزی کرده بودم. و از من خواست که اگه وقت دارم و می تونم امروز برم و کار کنم و من هم رفتم. البته برای ۵ شنبه و دوشنبه ی هفته ی دیگه هم گفت که می تونم برم. من هم از خدا خواسته قبول کردم. خلاصه امروز از صبح کله ی سحر تا ساعت ۳ داشتم جوون می کندم ولی واقعا کار کردن رو دوست دارم و لذت می برم. خدا کنه کاری که بهم قول دادن از اداره ی کار زودتر درست بشه.

حاشیه: راستش من خدای بی اعتماد به نفسی هستم. ولی اینجا دارم کمی تمرین می کنم که بهتر بشم. به همین خاطر بعضی وقتها به شوخی از خودم هی تعریف می کنم. شما زیاد جدی نگیرید.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 20:53 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوب.

امروز روز زیبایی بود . اگه سرت رو بالا می گرفتی و اصلا زمین رو نمی دیدی فکر می کردی بهار شده. آفتاب بود و حتی یه کوچولو هم ابر دیده نمی شد ولی خب اگه سرت رو می نداختی پایین و اینقدر سر به هوا راه نمی رفتی می فهمیدی که ای دریغ و درد که هنوز زمستونه.البته بنده امروز شدیدا حس و جو بهار گرفته بودم و همینطور که پیاده روی ( برای سوزوندن اون ۱ کیلو)می کردم آواز هم می خوندم . البته نه با صدای بلند بلکه در حدی که خودم کمی صدامو می شنیدم و گاهی اوج می گرفتم و بعضی وقتها هم می دیدم که یکی با لبخند نگاهم می کنه انگار تا حالا خل و دیونه ندیده.  و همش هم از صبح کله ی سحر تا همین الان دارم این آهنگ رو زمزمه می کنم که  خیلی قدیمیه و خیلی از خواننده ها مثل ستار و مهستی و شهره و لیلا فروهر و اندی و کوروس و فتانه و.............. با هم می خونن .

آمد از ره فصل زیبای بهار.....................(بقیه اش رو خوب بلد نیستم و همش قاطی پاطی می خونم)

کسانی که شنیدن فهمیدن کدوم آهنگ رو می گم. ولی نمی دونم چرا اینقدر این آهنگ رو دوست دارم. حتی گاهی اشک توی چشمهام حلقه می زنه وقتی زمزمه اش می کنم و یا موقع عید وقتی می شنومش. ولی اصلا هر چی امروز گشتم توی نت نتونستم پیدا کنمش.  .

حاشیه ۱: اگر کسی آدرس این آهنگ رو داره لطفا به من هم معرفی کنه وگرنه لاغرمردنی در کف شدید به سر خواهد برد.

حاشیه ۲: این عکس رو امروز گرفتم. آسمون آبی و آفتاب درخشان و ماه . به نظرم زیبا بود.

حاشیه ۳: می دونم که عجیب هنرمندم.ای خداااااااااااااااااااااااااا من کی هستم؟؟؟؟

حاشیه ۴:این گلها هم تقدیم به هنرمند عزیز و مهربون و فداکار و دست ودل باز و ................................... کلا همه چیز تموم بلاگفا. در ضمن عکاس ماهر  لاغرمردنی

حاشیه ۵: حالم بهم خورد از این حاشیه ۴.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 23:3 توسط لاغر مردني |


دوستان خوبم سلام.

حاشیه۱:اول از هر چیز باید از همه ی شما دوستان عزیز به خاطر دلداری هاتون تشکر کنم. باور کنید خیلی آرومتر شدم.

حاشیه ۲: غم از دستان دادن عزیزترین های انسان هرگز فراموش نمی شه و به خصوص برای من هر سال داره نبودن مادرم بیشتر احساس می شه . خب طبعا این چند روزه هم زیاد سرحال نبودم و البته الان هم زیاد نیستم ولی خب دیگه زندگی لحظات شیرین و تلخ زیاد داره.

حاشیه ۳ : امشب باید بشینم حسابی به خوندن پستهای شما عزیزان . و باید جواب محبتهاتون رو بدم. فکر نکنید بی معرفتم هااااااااااااا.

حاشیه۴: مردم از غصه لاغرتر می شن من امروز که رفتم روی وزنه دیدم ۱ کیلو چاق شدم. فکر کنم اگه زیاد غصه بخورم باید تا چند وفت دیگه اسم وبلاگم رو به توپول خانوم تغییر بدم.

حاشیه ۵: خیلی از دوستان کنجکاوی کرده بودن راجع به هدیه ی ولنتاین که من و دوست پسر گرامی چه هدیه دادیم و چه گرفتیم. خب حقیقتش اینه که ایشون به دلیل اینکه در یه کشور دیگه زندگی می کنه از من یه کارت تبریک هدیه گرفت که البته هنوز به دستش نرسیده ولی من یه دسته گل خیلی خوشگل هدیه گرفتم که ایشون از طریق اینترنت واسم خریده بود و آوردن دم در و تحویلش دادن و من هم ذوق مرگ شدم.

حاشیه ۶: این پست در حقیقت پست نبود و فقط چند تا حاشیه داشت. ولی از همین هم می شه فهمید که این لاغر مردنی هرگز چونه اش آروم نمی گیره و خیر سرش خواست کمتر سخنرانی کنه ولی نشد.

حاشیه ۷: عکس جدید ندارم. به همین که کمی قدیمیه بسنده می کنم.

 

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 21:55 توسط لاغر مردني |


چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشیده روشن ما رو دزديدن
زیره اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

حاشیه: یعنی واقعا زشت تر از این روز برای من وجود داره؟؟؟؟۲۶ بهمن. ۲۲ سال گذشت. افسوس.....

 

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:17 توسط لاغر مردني


دوستان عزیز سلام. عکسها خیلی بی ربطن به همدیگه. چون توی روزهای مختلف گرفتمشون. امیدوارم خوشتون بیاد در هر صورت.

امروز اینجا خیلی باد می اومد و من ترسیدم برم بیرون . گفتم خدا نکرده باد منو نبره که شما ها بی پانی نشید. فقط به خاطر شما بود ها . خدا نکرده فکر نکنید حوصله نداشتم و ترجیح دادم خونه بمونم هااااااااااااااااا. اصلا.

با اینکه فردا ولنتاینه ولی ما امشب به پیشواز می ریم و به همگی این روز رو تبریک می گیم. و به خودمون هم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22:59 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز.

همینطوری روزها دارن می گذرن. از خیلی از لحاظ مثل برق و باد و از بعضی لحاظ انگاز اصلا نمی گذرن. نمی دونم ما از جون همدیگه چی می خوایم!!!! به خدا گاهی همش فکر می کنم که چقدر زندگی کوتاهه و ما چقدر قدرش رو نمی دونیم و واقعا چرا دل همدیگر رو می شکونیم یا  چرا باید جوری بشه که مجبور شی از خانواده ات جدا باشی و چرا آدما با هم بدن؟؟چرا جنگ هست؟؟؟ چرا بچه های بیچاره و بیگناه توی همه ی دنیا هر روزه کشته می شن؟؟؟؟ چرا فقیر داریم؟؟؟؟ چرا اختلاف طبقاتی وجود داره؟؟؟؟ و هزاران چرای دیگه که هر روز نه ولی خیلی وقتها ذهنم رو درگیر می کنه.  ولی کاش می شد همه چیز عوض می شد. کاشکی همه چیز خوب می شد کاشکی بدی ها رو از ذهنهامون پاک می کردیم . کاش هیچ وقت جنگ نبود. کاش آدم فقیر نبود. و.............. هزاران کاش دیگه. چه می دونم امشب هم مثل اینکه زیاد نرمال نیستم . پاک قاطی کردم. آدم وقتی بی عدالتی ها رو میبینه حالش گرفته می شه خب.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!

سیاوش قمیشی


 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 22:32 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوب. همیشه ۲۲ بهمن یک خاطره یادم می یاد. با اینکه ۴ سالم بود ولی خیلی خوب اون روز رو به خاطر دارم.اونروز ما رفتیم پیک نیک کنار یه رودخونه. اون موقع ها بابام سرباز بود و ما در کازرون(شهری نزدیک شیراز) زندگی میکردیم.خلاصه قرار شد که من و خواهرم دست هامون رو توی آب بشوریم. کنار رودخونه یه درخت بود و کمی جای پا داشت کنارش. من رفتم اونجا و دستهامو شستم. خواهرم هم منتظر بود که بعد از من دستاشو بشوره. اما وقتی رفت اونجا کمی نگاه کرد و بعد به من گفت: پانی چطوری دستاتو شستی؟؟؟ به من هم یاد می دی؟؟؟؟ (منظورش این بود چطوری نشستی اونجا) و من هم گفتم که الان می یام و دوباره دستهامو می شورم و تو خوب نگاه کن که من کجا پامو می زارم و تو هم یاد بگیر. خلاصه من رفتم دست بشورم همانااااااااااااا و شیرجه زدن توی آب هم همان.  یادمه فشار آب هم تقریبا زیاد بود و رودخونه همینطور داشت منو با خودش می برد. ولی بابام متوجه شد از جیغ های خواهرم و پرید و منو نجات داد. از اون به بعد هر کی از من می پرسید که پانی ۲۲ بهمن چه روزیه؟؟؟ من می گفتم : روزی که پانی رو آب برد.

حاشیه۱: از همه ی دوستان خوبم برای توصیه هاتون تشکر می کنم. از اینکه می بینم دوستانی با قلبهای مهربون توی این دنیای مجازی پیدا کردم به خودم می بالم و خوشحالم.ممنونم.

حاشیه ۲: دیشب تا ساعت  ۳ شب بیدار بودم و فیلم سنتوری رو دیدم. واقعا قشنگ بود.ولی می فهمم که چرا اجازه ی پخش پیدا نکرد. می دونم اگه مجوز می گرفت از فیلمهای خیلی پر فروش می شد. البته نمی دونم الان پخش شده توی ایران یا نه ولی تا اونجا که خبر دارم اجازه ی اکران نگرفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:32 توسط لاغر مردني |


دوستان خوبم سلام.اصلا نمی دونم این سر درد مسخره چیه که این چند روزه گیر داده به من و ول کن هم نیست. یه حس خیلی بد دارم. انگار مغزم رو با کش به پشت چشمام وصل کردن و با هر تکونی که می خورم این کشها کشیده می شن و مغزم محکم به پشت چشمهام بر خورد می کنه و تمام سرم درد می گیره.

تازه نمی دونم آیا شما هم اینطور هستید یا نه. بعضی از روزها احساس می کنم که خیلی زشت شدم. اصلا دوست ندارم توی آینه هم نگاه کنم. این چند روزه هم این حس رو دارم. چشمام و کلا تموم  سرم درد می کنه.

اگه الان مدرسه می رفتم کلی ناراحت می شدم که مریضم.آخه همیشه دوست داشتم برم راهپیمایی ۲۲ بهمن. چون با دوستام می رفتیم ساندویچ می خوردیم و از راهپیمایی فرار می کردیم. بزرگتر که شدیم بیشتر دوست داشتیم پسرها رو نگاه کنیم و کمی شیطونی کنیم.  یادش به خیر

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 23:11 توسط لاغر مردني |


اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم .

حاشیه: امروز سالگرد ازدواج خواهرمه. براشون بهترین آرزو ها رو دارم. دوستتون دارم. هر چند که هرگز اینجا رو نمی خونید.

حاشیه ۲:  این آهنگ رو خیلی دوست دارم و امروز همینطور از صبح زمزمه اش می کردم.

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 22:14 توسط لاغر مردني |


سلام دوسنان خوبم. امشب کمی دیرتر آپ می کنم چون مهمون بودم خونه ی دوستم . و کلی با هم گفتیم و خندیدیم.ولی باورتون نمی شه چقدر دلم واسه ی شما دوستان تنگ شده بود.

چند تا عکس می زارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

دو تا عکس آخر ایستگاه قطار شهرمونه. اون پرنده هم اتفاقی دیدم.

حاشیه: برای ۸ مارش. روز جهانی زن بهم گفتن اگه وقت دارم برم عکس برداری کنم. من هم که از خدا خواسته

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:59 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوب. امروز ما مهمون داشتیم خونمون. یه خانم ارمنی با سه تا بچه اش.من عاشق بچه ها هستم و خدا رو شکر اونا هم اکثرا من رو دوست دارن. چون اینقدر دلقک بازی در می یارم و عروسک می دم دستشون (آخه من یه عالمه عروسک دارم اینجا(از سنم هم خجالت نمی کشم)) که خیلی ذوق می کنن. خلاصه امروز رو کلی با بچه ها بازی کردم. پسر بزرگتر که ۸ سالش بود و دوتای دیگه یه پسر ۲ ساله و یه دختر چند ماهه. موقع رفتن از برادر بزرگتر خواهش کردم که اجازه بده پسر ۲ ساله پیش من بمونه و اینجا زندگی کنه ولی اون خیلی جدی گفت که برادرش دوست داره شبها رو پیش اون بخوابه و من اجازه ندارم. راستش موقعی که من بچه بودم اینقدر خجالتی و بی سر و زبون بودم که حد نداشت ولی ماشاللا بچه های الان آدمو درسته قورت می دن.واسه ی من که حاضر جوابی بچه ها خیلی جالبه.

 امروز آسمان اینجا خیلی زیبا بود. ابرها تند و تند می رفتن و صحنه های زیبایی رو به وجود می آوردن به خصوص وقتی از خورشید عبور می کردن.چند تا عکس گرفتم امیدوارم لذت ببرید.

حاشیه: می ترسم آخرش منو از مجله ی عکسی چیزی بدزدن از بس هنرمندم.

پس اگه دیدی غیبم زده لطفا این احتمال رو هم بدین.

حاشیه ۲: مرسی از همه یشما که واسم آرزوهای خوب کردید که کارم درست بشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 23:42 توسط لاغر مردني |


دوستان عزیزم سلام. راستش این دو شب که نبودم به این دلیل بود که پریروز نمی دونم چی شد که دیگه  ویندوزم بالا نیومد. و من خیلی ناراحت شدم به همین خاطر .و نمی دونید چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود. توو این دو روز هم خب بنده از سر بیکاری همش داشتم پیاده روی می کردم و کتاب می خوندم و می خوردم و می خوابیدم و البته شدیدا به دنبال کار می گشتم و ایشاللا به زودی داره کارم روبه راه می شه. چون امشب خیلی خسته هستم دیگه بیشتر از این حرف نمی زنم و چند تا عکس واستون می زارم.

حاشیه: مرسی از همه ی دوستانی که همیشه هستند.

حاشیه ۲: این عکسها رو دوست دارم چون احساس کردم ترکیب ساختمون و برف و آفتاب قشنگ شده.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 0:19 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز. راستش من خیلی توی زندگیم تنها بودم و خیلی شبها حتی توی ایران هم توی خونه تنها خوابیدم و بابام سر کار بوده. حتی اینقدر من و خواهرم مستقل بار اومدیم که من کلاس ۵ دبستان که بودم تنهایی رفتم تهران با اتوبوس و برادرم رو از خونه ی پدر بزرگش آوردم خونه ی خودمون( برادرم از همسر دوم پدرم) در صورتیکه وقتی ۱۷ سالم بود هنوز دوستانی داشتم که با سرویس می یومدن مدرسه و بر می گشتن در صورتیکه خونشون هم همچین دور نبود. ولی هر چقدر که در روز نترس و بی باک بودم به شب که می رسیدیم انگار غم عالم روی سرم می ریخت. موقع خواب توی اتاق که البته خواهرم هم بود چون ما اتاقهامون با هم بود. اینقدر می ترسیدم که حد و حساب نداشت. همیشه سرم زیر پتو بود و فکر می کردم که یکی اومده توی اتاق الان بالا سر خواهرم رسیده الان یک بلایی سرش آورد و الان اومده بالا سر من و می خواد منو بکشه. به اینجا که می رسیدم با همه ی وجودم پتو رو از سرم برمی داشتم و می دیدم که اصلا خبری نیست و همه چیز امن و امانه و حتی به نفسهای خواهرم هم باید چند ثانیه ای گوش می دادم ولی هرگز جرات نگاه کردن به زیر تخت رو نداشتم. خلاصه دقیقا نمی دونم چه زمانی این وحشت من از شب از بین رفت. فقط می دونم که اصلا خواب های خوبی توی بچگی نداشتم. البته  الان هم همیشه که نه ولی اکثرا اینقدر فکر می کنم تا خوابم ببره که دیونه می شم. و اما دیشب و پریشب توی خونه تنها بودم چون هم خونه ای هام رفته بودن مسافرت. پریشب رو با دیدن فیلم و ........... خودم رو خسته کردم و بعدش هم خیلی دیر خوابم برد ولی دیشب. نمی دونم بعد از چند سال اینقدر وحشت کرده بودم. اینقدر فکر کردم که مخم داشت داغون می شد . اول از روح مادرم التماس کردم بیاد پیشم و کلی باهاش حرف می زدم با صدای بلند و گریه می کردم. بعدش احساس کردم که روح مادرم پیشم اومده و ترسیدم. خجالت می کشیدم بگم که ازش ترسیدم ولی با همه ی وجود می خواستم که فقط بیاد به خوابم . توی همین کشمکش ها بودم و شدیدا ترسیده بودم و خوابم هم نمی برد و تنها هم بودم. تصمیم گرفتم به ترانه زنگ بزنم.  ساعت ۱:۳۰ شب زنگ زدم بهش و اون هم از خواب بودن بچه ها داشت استفاده می کرد و دستی به سر و روی خونه می کشید. خلاصه ازش خواستم که هر کاری داره انجام بده ولی لطفا موبایلش پیشش باشه که من بشنوم و احساس امنیت بکنم . اون بیچاره هم تا دیر وقت به خاطر من بیدار موند. برام آواز می خوند و به کارهاش می رسید . با آرامشی که از صدا و حرم نفسهای ترانه گرفتم کم کم خوابم برد. چقدر تنهایی بده.

حاشیه:ترانه ی گلم هیچ وقت محبتهات رو نمی تونم جبران کنم. مرسی.

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 21:31 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوبم. راستش امشب یه پست نوشته بودم ولی همینکه می خواستم آپ کنم همش پرید و من حوصله ندارم دوباره بنویسمش به همین خاطر به چند تا عکس اکتفا می کنم. امیدوارم خوشتون بیاد

حاشیه: همینطور هنر هستش که از تک تک انگشتام می ریزه.

حاشیه ۲: راستش بعضی از دوستان نمی تونستن پستهای منو بخونن توی قالب قبلی. به همین خاطر این قالب موقتا اینجاست تا یه خوشگلشو پیدا کنم.

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 23:17 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز. راستش امروز روز خیلی خوبی برای من بود. و تا ساعت ۱۰ شب رفته بودم گل گشت.. اول که خونه ی یه دوست ایرانی بودیم و من و واسه هر دوتامون غذا درست کردم و خوردیم(نمی گم چه غذلیی که دلتون نخواد) و کلی هم گفتیم و خندیدیم.عصر هم حدود ساعت ۷ دوستش که یه خانم سوئدی هست اومد دنبالمون و رفتیم کلیسا. چون اونجا برنامه داشتن. این دوست من یه دوست پسر داره که اون هم اومد به کلیسا که ما رو ببینه و البته ایشون اهل عراق هستش. وقتی که اومد توی کلیسا من و تینا دوستم از تعجب چشم هامون گرد شده بود چون سامی( دوست تینا) بوی الکل می داد دهنش. و این خیلی بده. خوشبختانه من عطر توی کیفم داشتم و تینا فقط به صورت سامی عطر می زد که آبروریزی نشه. که خدا رو شکر به خیر گذشت. بعدش هم به دعوت خانم سوئدی ما کمی قهوه و کیک خوردیم در یک کافی شاپ. بعدش هم من رو به خونه  رسوندن و رفتن. کلا روز پرماجرایی داشتم .چند تا عکس هم از کلیسا می زارم براتون.

حاشیه۱: غذا هم فسنجون بود. دلتون بسوزههههههههههه.

حاشیه ۲: امروز یه عالمه آجیل هم کاسب شدم. چون مامان تینا از ایران واسش فرستاده بود.

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 23:37 توسط لاغر مردني |


آسمان آسوده است از بی قراری های ما
گریه ی طفلان نمی سوزد دل گهواره را ( صایب )

آسمان روز ای چو ماه آسمان
باده نوش و دار دل را شادمان ( مسعود سعد )
 حاشيه۱: عكسها رو امروز گرفتم و حس شديد هنرمندي دارم الان.

حاشيه ۲: شام واسه خودم لوبيا پلو درست كردم خيلي خوشمزه شده بود. فكر نكنيد فقط شما توي ايران غذاهاي خوشمزه ي مامانهاتونو مي خوريد.

حاشيه ۳: ( تقديم به همه ي دوستان خوبم كه مي ياييد اينجا و مطالبم رو مي خونيد.)

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 23:45 توسط لاغر مردني |


 سلام دوستان گلم. یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه معلمی داشتیم که خیلی منو دوست داشت و من هم همینطور. البته من در کل دوران ابتدایی محبوب معلمها و بچه های مدرسه بودم. ولی این خانم معلم عادت داشت که زنگ تفریح ها  اکثرا منو ببره توی دفتر و به من خوراکی بده. من اون سال از همه ی عمرم بیشتر آش خوردم. تا حدی که وقتی ازم می پرسیدن می خواهی در آینده چه کاره بشی من می گفتم : معلم. خیلی ها دلیل می پرسیدن و من هم می گفتم : چون معلمها توی دفتر آش می خورن.

طبعا در مدتی که من توی دفتر بودم و آش و خوراکی های خوشمزه می خوردم معلمها و پرسنال با هم صحبت می کردن. گاها از شاگردی تعریف می کردن و گاها از یکی شدیدا ناراضی بودن و به دنبال راه حل می گشتن .گاها ورقه های امتحانی رو تصیح می کردن و ............. توی یکی از روزها در حالیکه من کنار معلمم نشسته بودم یکی از معلمهای کلاسهای بالاتر رو کرد به معلم من وگفت: ببین فلانی چقدر خوش خط و ریز نوشته املاش رو آدم حظ می کنه . و معلم من هم با گفتن کلی به به و چه چه حرفهای اونو تایید می کرد.من اما این قضیه توی ذهنم موند تا روزیکه املا داشتیم. اول اینکه چون همه ی متن درسها رو حفظ بودم خودم تند و تند می نوشتم و یه دفعه متوجه می شدم که معلممون قسمتی از متن رو حذف کرده و مجبور بودم همه اش رو خط بزنم و یا با پاک کن بیفتم به جون دفترم که چند تایی هم دیگه سوراخ توش ایجاد شده بود. از بس پاک کرده بودم . اما این بار یاد حرف اون معلم کلاس بالایی هم بودم و املا رو به حدی ریز نوشتم که به سختی قابل خوندن بود ولی خودم خیلی راضی بودم و فکر می کردم که معلممون می تونه دفتر منو به اون معلم دیگه نشون بده و کلی پز بده . زنگ تفریح شد من این بار توی حیاط داشتم با بچه ها شعر می خوندم که از بلند گو اسم خودم رو شنیدم. قند توی دلم آب شد می دونستم که از دو حالت خارج نیست یا می خوان بهم خوراکی بدن و یا در مورد املای زیبای من تشویقم کنن. ولی وقتی رفتم توی دفتر معلممون رو دیدم که خیلی عصبانی به من نگاه می کرد و از من پرسید که این چه افتضاحیه و اون حتی با ذره بین هم نتونسته املای منو بخونه.  من هم در حالی که گریه می کردم گفتم که : من فکر می کردم اگه املای مورچه ای بنویسم شما خوشتون می یاد. معلممون از حرفم خنده اش گرفته بود ولی بروز نمی داد. و اون روز من رو جریمه کرد و جز بچه های زرنگ سر صف اسم من رو نگفت و من واسه دیگران کف زدم و گریه کردم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 20:9 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز.این روزا غروب های زیبایی داریم. ولی عجیب دلگیرن. نمی دونم چرا این روزا زیاد سرحال نیستم. امروز با یکی از دوستانم بودم. اون حالش از من بدتر بود و چون می دونم که اون به اندازه ی کافی غم و غصه داره مجبور شدم کلی خودم رو شاد نشون بدم و حتی کلی حرف الکی بزنم که اون کمی بخنده. چون اگه من هم شروع می کردم  حسابی حال گیری می شد.خلاصه اینکه دلم تنگیده بد فرم..

ولی این نیز بگذرد.

این ها هم چند تا عکس از غروب دیروز و امروز. امیدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:1 توسط لاغر مردني |


    پنجه در افکنده ایم     

                    با دست هایمان

                                             به جای رها شدن.

                     سنگین سنگین به دوش می کشیم

                        بار دیگران را

                                 به جای همراهی کردنشان

                               عشق ما نیازمند رهایی است

                       نه تصاحب.

                       در راه خویش

                              ایثار باید نه انجام وظیفه.

                  

                                          *********** 

      

                            اگر می خواهی نگهم داری

                                    دوست من

                           از دستم می دهی

                            اگر می خواهی همراهیم کنی

                                     دوست من

                            تا انسان آزادی باشم،

                             میان ما

                           همبستگی یی  از آن گونه می روید

                           که زندگی ما هر دو تن را

                                   غرق در شکوفه می کند.    

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 21:49 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز. جای شما خالی من دیشب مهمون بودم خونه ی یکی  از دوستانم که سوئدی هست. و خیلی هم به ما خوش گذشت. محفل ما فقط خانمانه بود ولی این دوست ما خونه اش رو خیلی قشنگ درست کرده بود. یعنی با شمع  تزئئین کرده بود. البته سوئدی ها از شمع زیاد استفاده می کنن و تقریبا خیلی کم از لامپ استفاده می کنن. یادمه اولین روزی که برای شام من دعوت بودم خونه ی اینا تقریبا غذا رو نمی دیدم.البته الان دیگه واسم عادی شده ولی خب ما ایرانی ها ماشاللا چراغونی می کنیم همه جا رو ولی اینجا اینطور نیست. البته من فکر می کنم این قضیه بیشتر برای این باشه که هزینه ی برق اینجا خیلی بالاست و مردم برای صرفه جویی در برق از شمع استفاده می کنن.در هر صورت خیلی زیبا است به نظر من. براتون چند تا عکس هم گرفتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

حاشیه: امروز تولد دوست عزیزمون یاسمین (حصار سکوت) است. از اینجا بهت تبریک می گم و بهترین آرزوها رو واسه ی خودت و همسرت دارم .

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 23:4 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان عزیز.

امروز اینجا هوا خیلی سرد بود .  و رفتن بیرون توی این هوا برای من از هر کاری امروز سختتر بود. چون توی خونه موندن رو نمی تونم تحمل کنم و حداقل روزی چند دقیقه هم شده باید برم بیرون و کمی پیاده روی کنم. خلاصه امروز هم به هر جون کندنی شد خودم رو راضی کردم و رفتم بیرون. کمی پیاده روی کردم و عکس گرفتم و بعدش هم برگشتم خونه. اما توی آسانسور یکی از همسایه هامونو دیدم که کمی هم عجله داشت. خیلی دوستانه گفت که چیزی رو توی خونه فراموش کرده و باید بره و برداره چون می خوان به ویلای تابستونیشون برن. برام کمی جالب شد. این وقت سال و اینهمه برف اون وقت ویلای تابستونی؟؟؟؟ ولی اون برگشت و گفت که برای پرنده ها لونه درست کردن اونجا و هر هفته دو روز می رن اونجا و برای پرنده ها روی درخت و اطاف لونه ها غذا می برن و گفت که می فهمه چقدر واسه ی پرنده های بیچاره سخته که توی این هوا غذا پیدا کنن. در حالیکه من همینطور محو صورت مهربونش شده بودم اون به طبقه ی خونه شون رسید و خداحافظی کرد و رفت. من اما تا همین الان دارم به محبتی که توی دل این آدم بود فکر می کنم. کاشکی من هم می تونستم مثل اون دل پاک و مهربونی داشته باشم.

این عکس ها رو هم امروز گرفتم.

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 20:15 توسط لاغر مردني |


دوستان خوبم سلام.

حاشيه : آهنگ وبلاگ از خانم زيبا شيرازي هست و اگر پست 3 روز پيش رو خونده باشين متنش هم اونجا نوشتم. چون خيلي ها نمي شناختن ايشون رو تصميم گرفتم كه آهنگي ازشون بزارم.

يادمه اون اوايل بود كه من برنامه ي عليرضا ميبدي رو از NITV نگاه مي كردم.شايد خيلي ها نشناسنش ولي من خيلي دوستش داشتم و هميشه با پدرم به برنامه هاي زيبايش نگاه مي كرديم. توي يكي از برنامه هاش چيز جالبي رو تعريف كرد كه من خيلي خوشم اومد و توي ذهنم حك شده. مي گفت كه پسر يك خانواده ي معمولي براي ادامه ي تحصيل روانه ي خارج از كشور مي شه و بعد از چند سال كه بر مي گرده در حاليكه توي حياط با پدر و مادرش و چند نفر از اقوام نشستن.مادر ازش مي پرسه كه پسرم هوس چه چيزي كردي؟؟؟ بگو تا بيارم بخوري. پسر هم كمي فكر مي كنه و مي گه:: اا راستش اسمش يادم نيست هموني كه پوستش سبزه و توش قرمزه و دانه هاي سياه داره. ا اسمش چي بود؟؟؟ توي همين لحظه پدر با عصبانيت بلند مي شه و مي ره جلوي پسر و محكم يكي از پاهاش رو مي گيره و داد مي زنه: خانوم اون تركه( وسيله اي كه در قديم زير پا رو باهاش كتك مي زدن) رو بيار ببينم. و مادر هم مي ياره و پدر شروع مي كنه به زدن به كف پاي پسر و در همين حين ازش مي پرسه: اسمش يادت اومد؟؟؟؟ همون سبزه كه توش قرمزه و ............ پسره هم مي گه : آره بابا جان من غلط كردم هندونه آره اسمش هندونه بود.

حالا شده حكايت بعضي ها كه دم از ندونستن فارسي مي زنن و مي گن كه خوب بلد نيستن و يا با بودن اينجا هر چند هم دراز مدت چون به عقيده ي من انسان نمي تونه هرگز زبان مادري رو فراموش كنه.از كلمات سوئدي يا همون زبان كه در كشور بيگانه باهاش صحبت مي كنن استفاده مي كنن و حتما فكر مي كنن كه خيلي با كلاس هستن . بايد اين وقتها يه تركه داشته باشي اونوقت كلماتي رو به زبون مي يارن كه تو در زندگيت 1 بار يا 2 بار اون هم در كتاب فارسي سوم دبيرستان شنيدي.

. حاشیه دوم: خدا رو شکر که اتفاق پست قبل ختم به خیر شد.

حاشیه سوم: این پست هیچ مخاطب خاص نداره.( در جواب به آقای نوید که احتمالا سو تعبیر کردن)

حاشیه چهارم: به نهال عزیز. دوست عزیز چون آدرس وبلاگت رو ندارم همینجا جواب می دم. راستش من نمی دونم این چه جور مشکلیه ولی شما اولین نفری که اینو گفتی. راستی از لطفت ممنونم.

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 20:41 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوب.

مدتها بود كه تنها بودم يعني تنهايي رو بيشتر احساس مي كردم. مي يومدم توي نت و فقط وبلاگ خواهرم و خاله ام رو مي خوندم. اونها هم گاها چيزي راجع به من و يا گذشته مي نوشتن كه حسابي داغون مي شدم. البته اونا نمي دونستن كه من خواننده ي وبلاگهاشون هستم. چند روزي گذشت يكي از دوستان وبلاگي باز كرد واسه خودش و به اين ترتيب بود كه من هم به فكر باز كردن وبلاگ افتادم.شايد دومين روزي بود كه وبلاگم رو شروع كرده بودم. قصدي هم نداشتم كه هر روز آپش كنم. ولي شايد به صورت اتفاقي و شايد از ذوق زدگي و پيدا كردن يه چيز جديد توي زندگيم هر روز آپش مي كردم. توي همون چند روز اول بود كه سر و كله اش پيدا شد. وبلاگ نويسه و خودش هم تازه شروع كرده بود. از كامنتهايي كه واسم مي نوشت كنجكاو شدم برم وبلاگش رو بخونم. و خوندم و شدم مشتري وبلاگش. اولين بار كه در مورد من نوشته بود توي وبلاگش خيلي تعجب كردم و كلي هم ذوق كردم و كلي هم خنديدم چون خيلي طنز جالبي نوشته بود. از همون روز ديگه بيشتر حواسم به وبلاگش بود. اگه روزي نمي خواستم آپ كنم انگار كه شصتش خبر دار شده باشه مي يومد و مي گفت كه بايد آپ كنم. و من هم آپ مي كردم. اين شد عادتم. هر روز آپ كردم. غمگين نوشتم ولي اومد و خيلي جدي گفت كه اجازه ندارم زياد غمگين بنويسم. تصميم گرفتم . كمتر غمگين نوشتم. حالم بهتر شده بود. مني كه داشتم شديدا دپرس مي شدم و گاهي حتي تا يك هفته به جز براي غذا و دستشويي از اتاقم نمي يومدم بيرون حالا هر روز مي رفتم بيرون. هر روز صبح به عشق خوندن مطالبش از خواب بيدار مي شدم. هر روز در حاليكه هنوز از توي رختخواب بيرون نيومده بودم اينقدر مي خنديدم كه انرژي براي يك روز كه چه عرض كنم واسه يك هفته هم داشتم. من تقريبا توي 10 يا شايد هم بيشتر از پستهاش نقش داشتم. اسمم هميشه بود. سبك خودش رو داشت و من از خوندنش لذت مي بردم . شروع كرديم با هم كل كل كردن و شوخي كردن. و .......... خلاصه اگر اغراق نكرده باشم تاثيري بيش از حد روي زندگيم گذاشت . و من خيلي شاد شدم. بعدها اما ديگه زياد با من شوخي نكرد. من هم زياد دلگير نشدم. چون حدس مي زدم دليلش چيه ولي واسم مهم نبود من ديگه دوستش داشتم. يه انسان مجازي. كه اصلا نمي دوني كي هست. و كجاست و ......... كمي از پستهاش مي فهميدي كه زن داره و يه دختر كوچولو و .......... . آخ جون هميشه از داشتن دوستهايي كه جوون هستن و تازه عروسي كردن و......... خوشم مي يومد حالا كه ديگه يه دختر كوچولو هم اين وسطه باشه. با زنش دوست شدم. به وبلاگش مي رفتم . عكسهاي دختر خوشگلشون. بيشتر ازشون خوشم اومده بود. واي اصلا نمي دونيد چه حسي. .... اون رو مثل برادرم دوست نداشتم چون دروغه اگه اين حرف رو بزنم ولي اون رو مثل خودش هم دوست نداشتم نمي دونم اونو مثل وبلاگش دوست داشتم ............. آره اين بهتره. هميشه فكر مي كردم اگه يه روزي برم ايران 100% براي ديدنشون به شهرشون مي رم. دخترشو وادار مي كنم بهم بگه خاله. و باهاشون دوست مي شم. بعدها كه من هم ازدواج كردم با شوهرم دوستان خوبي خواهيم داشت. و....................... خلاصه توي روياهام خيلي خيالها مي كردم.

از چند پست آخرش گاهي اوقات مي فهميدم كه داره يه چيزهايي مي شه. تا امروز. خوندم كه داره مي ره. ازمون خداحافظي كرده. واااااااااااااااااااااااااااي چقدر حالم گرفته شد. بهش بگم نرو؟؟؟؟؟ بهش بگم بمون؟؟؟؟؟ بهش بگم چرا؟؟؟؟؟؟ نمي دونم. ولي مي تونم ازش تشكر كنم. به خاطر تمام اون لحظاتي كه از صميم قلبم خنديدم. به خاطر تمام چيزهايي كه در بالا گفتم و به خاطر چيزهايي كه نگفتم. مرسي.

شايد بهتر باشه نگم چون اونموقع كه خودش از يكي از دوستانش كه مي خواست بره خواهش مي كرد كه نره من فكر مي كردم كه دوستش تصميمش رو گرفته اين چرا اينقدر تلاش مي كنه؟؟؟؟ واسم عجيب بود ولي امروز مي فهممش . ازش خواهش مي كنم نره. دوست دارم به قول خودش بعد از 10 سال يه وبلاگ 10 ساله داشته باشه. ولي نمي گم بيا و از فردا مثل گذشته بنويس. ولي ازش خواهش مي كنم كه به خودش وقت بده. به همسر مهربونش وقت بده. بهش حق بده و................

اونوقت برگرده. بدونه كه كساني هستن كه دوستش دارن و واسش ارزش قائل هستن. و منتظر موندن كه دوباره به اين دنياي مجازي برگرده.

خيلي از شماها مي دونيد كه اون كيه. ناصر(این حال من بی تو). ناصر جان ازت خواهش مي كنم كه نري. برو يه مدتي ولي زود برگرد. ما منتظريم.

حاشیه: حالم شدید گرفته. دیگه چیزی به مغزم نمی رسه.

حاشیه دوم: همین امشب این اتفاق ختم به خیر شد و من الان در خوشحالی کامل به سر می برم. و از دوستان عزیز تشکر می کنم و همینطور از ناصر و آسیه عزیز.

حاشیه سوم: اسم این پست رو هم از نرو به ناصر تغییر می دم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 22:45 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوبم. اول اینکه وقتی مسافرت بودم بالاخره خساست در مورد خودم رو گذاشتم کنار(واسه اینکه هدیه برای دیگران بخرم اصلا خسیس نیستم ولی انگار جونم در می یاد بخوام واسه خودم چیزی بخرم. بعضی ها برعکسن دیگه.) و یه دوربین عکاسی واسه خودم خریدم و این چند وقته خیلی احساس عکاس بودن بهم دست داده.امروز هم یکی از اون روزها بود. صبح که بیدار شدم چون لای پنجره رو کمی دیشب باز گذاشته بودم بین دو جداره ی پنجره حسابی یخ زده بود و به نظر من شبیه جنگلی از یخ شده بود. خودتون قضاوت  کنید.

حاشیه: پیشاپیش از لطف هایی که به من دارین در زمینه ی عکاسی خوبم تشکر می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:48 توسط لاغر مردني |


سلام دوستان خوبم. نمی دونم شما ها خانم زیبا شیرازی رو می شناسید یا نه. یکی از خواننده های محبوب منه . اکثر آهنگ هاشو خودش می نویسه و خودش هم شعرش رو می گه. این شعر هم یکی از شعراشه که من خیلی دوستش دارم و به همین خاطر هم اینجا می زارم و امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید.

ايهاالناس خاك غربت خانه نيست

مرغ آزادي دگر در لانه نيست

من دلم در حسرت يك آشناست

خانه اما دست صاحبخانه نيست

من كه گفتم خاك غربت خانه نيست.

اهل ويرانه ي ايرانم من

مي روم روزي نمي مانم من

گرچه صاحبخانه لطفم مي كند

سر خوش و مستم كه مهمانم من.

خاك من بويش گلاب قمصر است

عطر آن بهتر ز مشك و عنبر است

خاك باران خورده اش بوي بهشت

هر خزانش با بهار همبستر است

چشم همشهري سلامم مي كند

گوش بر حرف و كلامم مي كند

تا بمانم دور از چشم و نظر

و ان يكاد ي را به نامم مي كند

خنده ي گرمي نثارم مي كند

با نگاهي بي قرارم مي كند

مهرباني و صفا و عشق را

هر چه هست در كوله بارم مي كند.

كس نمي دانست دست سرنوشت

مي كند جانم جدا از آن بهشت

كودكم پرسد ز من اهل كجاست؟؟؟

گويم ايران. پرسدم اينجا چراست؟؟؟

گويدم سبز و سفيد و سرخ فام

پرچمي اينجا نمي بينم به بام

كودكم پرسد چرا در غربتيم

تا به كي در آرزو و حسرتيم؟؟؟

بي جوابم نيمي از جانم جداست

ايها الناس نميه ي ديگر كجاست؟؟؟؟

 

حاشیه:امروز تولد ترانه گلم بود. از صمیم قلبم تبریک می گم و دوستت دارم عزیزم.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 22:38 توسط لاغر مردني |


دیشب موقع خواب رفته بودم توی اتاق یکی از هم خونه ای ها و کمی باهاش حرف می زدم. هر چند زیاد بلد نیست زبان سوئدی رو ولی من به سبک حرف زدنش عادت کردم و تقریبا همه ی حرفاشو می فهمم. ایشون یه خانم ۵۰ ساله و اهل ارمنستانه و ما ایرانی ها رو هم خیلی دوست داره. تعریف می کرد که توی خونه ای که در ارمنستان داره ۳ تا پسر ایرانی الان مستاجر هستن و.. ولی من از در حین صحبت احساس کردم زیاد حالش خوب نیست و کمی ناراحته و علتش رو پرسیدم و ان هم تعریف کرد که فردا( یعنی امروز) سالگرد تولد شوهرش است که متاسفانه به خاطر سهل انگاری پزشکان در ارمنستان در سن ۳۳ سالگی فوت کرده. ۲۱ سال پیش این دوست عزیز همسرش رو به طرز وحشتناکی از دست داده و البته من هم خیلی دلم گرفت و بغلش کردم و امروز هم با کمک همدیگه برای شوهرش یه کیک درست کردیم و تولدش رو جشن گرفتیم. واقعا چند تا آدم بی گناه و جوان و ........ هر روزه داریم توی این دنیا از دست می دیم؟؟؟؟ کاش حداقل قدر همدیگر رو توی این دنیا بیشتر بدونیم. زندگی خیلی کوتاه تر از هر چیزیست که ما بخواهیم فکرش رو بکنیم.کاشکی کمی با هم مهربونتر باشیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 22:6 توسط لاغر مردني |