لاغر مردني
لاغر مردني
دوستتون دارم یه عالمه. ۱: آرزو داشتم که بانکی جهانی وجود داشت و وقتی یکی به دنیا می اومد یه مقدار مشخص پول بهش می دادن که داشته باشه برای همه ی عمرش. و حتی هیچ کی توی این دنیا ۱ قرون از دیگری کمتر پول نداشت. البته می بایست قوانینی هم وجود داشت که در هیچ شرایطی اختلاف طبقاتی بوجود نمی اومد ۲: آرزو داشتم قبول واقعیتهای تلخی مثل مرگ و دوری واسم آسونتر می شد. ۳: دوست داشتم در زمان کوروش کبیر زندگی می کردم . ۴: آرزو داشتم چیزی به اسم سیاست وجود نداشت یا حداقل هیچکی قربانی این بازی کثیف نمی شد.انوقت جنگ نبود و فقر نبود و................. ۵: آرزو داشتم همه ی آدمای دنیا بپذیرن که چیزی برای شر و بدی وجود نداره و همه ی اتفاقها ولو ناراحت کننده خیری توش وجود داره. در حقیقت آرزو داشتم می تونستیم به معنای واقعی کلمه به خدا و مهربونیهاش ایمان داشته باشیم.نه فقط در ظاهر و کلمات زیبا که حتی فهمش هم برامون سخته و فقط یه سری لغات رو حفظ کردیم. این هم از آرزوهای محالم. البته فکر می کنم اگه بخوام بیشتر فکر کنم آرزوهام خیلی بیشتر از اینا باشن ولی الان همین ها به ذهنم رسید. من هم از دوستان عزیزم دعوت می کنم شرکت کنن. بقیه ی دوستانم رو فکر می کنم دیگر دوستان قبلا دعوت کردن. مطمئنن خیلی ها می دونید که امروز تولد ناصر بود و من هم به نوبه ی خودم تولدت رو تبریک می گم و امیدوارم عمر با عزت داشته باشی در کناز آسیه عزیز و نیوشای گلمون. باز هم مبارک. این عکس مال خونه های غیر مسکونیه که قدمتشون شاید به بیشتر از ۶۰۰ سال برسه و توی مزارع و .. دیده می شن. من هم این عکس رو از پنجره ی اتوبوس گرفتم. این رو هم از پنجره ی اتوبوس گرفتم. اینها هم صندوقهای پستیه که نزدیک جاده کمی دورتر از یه دهکده ی کوچیک قرار داره. و مردم دهکده نامه هاشونو از توش بر می دارن. هرگز نامه ای هم گم نمی شه!!!!! گاهی وقتا توی زندگی اتفاقهای بدی می افته. چه برای من و چه برای شما. امروز یه پیغام خصوصی داشتم از یکی از دوستان عزیزمون که قبلا توی وبلاگش از ناراحتی و استرسش واسمون گفته بود و از من خواست که برای دوستانی که شاید نگران هستند که چرا اون نمی یاد و پست جدید نمی زاره توضیح بدم. دوست عزیزمون یاسی(ساحره) الان شاید یک سالی می شه که پدربزرگش توی بستر بیماریه. متاسفانه دیروز دکترا بهش گفتن که آقا جونش یک غده داشته که پیشرفت کرده و متاسفانه ازشون خواسته که ببرنش خونه. و این روزا یاسی گلم کارش شده گریه و دعا واسه پدربزرگش. این هم متن پیغامش که می زارم واستون: سلام عزیزم...خیلی خوشحالم که حالت بهتره..یاد حرف دایی نوید می افتم که میگفت همه دارن یکی یکی و پس از دیگری دپ میزنن!!!!!! و این بار رسماَ اعلام میکنم که نوبت منه!!! نمی دونم چی بگم. فقط اینکه واقعا ناراحتم. کاری به جز دعا کردن از ما بر نمی آد. پس یاسی گل ما همگی انسانیم و از صمیم قلب برای پدر بزرگت دعا می کنیم. اینجا هم لینک پستی که یاسی عزیز راجع به آقا جونش نوشته بود. لطفا برید و به دوست گلمون آرامش بدین. ممنونم. خیلی وقته عکسی نزاشتم واستون. دلیلش اینه که اینجا همچنانان زمستونه و گفتم شاید شما از عکسهای برف و زمستون خسته شده باشید ولی چون بعضی از دوستان خواستند امروز عکس می زارم. قبلا ها گفته بودم که برف اینجا خیلی تمیز و زیباست و اون هم به دلیل تمیزی هواست. خودتون قضاوت کنید.ببینید برفها چقدر قشنگ برق می زنن. اینا دم خونه ی خودمونه. و خارج از شهر نیست. خیلی خیلی ممنون که به یادم بودید و متاسفم که نگرانتون کردم. خوب می دونم که باید توضیح بدم چون واقعا خیلی از دوستان رو ناراحت کردم و شاید بعضی ها رو هم رنجوندم. ولی همه امیدوارم بدونید که هیچ قصد بدی نداشتم. راستش من همیشه توی زندگیم یه مشکلی داشتم و اون هم این که نمی تونم احساسات واقعیم رو درست بیان کنم نه توی خوشحالی و نه توی ناراحتی و در هر دو مورد هم ناخواسته قلب دوستانم رو شکستم. و اما چند روز پیش. راستش در درجه ی اول بگم که شدیدا این روزا دارم توی وبلاگهای دوستان از عید می خونم و تعطیلات عید خودمون با عید پاک هم زمان شده و من خیلی دلم گرفته بود.چون اینجا هم همه جا تعطیله و نمی تونم خودمو سرگرم کنم. موقع عید که می شه بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم واسه دیدن خانواده ام تنگ می شه. از طرفی هم یکی از مهم ترین اتفاقهای زندگیم قراره هفته ی آینده رقم بخوره( نپرسید که نمی تونم توضیح بدم.ازدواج هم نیست) و این خودش منو خیلی عصبی و رنجور کرده. از طرف دیگه هم من هرگز به این عادت ماهانه عادت نمی کنم و خیلی عصبی بودم مثل سگ و با دوست پسرم هم بحثم شده بود و ............ هزارن اتفاق دیگه. الان اما کمی بهترم حداقل چند تا از موارد حذف شده و من احساس بهتری دارم. برام دعا کنید دوستای خوبم. لطفا. منو ببخشید اگه نتونستم بیام بهتون سر بزنم. احتیاج به کمی استراحت روانی دارم. حالم اصلا خوب نیست.اصلاااااااااااااااا خسته ام خیلی.خیلی زیاد. منو ببخشید. سال دوم و آخری که فوقولانس شرکت کردیم موقعی بود که دیگه درسمون تموم شده بود و ما خانه نشینان بودیم. من که حالا بیشتر با شادی ارتباط داشتم ( البته با همه ارتباط داشتم ولی با شادی بیشتر) تصمیم گرفتیم که این بار تهران رو انتخاب کنیم و رشته ی ای رو انتخاب کردیم که کمی به رشته ی هردومون مربوط می شد . آخه ما هم رشته نبودیم توی دانشگاه. خلاصه نشستیم حسابی خوندیم و این بار تصمصمون قطعی بود ولی با توجه به اینکه رشته ی ما با رشته ی مورد نظر اختلاف داشت هر چقدر هم تلاش می کردیم به پای کسانی که این رشته رو خونده بودن هم نمی رسیدیم. ولی جالب اینجا بود که ما تصور می کردیم که قبول می شیم. و تقریبا به خودمون کلی امید می دادیم و مسخره بازی هم گاها در می آوردیم. مثلا من گفتم که : شادی فرض کن من قبول بشم. بابام می خواد به همه زنگ بزنه و بگه که واااااااااااااااااااااااااااای پانته آ ی عزیزش فوقولانس قبول شده و شاید یه مهمونی درست و حسابی هم به این مناسبت بگیره برام. و شادی می گفت که اگه قبول بشه بزرگترین رویداد فامیلی اتفاق افتاده و ما تصور می کردیم که مامان شادی پلاکارد بزنه دم میدون ونک( خونشون همون نزدیکیها هستش) و بنویسه: قبولی شکوهمند شادی عزیزمان را در امتحان فوق لیسانس را به خودمان و خانواده ی محترممان شدیدا تبریک می گوییم. روزیکه دفترچه ها رو گرفتیم با هم بودیم و وقتی کارتهامون اومد با اختلاف یک شماره از همدیگه بودیم. خلاصه بعد از کلی آیه و قرآن رفتیم سر جلسه و دقیقا صندلی هامون کنار هم بود و ما همه ی سئوالات رو مثل هم جواب دادیم ولی قبول نشدیم ولی شاید هم قسمت نبود چون همون سال آبان ماه من از ایران به اینجا اومدم و سرنوشتم به کلی عوض شد. شادی هم که همچنانان بهترین دوستمه و بعد از اون توی یه مهدکودک کار پیدا کرد و خیلی هم راضیه. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. در دوران دانشگاه من با سارا هم خونه ای بودم که البته سال سوم که بودیم خواهرش سیما هم قبول شد و اومد پیش ما. ولی دو تا از دوستان دیگه هم همیشه با ما بودن.شادی و مونا. ما همگی به جز سیما ورودی ۷۹ بودیم و خیلی با هم صمیمی و شر و شیطون بودیم و اینقدر می خندیدیم با هم که حد و حساب نداره. کلا خیلی روزگار جالبی بود. سال آخر دانشگاه ما همگی افسردگی داشتیم چون می بایست از هم جدا می شدیم و هر کی می رفت سراغ سرنوشتش. هر چقدر که می ارتباط ها ادامه پیدا کنه ولی هرگز نمی شه مثل وقتی که با هم زندگی می کنی. خلاصه ما همگی تصمیم گرفتیم که در امتحان فوق لیسانس شرکت کنیم و دوباره برای اینکه با هم باشیم و البته از سیما هم جدا نشیم همین اراک رو بزنیم. هزینه ی ثبت نام فوق لیسانس که ما به شوخی میگفتیم فوقولانس ۳۲ هزار تومان بود اونموقع. و تقریبا زیاد بود. یادمه آخرین مهلت برای ثبت نام ۴شنبه ساعت ۱ بعد ار ظهر بود و ما شب قبلش اصلا نخوابیده بودیم و فقط خندیده بودیم و مسخره بازی در آورده بودیم و فال قهوه گرفته بودیم و ............ فردا همگی در خواب ناز بودیم که من نزدیکای ساعت ۱۲ بیدار شدم و با دیدن ساعت مثل صاعقه زده ها جیغ زدم که بچه هااااااااااااااااااااااااااااااا بدبببببببببببببببببببببببببببببببببببخت شدیم. الان مهلت تموم می شه پا شین بریم ثبت نام. و البته هنوز خودم توی رختخواب بودم. همون لحظه مونا از خواب بیدار شد و منو نگاه کرد و گفت: چه خبرته؟؟؟؟ تمدید می شه حاشیه: از همه یدوستای گلم ممنونم که به فکرم هستید و احوالپرسی می کنید. دارم به ترتیب می یام واستون کامنت می زارم.دوستتون دارم فراوون.راستی حالم خیلی بهتره. آخه دیروز هم پرهیز غذایی کردم و با تینا رفتم بیرون و یه پیتزا زدم توو رگ. حاشیه ۲: نبینم دونه برف جونم دلش بگیره هاااااااااااااااااااااااااااا حاشیه ۳: دایی نوید هم که معلوم شد کیو بیشتر دوست داره حاشیه ۴: دیشب خواب دیدم یهو همه یبرفا آب شدن و درختا شکوفه زدن و من هم بال بال می زدم و می گفتم که بهاااااااااااار اومده. از روزی که به دنیا اومدم تا امروز می دونم که شبهایی که مریض می شم فرداش خیلی سرحال هستم در طی روز و نمی دونم این چه دردیه که شبا خودشو نشون می ده و من هم دقیقا از همون بچگی تا حالا گول سرحالی روز بعد از مریضی رو خوردم و گول خواهم خورد. امروز خیلی شیک پا شدم از خواب و خیلی سر حال بودم. و بعدش اومدم خونه. بدو بدو رفتم یه چایی دم کردم و نوش جون کردم . کتاب جدیدی از ایران برام رسیده که شروع کردم به خوندنش و تقریبا از خنده ولو شدم کف زمین.اسمش عطر سنبل عطر کاج.( از فیروزه جزایری دوما) که واقعا قشنگه. کم کم احساس کردم که مخم داره سنگین می شه. برای اینکه این حس بد رو از بین ببرم فکر کردم که چه غذایی دلم می خواد و چون مریض هستم و می دونم اصلا درست نیست که پرهیز کنم. هوس بادمجان می کنم و دوباره شال و کلاه و مغازه و خرید بادمجان. و سرخ کردن و درست کردن خورشت بادمجون و خوردن.بعدش هم به حالت افقی در اومدم. به این دلایل:سر درد شدید . گلو درد و شکم درد هم البته( به دلیل پرخوری) . البته از اونجایی که بنده بسیار رو دارم الان با دستمالی که بستم دور کله ام دارم اینا رو می نویسم. ولی هنوز زنده ام. اصلا نگران نباشید. خدا کنه هوس چیز دیگه ای نکنم نصفه شبی که فردا به احتمال ۱۰۰٪ در بهشت اریک(erik) (همون زهرای خودمون ) هستم. التماس دعا. دوستتون دارم دوستای خوبم. مرسی به یادم بودید. حاشیه: امروز دوست خوبی برای من کامنت گذاشت که من کلی ذوق مرگ شدم. می دونم که وبلاگ ندارین به همین خاطر ازتون همینجا تشکر می کنم لاله ی عزیزم. البته امیدوارم بخونید. دیشب که کلا بلاگفا با من سر سازگاری نداشت و اصلا باز نشد و من نتونستم آپ کنم. امشب هم خیلی مریضم و تب دارم. فقط خواستم که خیلی غیبت نداشته باشم. اگه بهتر شدم تا فردا حتما آپ می کنم. دوست خوبم دایی نوید عزیزم منو به یه کار جالب دعوت کرده.که قراره هفت آهنگ رو که ازشون خاطره دارم و دستشون دارم رو بنویسم. خوب من البته خیلی بیشتر از ۷ تا آهنگ رو دوست دارم ولی در انتها هفت از بهترینها رو انتخاب کردم. یاور همیشه مومن از داریوش( این آهنگو با بهتریت دوستم شادی خیلی باهاش خاطره داریم. دوران دانشجویی و بیداریهای شبانه و........یادش به خیر. کلی باهاش عر زدم) تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه از رضا صادقی( وقتی می خواستم از ایران بیام بیرون این آهنگ رو به یاد دوستانم می خوندم) ما دو بال پرواز مرغ عشقیم از گروه آریان( من و سارا هم خونه ای دوران دانشگاهیم باهاش زندگی ها کردیم. چقدر باهاش رقصیدیم. هر مهمونی که می رفتیم فقط گیر می دادیم به نوازنده و خواننده که اینو بزنه ما برقصیم وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها می یاد از هایده( دوباره با سارا دوران دانشجویی. خانمها پشت درهای بسته. چند ساعتی رو به دلیل خنگ بازی پشت درهای بسته توی یه راهرو موندیم و اینو همش می خوندیم با آهنگ بعدی) من از اون آسمون آبی می خوام از سیمین غانم( توضیحشو دادم بالایی) برای روز میلاد تن من از معین( این رو هم همیشه روز تولدم زمزمه می کنم احساس می کنم خیلی بامفهموم و قشنگه) آهنگ پل از گوگوش( این هم که از بچگی حس قشنگ بهم می داد و الان هم همینطوره. به خصوص که از صمیم قلبم واسه عشقم البته توی دلم زمزمه اش می کنم) خوب من هم باید چند نفر رو دعوت کنم.خیلی از دوستان رو دایی نوید دعوت کرده و من بقیه رو دعوت می کنم: حاشیه: توضیحات رو به پیشنهاد دوست عزیزم یاسی نوشتم. مرسی یاسی گلم.جالب بود حاشیه ۲: از آهنگهای آرتوش هم خیلی خاطره دارم. و دوستشون دارم. حالا چی می شد می گفتین ۱۰ تا؟؟؟؟ اول اینکه می خواستم توضیخ بدم که به خاطر اختلاف ساعت اینجا با ایران زمان پستهای من کمی عجیب می شه. پس لطفا به گیرنده ها زیاد دست نزنید ایراد از فرستنده است. بعدش اینکه: آقا دوماد امروز تشریف نیاوردن چون هواپیماشون به علت نقص فنی نتونست پرواز کنه و فردا تشریف می یارن. خیلی از دوستان نظر من رو در مورد این ازدواج پرسیده بودن. راستش من هم همش فکر می کردم که این کار یک حماقته ولی دوستم بهم گفت که دوست داره از زندگیش لذت ببره و وقتی این پسر رو دوست داره و باهاش ازدواج کرده می دونه که زیاد دوام نمی یاره ولی هر چقدر که دوام بیاره این کار از روی عشق بوده و هرگز پشیمون نخواهد شد. راستش من هم بهش حق می دم. وقتی آدم کمی سنش بره بالا که دلیل بر پایان همه ی عشقها و علاقه ها نیست. نمی دونم آدم تا توی موقعیت قرار نگیره نمی تونه نظر درست رو بگه. این دوست من هم از خیلی از اقوام و دوستانش با این کار دور می شه ولی اعتقاد داره که این زندگیه اونه و فقط خودش حق داره تصمیم بگیره. حالا هم از اومدنش خیلی خوشحاله و برای دیدنش ثانیه شماری می کنه. امروز هم من و تینا رفتیم خونش و چایی خوردیم و کمی حرف زدیم و من دیر وقت اومدم خونه. دلیل دیر آپیدن هم همینه.این روزا اصلا توی خونه پیدام نمی شه. حسابی ولگرد شدم. حاشیه: برای دوستان کنجکاو یا همون فضول خودمون باید بگم که اون دوستی که گفتم باهاش تلفنی حرف زدم آرمیده ی عزیز بود که از نظرش اشکالی نداشت که به شما بگم کی بوده. خیالتون راحت شد؟؟؟؟ حاشیه ۲: دیشب از زور خستگی مثل میت خوابم برد و تا صبح نفهمیدم چه جوری گذشت. خیلی خوب خوابیدم ولی الان هم احساس خستگی می کنم و فکر می کنم هنوز کمبود خواب دارم. شب همه ی شما عزیزان به خیر باشه. حاشیه ۳: ناصر عزیز من برای آسیه خیلی دعا کردم. و می دونم که الان حالش خوبه. مراقبش باش. دیشب گفته بودم که قضیه دوستم رو تعریف می کنم. این دوست سوئدی من خیلی خانم محترم و از خانواده ی خیلی خوب و اصیلی هستش. و شغل خیلی خوبی هم داره. ایشون چند سال پیش در حدود ۲ یا ۳ سال پیش با یه پسر ترک از اهالی ترکیه آشنا می شه و با وجود تفاوت سنی خیلی زیاد عاشق پسرک می شه و بهار گذشته با هم ازدواج می کنن و الان هم حدود ۳ هفته می شه که کارهای اقامتش درست شده و فردا هم داره می یاد. ولی چیزی که منو شوکه کرد این بود که اولا خیلی سریع کارها پیش رفت و اینکه من خیلی نگران موقعیت دوستم هستم. راستش اینا با هم ۳۰ سال اختلاف سنی دارن و دوست من البته بزرگتره!! و اینجا هم اینطور نیست که آدما کاری به کار هم نداشته باشن .برعکس گاهی اوقات احساس می کنم که حس کنجکاوی و فضولی و البته غیبت کردن پشت سر دیگران رو از ما به ارث بردن. خلاصه امروز بهش زنگ زدم و گفتم: سلام عروس خانوم امیدوارم همه چیز واسشون خوب پیش بره. من هم قراره همین فردا برم و بهشون سر بزنم. حاشیه: امروز می خواستم خیلی بخوابم ولی طبق معمول نشد . اول اینکه ساعت ۷ بیدار شدم و دیدم چه آفتاب قشنگیه و توی دلم گفتم بی خیال آفتاب می خوابم چون خیلی خسته ام ولی بعدش با صدای زنگ در بیدار شدم و اومده بودن که شیر آب آشپزخونه امون رو درست کنن.و من خواب از کله ام پرید. حاشیه ۲: بعدش دیدم که توی هال یه پاکت بزرگه و کنجکاو شدم ببینم که چیه و دیدم که برای منه. دوست پسرم کلی هدیه برام فرستاده بود. البته خودم سفارش داده بودم و اون هم از ایران خریده بود و فرستاده بود. پفک نمکی چی توز حاشیه ۳: امروز به مادر بزرگم و پدر بزرگم زنگ زدم ولی احساس کردم زیاد خوشحال نیست و اون یهو زد زیر گریه و گفت که خواهرش سکته ی مغزی کرده و الان بیمارستانه. من هم خیلی دلم سوخت و البته گریه هم کردم. چون این خاله ی بابام خیلی فقیره و دو تا دختر دم بخت هم توی خونه داره و وقتی جوون بوده شوهرش فوت می کنه و اون رو با کلی بچه تنها می زاره و اون هم با نظافت کردن خونه ی دیگران زندگیشونو درست کرده و حتی دخترهاش به خاطر فقر مالی نتونستن ادامه تحصیل بدن. خلاصه خیلی حالم گرفته شد ولی می دونم که همه ی اعضای خانواده ی ما و اون یکی خواهر بابام هرکسی که در توانش هر چقدر باشه کمک می کنه که اونا بتونن از پس هزینه های بیمارستان و یا عمل و ..... بر بیان. لطفا دعا کنین که این زن زحمت کش رو از دست ندیم و دو تا دختر بیچاره بیچاره تر نشن. خدایا کمکشون کن. اول :اینکه صبح کله ی سحر بیدار شدم و رفتم سر کار و مثل خر (بلانسبت خر بعدش: اومدم خونه و خواستم کمی به زور بخوابم ولی نشد. آخه از همیشه سرحالتر بودم. نمی دونم چرا!!! بعدترش : زنگ زدم به تینا و اون هم گفت پاشو بیا اینجا. من هم از خداخواسته شال و کلاه کردم بعدترترش: توی راه به یکی از دوستان وبلاگی زنگ زدم و واسه اولین بار تلفنی حرف زدیم و دختر خیلی ماهی هستش. من که دوستش دارم. نمی دونم اجازه دارم بگم کی بوده یا نه. باید بپرسم. چون می دونم خیلی ها مثل خودم فضولن و دوست دارن بدونن این دوست جون من کیه بعدترترترش: خونه ی تینا رسیدم و کلی گفتیم و خندیدیم. اولش من خیلی کسل بودم ولی با یک تلفن مهیج خواب از کله ی مبارکم پرید. یکی از دوستان سوئدیم که ۵۰ و خورده ای سالشه زنگ زد و گفت که شوهر جدیدش داره از ترکیه می یاد اینجا. برق از ۳ فاز کله ام پرید. چون اینقضیه خودش می تونه یه پست باشه شما رو فعلا در خماری می زارم تا فردا که قضیه رو تعریف کنم. خیلی بعدها: کلا خیلی سرم شلوغ بود امشب. تازه وقتی رسیدم خونه و اومدم توی نت بابام و دوست پسرم با هم توی مسنجر زنگ می زدن و مجبور شدم از بابام خواهش کنم که کمی منتظرم بمونه و با دوستم هم سریع کمی حرف زدیم و شب به خیر و .......... سالها گذشت: بعد از آپ هم می خوام برم یه فیلم ببینم. حاشیه: شبتون خوش. دوستتون دارم دوستای گلم. سلام دوستان خوبم.اصلا دلم نگرفته و غم ندارم فقط این آهنگ ستار رو دوست دارم. حاشیه: امروز خروار خروار از آسمون برف می اومد و حتی راه رفتن هم سخت بود. حاشیه:بهتره که زیاد عر(درست خوندین منظورم غر نیست.منظورم دقیقا همون عرهستش.) نزنم چون حالا حالاها اینجا زمستونه. راستش فکر کردم به استقبال ۸ مارش روز جهانی زن برم و از تمام دوستانی که خواستار برابری زن و مرد هستند تقاضا می کنم که این عکس رو در وبلاگشون بزنن و حمایت کنن از این روز.ممنونم پیشاپیش. حاشیه:راستش امشب مهمونی بودم. خیلی خوش گذشت بهم. جای همه ی شما خالی. و اینکه دلیل دیر آپ کردنم همینه. سلام دوستان عزیزم.این عکسها مربوط به خانه ی فرهنگ و کتابخونه هست. چیزی که جالب بود واسم اینه که این تزییناتی رو که می بینید فقط با شیشه ی عینک و سیم درست شده ولی فوق العاده زیبا هستند. حاشیه: راستش امشب زیاد حرفی واسه گفتن نداشتم و کتفم هم خیلی درد می کنه.ولی آپ کردم چون احساس مسئولیت می کردم در قبال وبلاگم. ولی من کلا وقت کار کردن همیشه لبخند دارم و به همه سلام می کنم و چند نفر بهم گفتن که تو چقدر خوش برخورد هستی. همونطور که کار می کردم یکی اومد جلو و گفت که واسه ی چه شرکتی کار می کنی؟؟ من هم لبخند زدم و گفتم واسه ی شرکت کار نمی کنم بلاکه توی رستوران هستم . بهد ازم پرسید که اهل کجام و من گفتم که ایرانیم و اون هم شروع کرد به فارسی حرف زدن. راستش از اینکه می بینم ایرانی های موفق همه جا هستند خیلی افتخار می کنم. باور کنید به جز اون آقای ایرانی فقط من کله سیاه بودم اونجا و بقیه سوئدی بودن و حضور اون برای من جالب بود. امروز تا ساعت ۵ کار کردم و واقعا خسته شدم و وقتی هم که اومدم خونه خیر سرم خواستم بخوابم ولی مگه تلفن می زاره؟؟؟؟؟ خلاصه نشد که استراحت بکنم. الان هم خیلی خسته ام. حالا خوبه همین امروز رفتم کار کردم و اینهمه کولی بازی در می آرم اگه هر روز کار می کردم می خواستم بیام اینجا و فقط غر بزنم که خسته ام. حاشیه:.............. اخلاق سگی بنده رو دیشب دیدین. حاشیه ۲: راستش مجبور شدم این حاشیه رو اضافه کنم چون مثل اینکه سو تفاهم بوجود اومده. اینجا توضیح می دم که مجبور نشم برم برای همه جداگانه توضیح بدم: این آقا مجید که دیشب ازش شاکی بودم و خدا رو شکر رفع اتهام شد یه بار آدرس وبلاگش رو عوض کرد. و برای ما توی خصوصی آدرسش رو نوشت ولی خواست که لینک جدیدش رو نزنیم تا وقتی خودش خبر می ده. و من همون روزها لینک قدیمیش رو پاک کردم. ایشون احتمالا یادش رفته به من بگه که آیا اجازه دارم یا نه که دوباره لینکش رو بزنم و من هم نمی تونستم بدون اجازه این کار رو بکنم. الان بعد از قضیه ی دیشب هم خودش و هم یاسی عزیز پرسیدن که چرا لینکش رو پاک کردم و چون ممکنه این سئوال واسه خیلی ها پیش بیاد اینجا می گم که هنوز نمی دونم اجازه دارم لینکش کنم یا نه. به همون دلیلی که گفتم. خودش گفته بود تا خبر نداده لینکش نکنم. مگه نه مجید شر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاشیه: بعضی از دوستان از من ایراد گرفتن که چرا اینقدر می گی دوست پسرم .(ناصر و مجید عزیز) باید بگم که راستش هم من و هم همه ی شما می دونیم که الان ماشاللا بچه های زیر ۱۸ سال (به قول شما) خیلی بیشتر از من که سن خر پیر رو دارم می فهمن و اگه من اسمی از دوست پسر می یارم هدفم به انحراف کشوندن اونا نیست. بلکه دوست ندارم خودم رو سانسور کنم. و فکر می کنم در این سن و سال اجازه داشته باشم دوست پسر داشته باشم و به هیچ احدی هم ربط نداشته باشه.مثلا بیام بگم نامزد و یا شوهر . آخه که چی بشه؟؟؟؟ این چه نامزد یا شوهریه که من ۶ ماهه ندیدمش. در هر صورت اگه احساس می کنید وبلاگ من انحرافات اخلاقی داره و همه ی شما ها چشم و گوش بسته هستید و با خوندن مطالب من دچار تزلزل می شین می تونید از خوندن وبلاگم صرفه نظر کنید. در ضمن دوست عزیزم مجید جان ! من هرگز به خودم اجازه ندادم به شما بگم که چرا اینقدر راجع به همکارانت می نویسی . در صورتیکه من فقط توی چند تا پست اسم دوست پسر رو آوردم. اگه لحنم بده عذر می خوام ولی متاسفانه در مقابل بعضی چیزها نمی تونم ساکت باشم. 


![]()
...چون دیروز دکتری که پدربزرگم تحت نظرش بود و یکی از بهترین دکترای ایرانه، وقتی نتیجه ی آزمایشای جدید رو دوباره چک کرد، برگشت گفت با شرایط الانش اون تومور روی کبد و ریه هاش تاثیر مخرب گذاشته ونمی شه عملش کرد...در واقع یه جورایی جوابمون کرد!!!!!!!!!!! بعدم گفت بیمارتون رو ببرین خونه!!!!!! پانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون تومور داره تو جون آقا جون من رشد میکنه و ذره ذره آبش میکنه و بعد میگن نمی شه برش داشت؟؟؟
از دیروز دارم دق میکنم...منو ببخش...نمیخواستم ناراحتت کنم...اما دیدم اگه برای شماها که تو جریانات بودین نگم، بی انصافیه...
و همین طور گفتم که بدونین اگه این روزا زیاد نبودم یا اگه بودم نتونستم براتون کامنت بذارم (چون این روزا غیر از غصه و اشک چیزی برای گفتن ندارم و دوست ندارم این طوری کامنت بذارم!
) ازم به دل نگیرین!!!
ببخش عزیزم...اگه بقیه (دایی نوید و ترانه جان و آرمیده جان و یا آقا ناصر عزیز و ......) سراغمو گرفتن لطف میکنی براشون توضیح بدی قضیه چیه؟
راستش الانم که برای تو توضیح دادم یه فص حسابی گریه کردم پای مونیتور...فکر میکنم رمق دوباره توضیح دادن برای دیگرانو نداشته باشم...
..اصلاَ اگه خواستی یه پست بذار و مختصر توضیح بده قضیه اینه که همه بدونن چرا یه مدت نیستم و وضعم چیه!![]()



![]()
![]()
![]()
خب هر کی هم یه مقداری ظرفیت داره و من هم اون شب شدیدا احساس تنهایی و افسردگی و بدبختی می کردم و از اونجایی که دوست داشتم حرف دلم رو راحت بزنم بیشتر احساس غذاب وجدان می کردم چون نمی خوام دوستانم ناراحت بشن . به همین خاطر اوضاع روحیم داغونتر شده بود و بدین ترتیب بود که پست قبل شکل گرفت.![]()
![]()
![]()
وبابای من هم همین کار رو بکنه
آخه اونوقت من حسودیم می شد.
. توی بعضی درسها هم که از بیخ عرب بودیم با کمک صندلیهای کناری به توافق می رسیدیم و جوابها رو می نوشتیم. خلاصه کلی خوش گذشت و بر خلاف کنکور لیسانس مجبور نبودیم تا آخر جلسه هم صبر کنیم و بلافاصله بعد از پایان سئولات اومدیم بیرون و کلی خندیدیم و دوست داشتیم که قبول بشیم.![]()
ولی با آخرین فرد پذیرفته شده فقط ۳ نفر فاصله داشتیم و این خودش بر شدت سوزش ما افزود.![]()
![]()
حتما تمدید می شه تا فردا. هر سال همینطوره. حالا بگیر بخواب. و من هم که انگار دنبال بهانه بودم خوابیدم.مهلت ثبت نام اما نه تنها فردا که هرگز تمدید نشد و ما نتونستیم اون سال توی امتحان شرکت کنیم در عوض کاغذ فرمهای ثبت نام رو چسبوندیم روی دیوار به عنوان یادگاری.
و از اونجایی که پول ثبت نام را نوش جان کرده بودیم همگی مجبور شدیم که اردیبهشت سال بعد برگردیم اراک که در امتحان شرکت کنیم
البته خیلی با حال بود و کلی خوش گذروندیم . و هیچکی نفهمید که ما امتحانی ندادیم. البته همون روز کذایی ۴ شنبه مونا جون در اوج نا باوری همگان گفت که حتما پانی خواب دیده و گفت که اون هرگز حرفی از تمدید و بگیر بخواب و این حرفا نزده. البته چیزی که باعث شد همگی حرفش رو قبول کنن این بود که مونا دقیقا اگه بمب هم کنار گوشش می ترکوندی از خواب بیدار نمی شد. ولی اون روز بیدار شد به خدا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زهی خیال باطل. شتر در خواب بیند پنبه دانه............![]()
گفتم به خودم چه معنی داره بشینم توی خونه و با اینکه ته دلم به خودم تشر می زدم که ای پانییییییییییییییییی جیز بزنی تو آخه. می دونی که امشب .......... دیگه حتی به حرفای خودمم گوش نمی دم. لباس می پوشم و می رم دردری.
توی این پیاده روی به یاد دوستان می افتم و زنگ می زنم ایران و حال و احوال پرسی و خلاصه شاد و خرم.![]()
![]()
![]()
![]()
منو بسیار زیاد ذوق مرگ زده می کنید وقتی حرفای خوب خوب به من می زنین.![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
و خیلی نگرانم که چی می شه و مردم می خوان تا مدتها در موردش حرف بزنن. به خصوص اینکه تقریبا خیلی ها می شناسنش و اینجا هم شهر کوچیکیه.
و اون هم کلی ذوق کرد. رفتم پیشش و کمی حرف زدیم ولی خیلی نا آرومه و من هم البته همین طور.
چیپس سرکه نمکی چی توز
آلبالو خشکه
توت خشک و یه عالمه چیزای خوشمزه . و البته ۳ تا کتاب از طرف خواهرش و یه کارت تبریک خوشگل هم از طرف خودش![]()
![]()
![]()
![]()
) کار کردم تا ساعت ۳.![]()
و راه افتادم.
ولی خب خونش کمی دوره و اینجا هم مثل ایران نیست که زارت و زارت تاکسی جلو پات وایسته. باید با پای پیاده بکوبی بری تا دوغوز آباد. خلاصه راه افتادم و توشه ی راه هم کمی تخمه ریختم توی جیبم .![]()
![]()
اونهم کی؟؟؟؟؟ همین ۴ شنبه![]()
![]()
گفتیم و بعدش با بابام حرف زدم تا همین الان. یعنی دقیقا قبل از آپ کردنم. ![]()
![]()
![]()
نه مثل هر غروبی
پهنای آسمون و هـرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی
دیدم که جاده خسته ست
از این که عمری بسته ست
اونم تموم راهاش یا انتها نداره
یا درمیونه بسته ست
اونم تموم حرفاش
یا از حجوم باده
یا از پلی شکسته ست
من و غروب و جاده رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه
هیچکس نکرد شکایت
گم شدیم از غریبی
من و غروب و جاده
از بس هوا گرفته
از بس که غم زیاده ....
اونهم خیلی
اصلا کلا ستار رو دوستش دارم . اونهم خیلیییییییییییییییییییییییی![]()
من دلم تابستون و خورشید و گرما و ..... می خواااااااااااااااااااااد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
. آره خب ایرانی بود. و مسئول نمی دونم چی چی برای شرکتها و موسسات بود. خلاصه گفت جایی که من کار می کنم هم جز شرکتها حساب می شه. یعنی رستوران. ![]()
![]()
. بچه ها مواظب باشید.![]()
![]()
من دقیقا اول شکه شدم ولی بعدش اینقدر به این قضیه خندیدیم که حد نداره من می گفتم اگه اون مرد این کار رو می کنم و این حرف رو می زنم و اون هم به من می گفت ولی می بینید که بادمجونهای بم آفتی ندارند.

