دوستان خوبم سلام. امیدوارم حالتون خوب یاشه. راستش این چند وقته کلی درد سر داشتم به همین خاطر اصلا وقت نمی شد بیام توی نت. اول از همه اینکه یکی از همخونه ای ها برای همیشه از پیشمون رفت و ما کلی مشغول بسته بندی وسایلش بودیم. برای من رفتنش خیلی سخت بود چون 2 سال و نیم با هم زندگی کرده بودیم. بلافاصله بعد از رفتنش مشکلات جدید شروع شد. توی خونه من و سوزان دوست ارمنی تنها هستیم و 2 روز از تنهایی ما نگذشته بود که سوزان به خاطر مشکلانی که داره از جمله اینکه هپاتیت سی داره دست به خود کشی زد اون هم جلوی چشمای من. و من چون در مقابل اون مثل جوجه هستم زورم بهش نمی رسید و اون هم کلی قرص خورد و من فقط گریه می کردم و البته التماس که این کار رو نکنه ولی اون می خورد و در حالیکه گریه می کرد به من می گقت که ببخشمش. خلاصه اصلا وضعیت جالبی نبود. من هم مجبور شدم به آمبولانس زنگ یزنم و خدا رو شکر توی بیمارستان تونستن جونش رو نجات بدن. راستش از اون روز زیاد جرات ندارم که تنهاش بزارم ولی باید برم سر کار . به همین خاطر این چند وقته اصلا روحیه ی درست و حسابی ندارم. امیدوارم موقعیتم رو درک کنید و ببخشید که زیاد نیستم. و نمی تونم بیام سر بزنم. ضمن اینکه فهمیدم بیماری سوزان می تونه برای من خطرناک باشه. مثلا می تونه از طریق آب دهان و یا دستشویی به من منتقل بشه. اصلا حالم خیلی گرفته. باید خیلی مراقب باشم. برام دعا کنید.
دوستتون دارم .
دوستان خوبم سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. راستش این روزا خیلی سرم شلوغه . زمان کاریم بین ساعت ۱ تا ۹ شبه. به همین خاطر وقتی می رسم خونه خیلی خسته ام و فقط می تونم شام بخورم و دوش بگیرم و توی نت با بابام و نامزد جان حرف بزنم و زود بخوابم. به همین خاطر کمتر به اینترنت می رسم. امیدوارم از من دلخور نباشید.
ولی در کل همه چیز خوبه شکر خدا. و از کار هم راضی هستم. زندگی داره روی روال عادی می چرخه. دلم واسه همگیتون تنگ شده. سعی می کنم بتونم بیام و بهتون سر بزنم.
دوستتون دارم.


این عکسها مال ۲ هفته و نیم پیشه ولی الان همه ی برفها آب شده. به زودی با عکسهای بهاری و بی برف آپ می کنم.


سلام دوستان گلم. راستش ۲ ساعت برای امشب نوشتم و دقیقا وقتی خواستم زرنگی کنم و کپیشون کنم نمی دونم چی چی شد که همش پرید و وبلاگم ازم پسورد خواست.
چلاق هم شدم شکر خدا
ولی من نا امید نمی شم. و دوباره براتون می نویسم البته مختصرتر چون اصلا حالم گرفته شد بعد از پرش!

خب در مورد کار نوشتم که کارم شروع شده و خیلی سخته بر خلاف تصورم. چون باید زبانت خیلی خوب باشه. من زبانم خوبه ولی خیلی از لغات تخصصی رو بلد نیستم و هم اینکه خیلی ها هستن که تند تند حرف می زنن و باید خیلی انرژی بزارم برای فهمیدنشون و حرف زدن باهاشون ولی در کل خیلی خوبه که کارم شروع شده.
براتون ۲ تا عکس می زارم مربوط به یه نمایشگاهه که در دوران نامزدبازی رفتیم اونجا.

شبتون و روزتون خوش و دوستتون دارم



دوستای خوبم سلام. راستش هنوز برفها درست آب نشده که من دارم می گم که داره تابستون می شه و دلیلش هم اینه که ابنجا ما بهار خیلی کوتاهی داریم تقریبا فقط چند روز. و بعدش تابستونه
نمی دونید چقدر دلم واسه تابستون تنگه.
خب دلیلش رو شاید خیلی هاتون بدونید . روزها داره با سرعت هر چه تمام تر بلند می شه. الان دیگه ۴ صبح خورشید در اومده و ۹ شب هم غروب می شه. تا چند وقت دیگه هم که اصلا شب نمی شه. خیلی جالبه . و همین روشنی و داشتن خورشید تقریبا در ۲۴ ساعت باعث می شه که همه جا سریع سبز بشه و زود تابستون بشه.من عاشق شبهای روشن اینجا هستم. شبی که آقای نامزد
داشت برمی گشت ولایتش ما ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار شدیم و من با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی با دیدن منظره ی طلوع فقط دوربین رو آوردم تا عکس بگیرم و شما ها هم ببینید.
خب با این حرفها خیلی از دوستانی که فکر می کردن من الان مشغول نامزد بازی هستم هم می دونن که الان ۸ روزی می شه که دوباره تنها شده.
ولی به امید خدا همه چیز به زودی خوب می شه.
دوستتون دارم دوستای خوبم.




سلام دوستان خوبم. امیدوارم خوب باشید. از همگی به خاطر تبریک ممنونم. خیلی خوشحالم که دوستان خوبی اینجا پیدا کردم.
خب شاید بگید که چرا عنوان مطلب اینقدر عجیبه ولی در حقیقت این عنوان رو از ضرب المثل معروف " ماه پشت ابر نمی مونه" الهام گرقتم. بله درست حدس زدید
. یک عدد خاله ی عزیز اینجا رو کشف کرد و برام نظر هم نوشت و وقتی بهش زنگ زدم با خوشحالی گقت که کشفم کرده. راستش وقتی فهمیدم این اتفاق افتاده خیلی شوکه شدم ولی الان می بینم همچین هم بد نیست.
ولی قول داده که به هیچکی لو نده وبلاگم رو.
خلاصه من هم از فرصت سو استفاده می کنم و ازت می خوام که اگه گاهی ناراحتم یا حالم خوب نیست زودی نگران نشی وگرنه مجبور می شم چیزی ننویسم.
بعدش اینکه خدا رو شکر این روزا همه چیز خوب پیش می ره . دیروز صبح برای مصاحبه برای کاری رفته بودم
و البته خانومه خیلی ازم خوشش اومد و چون باید خیلی چیزها رو یاد بگیرم قرار شده دوباره ۳ هفته بی مزد و مواجب کار کنم ولی بعدش استخدامم می کنن . البته اگه از عهده اش بر بیام.
خودش که می گفت من خیلی باهوشششششششششششششم.

به احتمال زیاد کار آموزی از دوشنبه شروع می شه. خیلی خوبه واقعا. راستی اینجا داره هوا کم کم خوب می شه. البته هنوز همه ی برفا آب نشدن ولی تقریبا دارن آب می شن. 

حالا که تابستون شده واسه من کار پیدا شده
. ولی من خیلی هم خدا رو شکر می کنم چون در هر صورت برام خوبه .هم در آمدش خوبه و هم اینکه تنهایی رو کمتر حس می کنم.
این چند روزه هم نتونستم زباد بیام توی نت چون کمی سرما خورده بودم. فقط می اومدم و هر روز به چند نفر می تونستم سر بزنم.
خب دیگه برم کمی غذا بخورم که همچین سرحال باشم. می خوام بشینم فیلم ببینم.
دوستتون داررررررررررم.

سلام دوستای خوبم. خب همینطور که از تیتر معلومه من دارم عروس می شم. دوست پسر عزیز با خودش بهترین هدیه ی عمرم رو آورده بود. البته یه عالمه خوراکی و لباسهای خوشگل هم آورده بود. وقتی حلقه ها رو بهم داد من کلا شوکه بودم ولی خیلی احساس خوشبختی داشتم. دوست داشتم اون موقع خیلی از عزیزانم هم بودن و می دیدن ولی تنها بودیم و حتی هیچکی نبود ازمون یه عکس بگیره ولی خدا پدر مادر تکنولوژی رو بیامرزه که ما تونستیم یه چند تا عکس از خودمون بگیریم.
فکر کردم شاید این مهمترین خبری باشه که بتونم بهتون بگم. خودم خیلی خوشحالم. هنوز راجع به تاریخ عروسی تصمیم نگرفتیم ولی ایشاللا تا قبل از پاییز همه چیز درست می شه.
واسم دعا کنید. سالی که نکوست از بهارش پیداست. خدا رو شکر می کنم که تا الان بهار زیبایی داشتم.
دوستتون دارم دوستای خوبم.

این هم عکسی که آقای نامزد داره حلقه بهم می ده.



راستی دیشب بلاگفا باز نمی شد به همین خاطر تاخیر داشتم.