|
|
|
لاغر مردني |
|
سلام دوستان عزیزم. هفته ی پیش با دوستانم رفتیم مسابقه ی اسب سواری . که از همه جای سوئد اومده بودن. من برای اولین بار بود که این مسابقات رو از نزدیک می دیدم. برام جالب بودن. بلیطش رو از سر کار هدیه گرفته بودم. چند تا عکس هم گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد. این اسبی بود که من یه بار روش شرط بندی کردم و در اوج فجاعت تقریبا آخر شد. این آقا هم که با آغوش باز داره مسابقه رو می بینه کلی پول برده.... جمعیت خیلی زیادی اومده بودن برای تماشا و پول دار شدن. جا واسه سوزن انداختن نبود. این آقا هم یکی از برندگان خوشبخت بود که من هر چی زجه موره زدم و صداش زدم که به من هم امضا بده نشنید که نشنید .....
سلام دوستان خوبم. امیدوارم حال همگی خوب باشه.
دیدی بعضی از قصه هایی که توو بچگی شنیدی چقدر قشنگ توی ذهنت نقش بسته و جقدر دوستش داری؟؟؟ برای من هم این قصه ی گنجشکک اشی مشی همون قصه قشنگست که هرگز فراموش نمی شه برام . این قصه رو هر وقت یادم می یاد چیزای قشنگ دیگه ای هم یادم می یاد. مثل گردنبند ها و تلهای سر خوشگلی از قاصدک و لباسهای خوشگل . بازی های قشنگ. حوض آبی کوچولو توی حیاط و دستای مهربونی که توی دستام بودن . و بغل گرمی که توش آروم می گرفتم. دستای مهربونی که توی موهام می یومدن و حس آرامشم چندین برابر می شدن. و دوباره شنیدن قصه ی گنجشکک اشی مشی و خوابیدن با صدایی مهربون و آرزوی اینکه من هم می تونستم یه گنجشک باشم. ..... وقتی این دستای مهربون نبودن من بودم و مادربزرگ عزیزم که خیلی دلم براش تنگ شده و همینطور عباس که فقط یه اسم برام باقی مونده و دقیقا نمی دونم کی بود. شاید مستاجر خونه ی قدیمی و با صفای مادربزرگ. ولی نمی خوام از اصل قضیه زیاد دور شم ... اون دستای مهربون و صورتی که حس می کردم چقدر شبیهش هستم مال خاله ی عزیزم هست(البته وقتی بزرگتر شدم همه می گفتن که ما خیلی شبیه هستیم. پس حسهای بچگی همچین هم اشتباه نبودن) خاله نرگس که طی یک عملیات فوق سری اینجا رو کشف کرد و از همه مهمتر اینکه امروز تولدشه. خاله ی عزیزم خیلی دوستت دارم و تولدت رو صمیمانه بهت تبریک می گم. هرگز محبتهات رو توی زندگیم فراموش نخواهم کرد. و برات آرزوی سلامتی و زندگی خوب رو دارم. تو برای من اسطوره ی بزرگی هستی . با اینکه شاید فکرش رو هم نکنی ولی همیشه تو برام الگو بودی. حس داشتن اسقلال و از عهده ی زندگی بر اومدن و حس سخت کوشی و تلاش برای زندگی و مهربونی با مادر و پدر رو با همه ی مشکلات و خیلی چیزهای قشنگ دیگر رو وقتی که بهشون فکر می کنم می بینم که دارم بیشتر می فهممشون و هر روز که می گذره بیشتر دوستت دارم و بیشتر برات ارزش قائل می شم. رو از تو یاد گرفتم. دلم خیلی برات تنگ شده و خوشحالم که می یای و اینجا رو می خونی. با بهترین آرزوها برای تو خاله ی عزیزم. تولدت هزاران بار مبارک. این عکس هم بهت تقدیم می کنم. البته عکاس آقای نامزد جانه.
دوستان خوبم سلام. امیدوارم همگی خوب و خوش باشید.
چند روز پیش اینجا جشن فارغ التحصیلی بچه هایی بود که دیپلم گرفتن. نمی دونید چقدر دلم گرفت و دلم سوخت واسه خودمون توی ایران..... چون وقتی مقایسه می کنم خودمون رو با اینا واقعا هم باید دلم بسوزه. نمی دونید چه خبر بود توی شهر . اول از همه همه ی دخترا و پسرهایی که دیپلمشونو گرفتن طی مراسم جالبی از در مدرسه با جیغ و خوشحالی دویدن بیرون و بعدش هم هر گروه بسته به رشته ی تحصیلیشون توی مدرسه سوار بر ماشینهای بزرگ شدن مثل کامیون و تراکتور و .... و چندین بار توی شهر گشتن... هر گروه موزیک خودشونو توی ماشینها داشتن و می زدن و می رقصیدن و در حالیکه گیلاسهای شامپاینشون رو در دست داشتن برای مردم دست تکون می دادن و خوشحالی می کردن. روزیکه من دیپلمم رو گرفتم راستش اصلا خوب یادم نیست یعنی آخرین روز مدرسه ... ولی یادمه که بابام از دستم عصبانی بود چون کارهایی کرده بودم که از نظرش خوب نبودن و اون روزا مادربزرگ و پدربزرگم خونه ی ما بودن و همون روزیکه مدرسه ام تموم شد من رو فرستادن تبعید به شهری که مادریزرگم اینا زندگی می کنن و قرار شد که برم اونجا و خودم رو برای کنکور مزخرف آماده کنم. ( این بود خاطره ی من از دیپلم براتون چند تا عکس هم از مراسم اینجا گرفتم.امیدوارم خوشتون بیاد.... اکثرا توی گردنشون یه عالمه عروسک و گل که هدیه گرفتن رو آویزون کردن.
سلام به دوستان گلم.
راستش دیروز که رفتم توو وبلاگ ساحره و پستهاشو می خوندم متوجه شدم که نوشته پریروز تولده دایی نوید بوده. من هم خیلی هول شدم و رفتم موبایلم رو نگاه کردم و دیدم که اون اشتباه می کنه چون من امروز رو توی تقوبمم روز تولدش نوشتم. حالا قضیه از این قرار بود که من از دایی عزیز روز تولدش رو پرسیدم و اشون هم گفتن و من هم چون امسال به خاطر اینکه سال یک روز بیشتر داشت کمی گیج شدم مثل اینکه و چون تقویم ایرانی ندارم مجبور شدم خودم حساب کتاب کنم و به جای اینکه روز ها رو منهای ۱ کنم به اضافه ی ۱ کردم. در نتیجه نه تنها به دایی نوید با اختلاف ۲ روز تولدش رو تبریک می گم بلکه متوجه شدم به دوستانم هم همین جور اشتباهی تبریک گفتم و اونا احتمالا برای اینکه من ناراحت نشم چیزی نگفن بهم. در هر صورن دایی عزیزم تولدت رو صمیمانه تبریک می گم و از اینکه دوست خیلی خوب و انسان خیلی محترمی مثل شما رو می شناسم به خودم افتخار می کنم. امیدوارم همیشه عمر با عزت داشته باشی و در سلامتی زندگی کنی. دوستتون دارم خیلی زیاد و براتون بهترین چیزها رو آرزو دارم. این عکسها رو هم به شما تقدیم می کنم. امیدوارم قلبتون همیشه سرسبز و بهاری باشه...
سلام دوستان خوبم. امیدوارم همگی شاد و سرحال باشین. این شکلی یاسی گلم(ساحره) من رو چند وقت پیش به یه بازی دعوت کرده بود که باید بنویسیم که اگه بدونم فقط ۲۴ ساعت از عمرم مونده چه می کنم. خب بازی جالبیه . اول اینکه خیلی می ترسم. خلاصه اینکه آپ آخرم رو توی وبلاگ می زارم و می دونم که تمام روز رو واسه خودم گریه خواهم کرد. حتما باید با آقای نامزد حداقل ۱ ساعت تنها باشم. به سر خاک مادرم و مادربزرگم حتما می رم هر چند قراره به زودی توی بهشت ببینمشون. خیلی خیلی زیاد همه ی اقوام و دوستان رو می بوسم..... با پولهایی که دارم همه رو به خوردن غذا توو یه رستوران خوب دعوت می کنم و خودم چلوکباب کوبیده رو انتخاب می کنم وگرنه ناکام م میرم.البته نون سنگک هم کمی می خورم. خیلی کارها دارم ولی وقت به همش نمی رسه.... فکر کنم بیشتر وقت به گریه بگذره.... الان هم داره گریه ام گرفته...... از همه می خوام که واسم لباس مشکی نپوشن لطفا .مگر اینکه واقعا خودشونو عذادار احساس کنن. خلاصه کار زیاده واسه انجام دادن و الان حوصله ندارم زیاد بهشون فکر کنم چون حالم بد می شه.... یه سری کاغذ و دفتر و... دارم توی ایران که به دلیل شرایط امنیتی به شادی دوست عزیزم در ایران می سپارم و اون هم باید همه رو بسوزونه. ترانه عزیزلطفا بیاد اینجا بعد از فوتم و اگه چیز خلافی داشتم نابودش کنه قبل از دستیابی خانواده و آقای نامزد بهشون. بعدش هم به لحظات واقعا دردآور برای همه ی شما و عزیزانم می رسه بعدش هم که دیگه لاغر مردنی وجود نداره و در بلاگفا و تمام ایران عذای عمومیه .... (خودم رو خیلی جدی گرفتم ولی به یاسی عزیزکه منو به این بازی دعوت کرده باید بگم که بادمجون بم آفت نداره و اما باید چند نفر رو هم دعوت کنم به این بازی غم انگیزناک: ترانه / ناصر / دایی نوید / اطلس /پرنسس / شوکا / مجید شر/ نیلوفر /کاتالیا/ بیژن/ حنا خانوم / خانوم جیغ / خانوم زیگزاگ /سوری / دلارام. کسانی که نیستن توی لیست به این دلیله که یا قبلا دعوت شدن و یا حس کردم که اصلا شرکت نمی کننولی اگه یکی هست که دعوت نشده و دوست داره می تونه شرکت کنه چون دعوتین همگی...... و اینکه کسانی که توی لیست هم هستن مجبور نیستن به شرکت. خلاصه هز جوری که حال می کنید. دوستتون دارم همگی رو از دم گشت ( به کسر گاف)
سلام دوستای خوبم. خب می بینم که دوباره بی کار شدم. راستش وقتی اومدم سوئد و با آدمای خوب برخورد داشتم فکر کردم که اینا چقدر خوبن و حتی با بعضی از دوستام هم کلی بحث کردم که اینا خوبن و ..... ولی باید قبول کرد که همه جا آدم خوب و بد پیدا می شه.
۴ هفته از کار آموزیم گذشته بود و پرسنال کارم به روی مبارک هم نمی آوردن که قرار بوده من ۳ هفته کارآموز باشم. خلاصه تصمیم گرفتم از حقم دفاع کنم و با مسئول اونجا صحبت کنم. جمعه بود و بهش گفتم که می خوام باهاش حرف بزنم اسمش ماریان هست. ازش پرسیدم که آیا از من راضی هستن و آیا شانسی و یا موقعیتی هست که من اونجا کار کنم؟ اون هم بعد از کلی من و من کردن گفت که قراره با مربی هام صحبت کنه و نتیجه ی کارهامو ببینن و بعد بهم می گن. من هم قبول کردم . ولی بعد از چند ساعت اتفاقی افتاد که من تصمیم گرفتم کارم رو اونجا تموم کنم. ما نشسته بودیم و کار می کردیم که یکی از مربی ها به طرف دیوار نزدیک ما اومد و درجه ی اتاق رو کمی بیشتر کرد و به یکی از پسرهایی که کار می کردن گفت که هوای اتاق خیلی سرد شده و اون اجازه نداره که همش درجه رو روی سرد بزاره در همین بگو مگو ها بودن که یهو ماریان اومد جلو و در حالی که خنده ی تمسخر آمیزی می زد گفت که: توی قوانین ایرانی!!!! اگه تو این کار رو بکنی همه ی انگشتات رو از ته قطع می کنن!!!! انگار که آب یخ روی همه ی وجودم ریختن. خیلی ناراحت شدم ولی مثل آدمای گنگ فقط نگاهش کردم . زنیکه ( ببخشید) طوری حرف زد که یعنی ما ایرانی ها وحشی هستیم. من هم تصمیم گرفتم توی جایی که بهمون توهین می شه کار نکنم. واقعا شرم آور بود. وقتی قضیه رو برای دوست سوئدیم تعریف کردم اون هم شوکه شد و گفت که تصمیمم درسته و بهتره که اونجا کار نکنم چون همچین حرفی از دهان یک مسئول اون هم در کشوری که اینقدر ادعا دارن واقعا افتضاحه . و حتی روز بعدش دوستم به این خانم زنگ زد و دلیل تمام کردن کارم رو بهش گفت و گفت که واقعا آبروریزیه برای سوئد که همچین شخصیتی مسئول باشه . ماریان هم که حسابی هول شده بود گفته بود که نگفته ایران بلکه گفته عراق!!!! و در جوابش دوستم گفته که چه فرقی می کنه ایران یا عراق و یا هر کشور دیگه ای و قراره که این موضوع پیگیری بشه. شاید این خانم برای این حرف زشتش بهای سنگینی رو پرداخت کنه.. امیدوارم...... ولی خدای من هم خیلی بزرگه چون همون روز بهم یه پیشنهاد کاریه دیگه شده و قراره این بار کارم رو ۱۶ ژوئن و با مزد و مواجب شروع کنم. دلم براتون خیلی تنگ شده و حتما بهتون سر می زنم. نیومدن هامو به حساب گرفتاری و مشغله ی زیاد بگذارید نه بی معرفتی.
سلام دوستای خوبم. امیدوارم حالتون خوب باشه. من هم کمی بهترم . اوضاع خونه کمی آرومتره و کار هم خوب پیش می ره. ممنون برای اینکه خیلی مهربونید و دوستتون دارم. این هم چند تا عکس تقریبا بهاری . امیدوارم خوشتون بیاد. از پنجره ی اتوبوس گرفتم. این هم یه دریاچه توی شهرمونه. خیلی زیباتر می شه. عکسها مال چند روزه پیشه. عکسهای جدید می زارم به زودی.
|