|
|
|
لاغر مردني |
|
سلام دوستای خوبم. همونطور که از تیتر هم معلومه امروز تولد یکی از دوستای خوب وبلاگیه نیلوفر خوشگل.
نیلو جونم تولدت رو هزاران بار از صمیم قلبم تبریک می گم و اینو می دونی که دوستت دارم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم. ایشاللا هر کاری که می کنی موفق باشی و سلامت. تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک.جالا بیا وسط ..... دست دست قر بده اون لامذهب روووووووووووووووووووو آی باریکللا....اووووووووووووووووووووووه موفق و شاد باشی
سلام دوستای خوبم. بنده راستش رو بخواین یه چند روزی هست که از نامزدبازی برگشتم ولی اصلا دست و دلم به اینترنت و نوشتن نرفته. آخه کمی دل تنگ شده بیدم..... بگذریم........... با نامزد جان خیلی به ما خوش گذشت و اینکه تصمیم گرفتیم دیگه این جلف بازی ها ( همون نامزد بازی) رو دمش رو قیچی کنیم که دیگه لاغرمردنی عزیز به یه سر و سامانی برسه..و لباس سفید خوشمل تنش کنه و بتونه خانواده رو هم از نزدیک ببینه. به همین خاطر شاید نامزد جان به زودی دوباره بیاد اینجا و لی لی حوضک اما مهم تر از همه اینکه توو این مدت یه عالمه عکسهای خوشگل گرفتیم که براتون حتما به زودی می زارم. راستش الان هم زیاد حرفم نمی یاد. پس ببخشید ولی سعی می کنم زودی دوباره آپ کنم. دوستتون دارم.
سلام دوستای خوبم. ایشاللا همگی حالتون خوبه مثل من اومدم تا یه ۱۰ روزی ازتون خداحافظی کنم و برم سراغ نامزد بازی دلم براتون تنگ می شه..... آپ نمی تونم بکنم ولی اگه بتونم حتما بهتون سر می زنم. چند تا عکس براتون گذاشتم که از پنجره ی آشپزخونه گرفتم.همونی که قبلا هم توو فصلای مختلف ازش عکس گرفته بودم. فکر کنم دیگه همه ی فصلها تکمیل شد .
بای بای ما رفتیم
پاییز کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد، اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم فروغ فرخزاد احساس کردم توی این عکسها ترکیب رنگها زیبایی خاصی به وجود آوردن. امیدوارم خوشتون بیاد. دوستتون دارم
سلام دوستان خوبم. اینجا این روزا حسابی پاییز شده. و رنگی و زیبا.... امیدوارم از عکسها خوشتون بیاد.
دوستتون دارم
سلام دوستان عزیم. امیدوارم حالتون خوب باشه. چند روز پیش توی وبلاگ الهه درخت عزیز مطلبی خوندم راجع به اولین روز مدرسه اش و اینکه از همه ی دوستان هم دعوت شده بود که هر کی دوست داره می تونه خاطره اش رو از اولین روز مدرسه بنویسه. من هم خوشم اومد و دعوتش رو قبول کردم. اول از همه اینکه من اولین روز مدرسه رو توی یه روستای خیلی کوچیک توی استان گیلان درس خوندم. چون پدرم تنها پزشک این روستا بود همه ی مردم ما رو خیلی دوست داشتن و با ما بیش از حد مهربون بودن. توی مدرسه هم من و خواهرم که اون زمان کلاس سوم بود از احترام ویژه برخوردار بودیم. من هم مثل خیلی دوستان دیگه برای رفتن به مدرسه ثانیه شماری می کردم و عاشق مدرسه بودم و عاشق پیدا کردن دوست. شبهای قبل از شروع مدرسه در حالیکه کفشهای نو و مانتو و شلوار و مقنعه و کیف و..... همه با هم زیر یه پتو می خوابیدیم گذشت و روز موعد رسید. لاغز مردنی سر از پا نمی شناخت. با خواهرم که مسیر مدرسه رو بلد بود راه افتادیم. توی راه زنهای روستایی که ما رو می دیدن و میشناختن ما رو بوس می کردن و از دیدن ما ذوق زده می شدن. اوایل خیلی لجم می گرفت که تمام صورتم تف مالی می شد ولی بعدها که فهمیدم همه ی این کارا از روی علاقه است کلی ذوق زده می شدم و حتی عمدا می رفتم جلو تا بیشتر بوسم کنن معلممون خانم * رو خیلی دوست داشتم و اون هم تا اونجایی که من یادمه همه ی ما رو دوست داشت . یه حس خیلی عجیبی برای آموختن داشتم. همیشه چند درس جلوتو رو که هنوز معلممون درس نداده بود رو بلد بودم بخونم و از حفظ بودم. توی حیاط مدرسه در حالیکه با سمیه که بهترین دوستم بود و چند تا دیگه از بچه ها دستهامونو دور گردن همدیگه می انداختیم و با قدمهای بزرگ راه می رفتیم و درسهای فارسی رو که هنوز نخونده بودیم و یا خونده بودیم رو با صدای بلند می خوندیم و می خندیدیم. تقریبا همیشه مبصر بودم و شاگرد اول. تمام ورقهای کتابهای درسیم از بس که ورقشون می زدم لوله بودن از اونجایی که با تقریبا همه ی بچه های مدرسه دوست بودم و کمی هم محبوب توی خیلی از جمعهایی که بقیه ی کلاس اولی ها نبودن شرکت می کردم. حتی یه بار یادمه که کلاس پنجمی ها می خواستن سر صف سرود اجرا کنن و از من هم خواستن که توی گروهشون باشم و تازه سر گروه هم بودم. من هم که شعر رو اصلا بلد نبودم فقط لب می زدم و همین باعث می شد که کلی هم بخندیم. همیشه دوست داشتم توی مراسم صبحگاهی باشم. یعنی دوست داشتم مثلا قرآن بخونم یا دعای صبجگاهی و یا دکلمه اجرا کنم. در حالیکه دستهامو یک در میون مثل یه دایره می چرخوندم و دکلمه اجرا می شد. خلاصه مثلا قرار بود فقط از اولین روز بگم تمام کلاس اول رو نوشتم. از همه ی دوستان عزیزم هم که توی لیست هستن دعوت می کنم خاطره اشون رو بگن. هر کی که دوست داشت البته. دوستتون دارم زیاد.
|