لاغر مردني
لاغر مردني
دیدی بعضی از قصه هایی که توو بچگی شنیدی چقدر قشنگ توی ذهنت نقش بسته و جقدر دوستش داری؟؟؟ برای من هم این قصه ی گنجشکک اشی مشی همون قصه قشنگست که هرگز فراموش نمی شه برام . این قصه رو هر وقت یادم می یاد چیزای قشنگ دیگه ای هم یادم می یاد. مثل گردنبند ها و تلهای سر خوشگلی از قاصدک و لباسهای خوشگل . بازی های قشنگ. حوض آبی کوچولو توی حیاط و دستای مهربونی که توی دستام بودن . و بغل گرمی که توش آروم می گرفتم. دستای مهربونی که توی موهام می یومدن و حس آرامشم چندین برابر می شدن. و دوباره شنیدن قصه ی گنجشکک اشی مشی و خوابیدن با صدایی مهربون و آرزوی اینکه من هم می تونستم یه گنجشک باشم. ..... وقتی این دستای مهربون نبودن من بودم و مادربزرگ عزیزم که خیلی دلم براش تنگ شده و همینطور عباس که فقط یه اسم برام باقی مونده و دقیقا نمی دونم کی بود. شاید مستاجر خونه ی قدیمی و با صفای مادربزرگ. ولی نمی خوام از اصل قضیه زیاد دور شم ... اون دستای مهربون و صورتی که حس می کردم چقدر شبیهش هستم مال خاله ی عزیزم هست(البته وقتی بزرگتر شدم همه می گفتن که ما خیلی شبیه هستیم. پس حسهای بچگی همچین هم اشتباه نبودن) خاله نرگس که طی یک عملیات فوق سری اینجا رو کشف کرد و از همه مهمتر اینکه امروز تولدشه. خاله ی عزیزم خیلی دوستت دارم و تولدت رو صمیمانه بهت تبریک می گم. هرگز محبتهات رو توی زندگیم فراموش نخواهم کرد. و برات آرزوی سلامتی و زندگی خوب رو دارم. تو برای من اسطوره ی بزرگی هستی . با اینکه شاید فکرش رو هم نکنی ولی همیشه تو برام الگو بودی. حس داشتن اسقلال و از عهده ی زندگی بر اومدن و حس سخت کوشی و تلاش برای زندگی و مهربونی با مادر و پدر رو با همه ی مشکلات و خیلی چیزهای قشنگ دیگر رو وقتی که بهشون فکر می کنم می بینم که دارم بیشتر می فهممشون و هر روز که می گذره بیشتر دوستت دارم و بیشتر برات ارزش قائل می شم. رو از تو یاد گرفتم. دلم خیلی برات تنگ شده و خوشحالم که می یای و اینجا رو می خونی. با بهترین آرزوها برای تو خاله ی عزیزم. تولدت هزاران بار مبارک. این عکس هم بهت تقدیم می کنم. البته عکاس آقای نامزد جانه.
دوستت دارم خیلی از اندازه....


