لاغر مردني
لاغر مردني
امروز روز عجیبی بود برای من. با پدر بزرگم حرف زدم که الان دیگه برگشته خونه ولی مثل این احمق ها تا صداش رو شنیدم آنچنانان زدم زیر گریه که اون طفلک هم نتونست حرف بزنه. ولی شنیدن صداش برام یه دنیا ارزش داشت. امروز من شدم ۲۷ سال و ۵ ماه و ۱۴ روز یعنی دقیقا به اندازه ی عمر کوتاه مادرم. حس بدی داشتم که دارم بیشتر از اون رندگی می کنم . و با خاله نرگس که حرف زدم و بهش گفتم کمی دلداریم داد و حالم بهتر شد. ولی مادرم واقعا جووون بود. خدا رحمتش کنه. امشب ولی خبر خوبی هم شنیدم چون باید به وبلاگهای شما عزیزان هم سر بزنم امشب روده درازی رو می زارم کنار تا آپ بعدی که کلی حرف واستون دارم. دوستتون دارم زیاد. ممنون که همیشه هستین و به من قوت قلب می دین. دنیای من با اومدن به جمع وبلاگ نویسها خیلی تغییر کرده. از همگی ممنون. پ.ن: کی خبر داره که وبلاگ علیرضا معطریان چرا بسته شده؟؟؟؟؟ پسرک کتاب فروش رو می گم. وبلاگش رو خیلی دوست داشتم.
![]()
![]()
آقای نامزد به زودی داره می یاد اینجا که به من سر بزنه
و ما توو همونجایی که گاهی شدیدا می سوزه عروسی برگزار کردیم
و کلی خوش خوشانم شده.![]()
![]()


