لاغر مردني
لاغر مردني
چند روز پیش توی وبلاگ الهه درخت عزیز مطلبی خوندم راجع به اولین روز مدرسه اش و اینکه از همه ی دوستان هم دعوت شده بود که هر کی دوست داره می تونه خاطره اش رو از اولین روز مدرسه بنویسه. من هم خوشم اومد و دعوتش رو قبول کردم. اول از همه اینکه من اولین روز مدرسه رو توی یه روستای خیلی کوچیک توی استان گیلان درس خوندم. چون پدرم تنها پزشک این روستا بود همه ی مردم ما رو خیلی دوست داشتن و با ما بیش از حد مهربون بودن. توی مدرسه هم من و خواهرم که اون زمان کلاس سوم بود از احترام ویژه برخوردار بودیم. من هم مثل خیلی دوستان دیگه برای رفتن به مدرسه ثانیه شماری می کردم و عاشق مدرسه بودم و عاشق پیدا کردن دوست. شبهای قبل از شروع مدرسه در حالیکه کفشهای نو و مانتو و شلوار و مقنعه و کیف و..... همه با هم زیر یه پتو می خوابیدیم گذشت و روز موعد رسید. لاغز مردنی سر از پا نمی شناخت. با خواهرم که مسیر مدرسه رو بلد بود راه افتادیم. توی راه زنهای روستایی که ما رو می دیدن و میشناختن ما رو بوس می کردن و از دیدن ما ذوق زده می شدن. اوایل خیلی لجم می گرفت که تمام صورتم تف مالی می شد ولی بعدها که فهمیدم همه ی این کارا از روی علاقه است کلی ذوق زده می شدم و حتی عمدا می رفتم جلو تا بیشتر بوسم کنن معلممون خانم * رو خیلی دوست داشتم و اون هم تا اونجایی که من یادمه همه ی ما رو دوست داشت . یه حس خیلی عجیبی برای آموختن داشتم. همیشه چند درس جلوتو رو که هنوز معلممون درس نداده بود رو بلد بودم بخونم و از حفظ بودم. توی حیاط مدرسه در حالیکه با سمیه که بهترین دوستم بود و چند تا دیگه از بچه ها دستهامونو دور گردن همدیگه می انداختیم و با قدمهای بزرگ راه می رفتیم و درسهای فارسی رو که هنوز نخونده بودیم و یا خونده بودیم رو با صدای بلند می خوندیم و می خندیدیم. تقریبا همیشه مبصر بودم و شاگرد اول. تمام ورقهای کتابهای درسیم از بس که ورقشون می زدم لوله بودن از اونجایی که با تقریبا همه ی بچه های مدرسه دوست بودم و کمی هم محبوب توی خیلی از جمعهایی که بقیه ی کلاس اولی ها نبودن شرکت می کردم. حتی یه بار یادمه که کلاس پنجمی ها می خواستن سر صف سرود اجرا کنن و از من هم خواستن که توی گروهشون باشم و تازه سر گروه هم بودم. من هم که شعر رو اصلا بلد نبودم فقط لب می زدم و همین باعث می شد که کلی هم بخندیم. همیشه دوست داشتم توی مراسم صبحگاهی باشم. یعنی دوست داشتم مثلا قرآن بخونم یا دعای صبجگاهی و یا دکلمه اجرا کنم. در حالیکه دستهامو یک در میون مثل یه دایره می چرخوندم و دکلمه اجرا می شد. خلاصه مثلا قرار بود فقط از اولین روز بگم تمام کلاس اول رو نوشتم. از همه ی دوستان عزیزم هم که توی لیست هستن دعوت می کنم خاطره اشون رو بگن. هر کی که دوست داشت البته. دوستتون دارم زیاد.
. خلاصه ما رفتیم به همون بهشتی که من همیشه توی رویاهام تصورش رو می کردم. خواهرم توی یه چشم به هم زدن غیبش زد و من تنها موندم. خیلی جالب بود من به هر کی که می رسیدم خودمو معرفی می کردم و می گفتم که اسمم پانته آ .... هست و کلاس اول هستم و از اونا هم می پرسیدم که کلاس چند هستن و اسمشون چیه. به همین ترتیب تقریبا با همه ی بچه های مدرسه دوست شدم و کمی هم محبوب ...![]()
. نه تنها مسئولان مدرسه که خیلی از مردم وقتی میخواستن اسم ما رو بگن بلافاصله بعد از اسم کوچیکمون اسم و فامیلی بابام رو بهش می چسبوندن و خیلی برای ما خنده دار بود که ما رو اینجوری صدا می زدن. مسیر مدرسه امون هم خیلی زیبا بود. یه عالمه جنگل و خونه های خوشگل روستایی. سمیه دوستم هم توی همون مسیر خونشون بود و وقتی می رسیدیم دم خونشون من با صدای بلند صداش می کردم و اون هم تند تند می یومد و بقیه ی راه رو دست در گردن همدیگه می رفتیم مدرسه. در طول تمام سالهای رفتن به مدرسه حتی یک روز هم به میل خودم خونه نموندم. همیشه عاشقش بودم و الان هم دوستش دارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


