لاغر مردني
لاغر مردني
من از همون بچگی عاشق این بودم که یه روزی از ایران بیام بیرون و شاید یکی از بزرگترین آرزوهای تمام زندگیم همین بود.البته به جز من خواهرم و دختر عمه ام هم بودند و ما ۳ تا واقعا توی یه دنیای دیگه بودیم. حتی توی بازی هامون وقتی هنوز هیچ کدوم به مدرسه نمی رفتیم همیشه جای دیگه ای به غیر از ایران بودیم . اکثر اوقات می رفتیم توی جارو برقی (مثلا) و توی هند ما رو می انداختند بیرون. حتی تا مدتها جو هندی بودن ما رو گرفته بود و همیشه چندین تا دامن رو طبقه طبقه می پوشیدیم و بعد از هر کلمه ای هم می گفتیم " کرتاهه" و دستامونو به هم می چسبوندیم و زیر گلو می زاشتیم و تقریبا تا کمر خم می شدیم. خلاصه ما ۳ تا همیشه مثل عقده ای ها توی بازی ها و حرکاتمون ادای این خارجی ها رو در می آوردیم و گاها هم انگلیسی صحبت می کردیم ولی خب در همون حد " هلو " و " هاو آر یو" و ... و چیزهایی هم که نمی دونستیم از خودمون کلمات عجیب غریب می گفتیم و بعدش واسه همدیگه ترجمه می کردیم. یه بار هم یه کار خیلی عجیب کردیم که تا الان هم کسی ازش خبر نداره و به صورت یک راز سر به مهر همیشه بین خودمون ۳ نفر باقی موند. ولی از اونجاییکه کسی از بستگان من از وجود وبلاگم خبری نداره واسه شما می گم. من کلاس ۳ دبستان و خواهرم ۵ دبستان و دختر عمه ام هم اول دبستان بودیم. خونه ی عمه ام در غرب ایرانه و تابستون بود و ما دور هم جمع بودیم. یک روز حوالی ظهر به جز ما سه نفر کسی خونه نبود و ما تصمیم گرفتیم بریم خارج توی همون هفته. تقریبا سر کوچه ای که خونه ی عمه ام اونجا بود اداره ی گذرنامه بود و من شدم نگهبان و خونه موندم و خواهرم و دختر عمه ام رفتن و با رئیس اونجا حرف زدن و گفتن که ما می خوایم تا آخر هفته ایران رو به مقصد نیویورک ترک کنیم. توی ادره کلی به بچه ها خندیده بود این جناب رئیس ولی خیلی مودبانه فقط گفته بود که باید با پدر و مادرشون بیان اونجا چون هنوز به ۱۸ سال نرسیدن. و اینطور شد که تمام رویای ما اون روز نقش بر آب شد. البته ما زیاد دلسرد نشدیم و می خواستیم از طریق مرزهای غربی کشور از ایران فرار کنیم ولی خوشبختانه نمی شد چون غیبت ۱۰ دقیقه ای ما باعث نگرانی خانواده می شد و اون شهر مرزی هم از ما خیلی دور بود. از ما سه نفر فقط الان خواهرم ایرانه و من و دختر عمه ام در آرزوی مسافرت کردن به ایرانیم ولی این هم از خاطراتی بود که ما هرگز به کسی نگفتیم و هیچ کسی از اعضای خانواده ازش خبر نداره. ولی خودمون ۳ تا گاهی با یادآوریش کلی می خندیم. واقعا چقدر بچه ها راز دارن.![]()
و وقتی رسیدیم خارج زنگ بزنیم به خانواده و اطلاع بدیم که ما حالمون خوبه و رسیدیم و باعث افتخار فامیل بشیم.![]()
![]()
![]()
![]()


